X
تبلیغات
Daisypath Graduation tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie Kids Birthday tickers روزهای به هم ریخته

امروز شیفتم رو نصفه گرفتم که برای ساعت یک و نیم خودم رو برسونم خونه . قرار بود از طرف شهرداری بیان خونه رو ببینن و قیمت بذارن . سر ساعت یک و نیم زنگ در خونه رو زدن . تعجب کردم ، چون زنگ پایین رو نزده بودن و مستقیم اومده بودن بالا ! در رو باز کردم . مامور شهرداری بود و صاحبخونم و وکیلش . ده دقیقه ای توی خونه بودن . هم مامور شهرداری و هم وکیل صاحبخونه هی عکس مینداختن . وکیل هم هی چرب زبونی میکرد و میخواست مخ مامور شهرداری رو بزنه ، اونم توی برگه ای که دستش بود هی تیک میزد و آخرش هم گفت خداحافظ . بازم در رو که بستیم صداشون می اومد که توی راهرو ایستاده بودن به حرف زدن که همسر در رو باز کرد و گفت گویا هنوز سوالی باقی مونده . بعدم رفتن دیگه . دل تو دلم نیست که حالا چی میشه ؟ مخصوصا که خونه رو من قشنگ درست کردم با رو مبلی های طرح سبز و گلدونهای زیادی که دارم فضای دلنشینی به خونه دادم که وقتی از در میای تو یه حالت خوشایندی میزنه به چشم آدم . حتی مامور شهرداری و وکیل هم گفتن چه خونه قشنگی !!!! خواستم بگم ببخشید این سلیقه خانوم خونس نه خوده خونه !!!! حالا هم هی دارم به خودم میگم خدایا این داستان رو ختم به خیر کن . فکر کنم باید یه دو هفته ای منتظر بمونیم تا ببینیم چی میشه ؟

امروز ارزشیابیم هم انجام شد توسط استاد راهنمای داخل بخشم و سرپرستار بخش . یک گرفتم و خیلی راضی بودن . البته گفتن هرکسی رو باید با خودش مقایسه کرد و نمیشه از من که سال دوم توقعی رو داشت که آدم از یه سال سومی یا یه پرستار داره ! ولی در کل خیلی خوب بود و حتی بهم گفتن باید به خودم افتخار کنم ، راضی بودن و گفتن من از معدود کارآموزهایی بودم که خیلی خوب خودم رو با همه افراد تیم تطبیق داده بودم طوری که همه افراد ازم راضی بودن و کلمه ای هم منفی از من نشنیدن در این مدت . خب خدا رو شکر . فردا هم آخرین شیفتمه و تموم !!

دختری امروز با مهدشون رفته بود باغ وحش و وقتی رفتم دنبالش برخوردم به مامان اون دوست شیرکاکائویی دختری . دو سه باری رفتیم خونشون قهوه خوردیم . من تعارفشون کردم و اونا هم خوش و خرم اومدن خونمون . والا این بچه دو رگه چه انرژی داره . انقدر که این دختر دوید توی این خونه و جیغ کشید دختری در تمام عمرش تولید صدا نکرده بود !!

______________________________________________________________________________

سمیرا جان خانومی اینجا اولا برای مهد دولتی باید از یکی دو سال قبل بری مرکزش ثبت نام کنی ، مرکزش با توجه به محل زندگی یا کارت بهت مهد معرفی میکنه . تازه اونم شرط داره . اولویت با والدینی هست که شاغلن و اصلا یکی از مدارکی که ازت میخوان اینه که مدرکی ببری که نشون بدن همه روز مشغولی و نمیتونی بچت رو نگه داری کنی . در این صورت باید بری خصوصی . مهد های خصوصی هم باید زنگ بزنی ببینی کجا جا هست . آخه اینجا واقعا از یکی دو سال قبل باید برای مهد ثبت نام کنی و کمی پیدا کردن جای خالی سخته . نشدنی نیست ها ولی اول شما بیا . محل و منطقه زندگیت رو معلوم کن . با توجه اون باید مهد پیدا کنی . هزینه مهد دولتی ماهی 60 یورو برای غذا هست و مهد خصوصی هم ، هر مهدی نرخ خودش رو داره .

برای مدرسه هم ، والا مثل ایران میتونی بچت رو فقط مدرسه ای بذاری که توی منطقه زندگیت باشه اگه هیچ مدرسه ای جا نده بهت اجازه میدن بری منطقه های مجاور هم بگردی . حداقل من خودم اینطوری شنیدم ولی مطمئن نیستم . در مورد هزینه هم اگه مراقبت عصر هم بخوای ، یعنی بچه بعد از تموم شدن ساعت درسی مهد بمونه بنا به مدتی که اضافه میمونه که نهایتش تا 5 و نیم عصر هست با تغذیش روزی 3 تا 5 یورو هست . والا دقیق نمیدونم ولی برای دختر خودم حساب کردم برای همه روز تا ساعت 5 و نیم ماهی 190 تا درمیاد برامون . البته این نرخ مدارس دولتیه و خصوصی ها دیگه حسابشون جداست که خواهر وسع ما نمیرسه فعلا !!

امیدوارم تونسته باشم کمکت کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 22:10  توسط | 

امروز سر جراحی ترمیمی جمجمه مغز ایستادم . خیلی تجربه زیبایی بود . خستگیم در رفت میام در موردش مینویسم .

______________________________________________________________________________

فیلم پرس * پ * و * ل * یس رو دیدید ؟ 

من امشب دیدم . گریه کردم . داستان نسل ماست . داستان نسل من و امثال منه . نه داستان اون دسته ای که شبیه همکلاسی سال سوم دبیرستانم هستن !! که عکس آ * ق * ا رو گذاشته بود توی قسمتی که برش قلبی شکل خورده بود توی کیف پولش و روزی که از مدرسه یه عده رو بردن نماز جمعه که ... پیش نمازش بود به تعریف یکی دیگه از همکلاسی ها از هیجان از هوش رفت !!!

نه صادقانه بگم این فیلم داستان من هم نیست . من مثل مرجان نبودم . من توی سالهای جنگ به دنیا اومده بودم . به گمونم بر اثر سهل انگاری پدر و مادرم ، وگرنه کی وسط جنگ و بمباران بچه درست میکنه ؟؟؟ من با چیزهایی بزرگ شدم که مرجان تو فیلم باهاشون مشکل داشت . برای من روسری و گشت ار * شاد عادی بود . برای من صحبت های خانوم دینی و دبیر پرورشی گرچه چرند بود ولی آزار دهنده نبود . من بچه ایران اون سالها بودم هیچی برام نو و آزاردهنده نبود . همه چیز همونی بود که باید باشه . روسری از روزی که یادمه بود و مانتو ها گاهی بنا به مد کوتاه و بلند و تیره و روشن میشد . حجاب نه محدودم میکرد و نه مصون ! فقط بود چون باید میبود !!

با این حال ... سه روز قبل از اینکه از ایران برم . وقتی برای خداحافظی از مرد اول زندگیم ، پدرم به بیمارستان رفتم ، جلوی ورودی خانومها ، حلقه ازدواجم رو که از طلا بود به زور ازم گرو گرفتن و چادر کهنه ای روی سرم انداختن و اجازه دادن تا برم و از پدرم خداحافظی کنم .

آخر فیلم گریه کردم . دردناک بود وقتی مرجان میره و مادرش بهش میگه برو ، ایران امروز جای تو نیست . و اون  تعریف میکنه که مادربزرگش رو دیگه ندید چون مدتی بعد از رفتن اون از ایران فوت میکنه . با این حال ... اینور هم اون بهشتی که ما فکر میکردیم نبود . نه که نباشه که هست ... ولی بهشت نیست ، یک کشور معمولیه ! ولی ما خیال میکنیم بهشته . مهم نیست انگلیس باشه ، سوئد باشه ، آمریکا باشه ، بهشت نیست فقط یه کشور معمولیه که اگرچه حقوق بشر رو گرامی میداره ولی حق اول طبیعیه که ماله شهروندهای خودشه . تو غریبه ای ، تا وقتی اقامت نداری ، تا وقتی از خودشون نشدی ، مثل با جیب خالی به تماشای مجلل ترین مرکز خرید رفتنه . فقط میتونی نگاه کنی ، فقط نگاه کنی ، شاید گاهی بری و از سر خوشی لباسی رو امتحان کنی ولی نمیتونی بخریش !! دسته دسته بهترین جوونهامون سوار هواپیما میشن و میان از ایران بیرون به خیال اینکه به بهشت میرسن که میرسن ولی بعد میبینن شاید واقعا بهشت رو نمیخواستن !

چه میدونم ، شاید الان که زیر پام سفت شده ، درسم به نقطه امنی رسیده ، همسرم رو کنارم دارم و دیگه اون بدو بدو دو ساله اول رو ندارم و سختی ها بعد چهارسال دیگه بی معنی شدن بتونم قضاوت کنم . کاش وطنم جایی برای ماندن بود .

______________________________________________________________________________

امشب منو جدی نگیرید . هم فیلم بسیار زیبای پر* سپو * ل * یس رو دیدم و کلی آبغوره گرفتم و تحت تاثیر اونم . هم امروز سه ساعت سر عمل جمجمه بودم و کلی بریدن و خون و بافت و ... دیدم . کلا این پست رو میتونید به شخم پسر همسایه سمت راستی تون یا چپی تون بگیرید .

______________________________________________________________________________

این روزها گاهی به خودم اجازه میدم به جشن فارغ التحصیلیم فکر کنم . گاهی بابام رو تصور میکنم که با همسرم و مادرم و دخترم اومدن توی مراسم . وقتی مدرکم رو میگیرم میرم جلوی بابام و دستاش رو میبوسم و میگم بابا از من راضی هستی ؟ ، کاش باشه ، کاش تو دلش از من راضی باشه .

یه روز بابام گفت تو و برادرت ثمره زندگی من هستید ، اگه خوشبخت نشید من دمه رفتن آروم نمیمیرم ! دلم میخواد ازم راضی باشه . دارم همه سعیم رو میکنم . که آینده دخترم رو بسازم و برای پدر و مادرم فرصتی فراهم کنم که وقتی روزی دمه رفتن برگشتن و پشت سرشون رو نگاه کردن لبخند بزنن و بگن کارمون خوب بود !!

______________________________________________________________________________

خدایا ، صبح ها که ساعت 5 و نیم از خونه میزنم بیرون من رو میبینی ؟ خدایا صدامو میشنوی ؟ خدایا لحظه ای نگاهت رو از من نگیر که بدون تو سخت تنهام . آمین !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 20:36  توسط | 

لوبیا پلو با ته دیگ ته چین زعفرونی میپزم و حالم عجیب خوبه !!

زنده باد هر چی امتحان پاس شده هستش !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 13:53  توسط | 

این آمارگیر وبلاگ رو دیدید ؟

من عینه اسکلا !!! تازه فهمیدم که میشه توش کلمه ای که با سرچش به وبلاگ من رسیدن رو ببینم . 

دیروز اتفاقی روی گزینه مربوطه کلیک کردم به جون مادرم روحم شاد شد !! چقدر دوستان به خاله و عمه و زندایی شون نظر دارن والا !! یعنی این که من از دعوام با خالم نوشتم و یا درس خوندنم رو حواله عمه جونم کردم این همه دوستان رو به زحمت انداخته . بندگان خدا کلی سرچ کردن و دلشونو واسه یه داستان س * ک * سی صابون زدن بعد رسیدن به وب من که توش نوشته درس خوندنم هم حواله عمم !!!

یه سری از دوستان هم پیرو مادرشوهر بدذات و میخوام طلاق بگیرم اومده بودن اینوری که اونم شرمنده روشونم . من و مادرشوهرم الان خیلی دیگه با هم خوبیم و خیلی خیلی خاطرش رو میخوام و از شوهرم هم نمیخوام طلاق بگیرم ! اینه که شرمندشونم این همه راه اومدن دست خالی برگردوندمشون !

_____________________________________________________________________________

الان همین پست چند خطی کلی متقاضی عمه و خاله رو میکشونه به وبلاگ من !

ولی خدایی ! زشته ! درست نیست ! این همه مشاور ، این همه س * ک * س تراپ ! اصلا این همه خانمهای محترم با شغل شریفه ! به خاله و عمت چی کار داری ؟ جون عزیزت لااقل سرچ کن من و نامزدم ، من و دوست دخترم ، اصلا من و دختر همسایه !! ولی من و خاله !؟ اونوقت توی زندگی روزمره یکی به خالت فحش بده رگ گردنت باد میکنه شبش میای سرچ میکنی من و خاله ؟ کف بر شدم به مولا !!!!

_____________________________________________________________________________

میام پست میذارم : میخوام برم ، میخوام ننویسم ، سرطان سینه دارم ( ندارم بابا ، مثال دارم میزنم )، میخوام رمزی کنم همه میان کامنت میذارن وای نه عزیزم ، نرو ، من خیلی دوستت دارم . میام پست میذارم 700 نفر میان بازدید نه نفر کامنت میذارن !!

خوبه برم دیگه نیام ؟ نه خدایی میخوام ببینم خوبه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 7:46  توسط | 
دیروز صبح زود ساعت 6 و بیست دقیقه کاتارینا رو توی حیاط بیمارستان دیدم . اون هم توی بیمارستان خودمون تقسیم شده ولی برای بخش داخلی ، بیماریهای کبدی . از توی کیفش پاکت مهر و موم شده ای رو در آورد و داد دستم و معذرت خواهی کرد که مامانش انگار گنج پیدا کرده کارش رو توی پاکت مهر و موم کرده و من نمیتونم ببینم که چه طوری شده . من پوشه کار خودم رو دادم دستش . تند تند ورق زد و گفت وای چه قشنگ شده ولی یه عالمه ایراد نگارشی پیدا کرد ولی گفت عیبی نداره و خیلی هم خوبه . بعدشم دوید و رفت تا به شیفتش برسه . منم رفتم تا شیفتم رو تحویل بگیرم . ساعت هشت و نیم وقتی کارهام رو تموم کرده بودم از سرپرستم اجازه گرفتم که برم مدرسه و کارم رو تحویل بدم . رسیدم ساختمون مدرسه . خانوم م. نیومده بود و در دفترش بسته بود ولی توی صندوق پستیش پر پر بود از پوشه های رنگارنگ . بعضی رو نگاه کردم . به نظرم در مقایسه با ماله اونا ، کار من خیلی هم خوب بود . مخصوصا که شب قبل آقای همسر تا ساعت یک وقت گذاشت و کلی فونت تیترهاش رو عوض کرده بود و جدول ها رو تنظیم کرده بود و رنگیش کرده بود و خلاصه خیلی جینگول منگولش کرده بود . اتفاقی کار کاتی گ. رو هم نگاه کردم . به نظرم خیلی کارش ضعیف بود ولی خب خیلی شانسیه که کارمون دست کدوم یکی از معلمها بیفته برای قضاوت . فعلا منتظر اینم که ترمین دفاع رو بهم اعلام کنن و تا اون موقع از هفت دولت آزادم و خوش خرم از اینکه امتحانام تموم شده .

خوشبختانه امتحان زمینه های پرستاری دو رو هم با نمره 3 پاس شدم . 6 نفر رد شدن و کارینا هم که از ترسش خودش رو مریض اعلام کرد و نیومد امتحان بده . 3 نمره آنچنانی نیست به نظرم معادل 15 هست مثلا ولی خب مهم این بود که اون همه درس رو نباید دوباره بخونم . این درس زمینه های پرستاری در واقع 5 تا درس مختلفه . اما هر کدوم از ما باید فقط سه تاش رو امتحان بدیم . درست ده دقیقه قبل از شروع امتحان خانوم م. که استاد راهنمای کلاس ماست لیست رو میاره و میزنه به دیوار که هر کدوم ما پیش کدوم معلم افتادیم و چه درسهایی رو باید امتحان بدیم . از شانس بد و کوفتی من ، دقیقا من با سه تا از سخت ترین درسها تقسیم شده بودم . اشکم داشت در می اومد . دسته اول هشت نفر بودن که خانوم م. اسمها رو خوند و رفتن داخل و ما پشت در نشسته بودیم رو زمین . بعد از اون هر کسی می اومد بیرون نفر بعدی از روی لیستی که خانوم م. زد به دیوار میرفت داخل . ساعت نه و نیم نوبت من شد . وارد که شدم نفسم بند اومد . 5 تا میز بود که 5 تا معلمها پشتش نشسته بودن ، کنار هر معلم هم یه مراقب نشسته بود . رفتم سر میز اون سه نفری که باهاشون تقسیم شده بودم . سوالهام رو کشیدم و نشستم به نوشتن جوابها و فکر کردن تا نوبتم بشه ... خب دیگه گفتن نداره که پاس شدم . ولی خب درس زخم شناسی و روشهای مراقبت خیلی بد بود . معلمش قبل از من دو نفر رو انداخته بود و کلا من با این دید رفتم نشستم جلوش که الان منو میندازه . نفر قبلی من خیلی بد بود ، چون بیچاره از دو تا درس دیگه یک شده بود و از این درس رد شد و حالا دوباره باید همه رو بخونه و امتحان بده . بدیش اینه که دفعه بعد دوباره از اول تقسیم میشه ، یعنی ممکنه با معلمهایی بیفته که اصلا اینبار باهاشون نبوده . کلا که خطر از بیخ گوشم گذشت . استاد درس زخم شناسی خیلی سوال پیچ میکنه و کلا حال میکنه خارج از جزوه سوال کنه و میگه هر چی توی کلاس گفتم حتی اگه یه بار فقط گفتم هم سوال میشه !! به من تغذیه در مورد زخمهای کرونیش بود . هی میپرسید و میپرسید . تا یه جایی که من ازش پرسیدم ببخشید یعنی این همه من جواب دادم جواب این سوال نشد ؟ گفت چرا الان قبول شدی ولی نمرت چهاره . نیم خیز شدم و گفتم همون چهار بسمه !! دهنش باز مونده بود ، گفت یعنی چی ؟ یعنی دیگه امتحان نمیدی ؟ گفتم نه دیگه چهار برام کافیه !! گفت از کدوم کشور میای ؟ گفتم ایران ! جلوی اسمم نوشت 4 و منم پاشدم و رفتم سراغ معلم بعدی . از درس بعدی هم چهار شدم و بعدش به عنوان آخرین درس رفتم سراغ محبوب ترین استادم که خیلی خیلی دوستش دارم . امتحان باهاش برام امتحان نبود یه گفتگو بود . یک شدم ازش و همون یک نمره میانگینم رو کشید کلی بالا . قبل من سابرینا باهاش امتحان داشت که نیم ساعت طول کشید و آخرش هم استادم گفت متاسفم نمیتونم قبولت کنم و سابرینا هم زد زیر گریه . البته من اصلا آب تو دلم تکون نخورد چون میدونستم که سوالم رو خیلی خوب بلدم. خلاصه اینم به خیر شد و تموم شد . از این کارم هم که دفاع کنم دیگه تمومه و سال دوم پروندش بسته میشه .

دختری پریشب کمی تب داشت که صبح دیگه خوب شده بود . بردمش مهد و به مربیش گفتم من امروز مرخصی دارم و اگه حالش بد شد زنگ بزنید بیام ببرمش . خودمم مرخصی گرفته بودم که کارم رو بنویسم . ساعت دو بود که رافائلا زنگ زد که دختری تب داره و بیاید ببریدش . رفتم دنبالش و آوردمش خونه . تبش 37 درجه بود . رسید خونه هم دیگه تب نداشت ولی خیلی سرفه میکرد اونم قبل خواب بهش شربت سرفه دادم و تموم شد. فردا صبحش به همسر گفتم امروز که کلاس نداری بمونه خونه و بعدم ببرش دکتر . ظهر توی ساعت ناهار بودم که همسر زنگ زد که دکتر گفته توی ریه اش یه چیزی هست و صدای تنفسش عادی نیست و اسپری داده . دنیا دور سرم چرخید . تا عصر که برگردم خونه مردم و زنده شدم . داروهاش رو میشناختم به نظرم دکترش خیلی اغراق کرده بود ، مثلا یه شیاف داده بود که فقط وقت شک به بچه دست بده و نشه از راه دهانی بهش دارو داد باید براش گذاشت . خیلی حرصی شدم ! حالا دکتر به همسر گفته که 5شنبه یا دوشنبه بعدی ببریمش واسه کنترل ریه که دختری اصلا از دیروز دیگه اونطوری سرفه نزده و همش تو فواصل دو سه ساعت تک سرفه میزنه و فین فینشم راه افتاده !

5 شنبه ظهر از شهرداری میان خونه رو ببینن و قیمت بذارن ، پیرو شکایتی که از صاحبخونم کردم در مورد قیمت بالای اجاره خونه . خیلی استرس دارم که حالا چی میشه و چقدر رو خونه قیمت میذارن . چون صاحبخونم خیلی شیک بهم گفت خیال نکنی من همه پولها رو بهت پس میدماااا کار رو میکشم به دادگاه . منم گفتم انقدر بکش تا پاره شه !! والا به خدا !! دو سه هفته پیشم وکیلش بهم میل زد که موکلش که میشه صاحبخونم حاضره اجاره خونه رو 100 یورو بیاره پایین و وقتی آسانسور هم اومد به اجاره اضافه نکنه و توی این 5 سال هم که من قرارداد دارم اجاره همون بمونه به شرطی که من از شکایتم صرف نظر کنم . من گفتم نه !!!!! بیشتر ترس صاحبخونم اینه که میدونه اگه شهرداری قیمت اجاره رو کمتر از حدی که الان هست برآورد کنه ، هر چی تا حالا هم بهش اضافه دادم باید بهم برگردونه و چون سه سال و نیمه مستاجرشم مبلغش کم نمیشه . البته اینا که حساب کتاب ندارن یه وقتم دیدی خونه انقدر ها هم گرون نبوده . حالا 5شنبه میان مامورهای شهرداری . احتمالا صاحبخونه هم میاد که کاش نیاد . بعد اون باری که بی ادبانه پشت تلفن حرف زد و بحث کردیم اصلا دلم نمیخواد ببینمش .

کارورزیم هم جمعه تموم میشه . بعدش نه روز تعطیلات دارم و میرم برای کارورزی بعدی .

همینا دیگه .

به دختری قول داده بودم حالا که خیالم راحته که درسم تموم شده امروز رو بریم پیک نیک . حتی گوشت هم گذاشتم بیرون که کتلت درست کنم برای ناهارمون . ولی هوا یه نمه ابریه . اینم که یه کم مریضه . حالا ببینم ، شاید عصر بریم بیرون به هر حال . 

دختری امسال خیلی باهام همکاری کرد مخصوصا این دو تا امتحان آخری که سنگ تموم گذاشت . البته از همسر هم ممنونم که حسابی باهام راه اومد و آشپزی و بچه داری و امتحانای خودش رو به دوش کشید که من درس بخونم . خدا رو شکر که همه خوبی های این دو تا نتیجه داد و درسای امسال منم با موفقیت تموم شد . ولی خیلی سخته واقعا . خودم اولش فکر میکردم  همین که کنکورش رو قبول شم و برم تو تمومه ولی الان سر هر امتحان به غلط کردن می افتم . البته اگه زبان مادری بود شاید راحت تر بود ولی خب با زبان بیگانه درس خوندن راحت نیست . 4 نفر امتحان کمیسیون بهشون خورده که خدا میدونه قبول شن یا نه ؟ اگه رد بشن دو سال زحمتشون باد هوا میشه . البته امتحان ماه سپتامبر هست و تا اون موقع حسابی وقت دارن واسه درس خوندن ولی خب کیه که همه تابستون بشینه درس بخونه ؟

خب ، خیال دارم حالا که امتحانام تموم شده یه خونه تکونی حسابی بکنم . مخصوصا واسه 5شنبه که از شهرداری میان دلم میخواد خونه مرتب باشه حسابی . امروز جزوه های امسالم رو دسته کردم و واسه امتحانای دیپلم فایل بندی کردم و کتابخونه رو مرتب کردم و قفسه اسباب بازی های دخملم رو هم تمیز کردم . الانم میخوام برم یخچال رو بسابم و آشپزخونه رو . خرید هم باید برم چون فردا و پس فردا تعطیلیه و هیچ فروشگاه باز نیست . ما هم که مثل گوساله شیر میخوریم یه وقت به قحطی نخوریم !! واسه مراسم کوزتینگ هم شوینده میخوام باید برم بخرم . همش بخرم بخرم بخرم ! به خدا حسابمون پر نشده خالی میشه دیگه کفری شدم حسابی !!

خب دیگه من برم .

بای همتون باشه .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 11:48  توسط | 

 من طاقت نیاوردم و دیروز رفتم دیدن شری و پسری بلا ، خوشگل خالشه !!!! تازه از بهشت اومده ! 

اینم هدیه شری برای دوستانش !

بفرمایید ادامه مطلب :




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 23:16  توسط | 

ماریای عزیز ، بارها گفتم دیگه خیلی میلی به نوشتن وبلاگ ندارم ، میدونم که آشناها میخونن و مخفیانه میان و میرن و من با اینکه توی زندگیم چیزی برای مخفی کردن ندارم ولی بازم احساس میکنم دارم لباس زیرم رو توی حموم عمومی میشورم !!! گاهی دلم میخواد این پنجره رو ببندم و برم ولی خیلی به اینجا انس گرفتم و با اینکه مدتهاست این آرزو رو دیگه ندارم که روزی دخترم اینجا رو بخونه ( بر فرض محال که بتونه فارسی بخونه ، چقدر از احساسات من که ناشی از تربیت ایرانی و فرهنگ ایرانی هست میفهمه ؟ چقدر خاطرات من رو و نوع دوستی ها و روابط فامیلی رو از نوع ایرانیش درک میکنه ؟) بازم اینجا رو که بیشتر از 4 سال زندگیم توشه رو دوست دارم .

هر بار پستی میذارم توی دلم میگم دیگه نمیام و چون میدونم بازم میام و بازم میام سعی میکنم فاصله های بین پستها رو بیشتر کنم تا روزی که بتونم دیگه برای همیشه این پنجره رو ببندم . 

گاهی میگم میمونم و خصوصی مینویسم ولی خب نوشته شدن بدون خونده شدن خیلی جذابیتی نداره .

برای من هم سخته ، برای من هم دردناکه ، من وبلاگم رو دوست دارم ، از زندگیم راضیم و از اینکه زندگیم رو اینطوری اینجا میبینم و روند رشدش رو به چشم میبینم خب معلومه که خوشحال میشم . ننوشتن برای من سخت تره تا نخوندن اینجا برای شما ولی دلم دیگه با اینجا نیست که نیست . روزای اول دوست داشتم خواننده داشته باشم و حالا از اینکه اسم واقعیم و اسم کشورم رو نوشتم پشیمونم . همه محرم نیستن ، همه صادق نیستن ، همه قابل اعتماد نیستن .

با این حال هنوز وقت رفتنم نیست . بازم مینویسم و مینویسم به امید روزیکه بتونم این پنجره رو ببندم و بعدشم جلوش آجر بچینم و کورش کنم .

______________________________________________________________________________

اول _

پسر کوچولوی شری پریروز ساعت 2 بعد از ظهر با وزن 3 کیلو و بالای دویست گرم توی یه بیمارستانی توی این شهر متولد شد . من داشتم درس میخوندم که شری مسیج زد که کاکل زری متولد شد . بهش زنگ زدم بلافاصله جواب نداد و مسیج زد که توی یه اتاق سه نفره هست و حالش خیلی خوب نیست و حرف نمیزنه . به آقاشون زنگ زدم بلافاصله مسیج اومد آقا بچه بغلشه نمیتونه جواب بده . همسر هم دیروز زنگ زد تبریک بگه هنوز آقای واین از توی کف بچه در نیومده که جواب تلفن بده !!!!! کمی مسیج بازی کردیم و دیروز هم توی ساعت ناهارم بیست دقیقه ای حرف زدیم . گویا زایمان 16 ساعت طول کشیده البته از صحت اطلاعات مطمئن نیستم چون توی همهمه بیمارستان و صدای یواش شری من حدس میزدم چی داره میگه ؟ گویا زایمان بسیار سختی بوده و تا چندین ساعت بعد زایمان اجازه پایین اومدن از تخت رو به شری نداده بودن ولی باقیش رو خودش میاد با اطلاعات درست مینویسه براتون . فقط خواستم بگم خیلی سخت بوده ولی شری ما تونسته با اون هیکل ظریف مریفش از پسش بربیاد و یه پسر زاییده مثل دسته گل . خودم عکسش رو توی فیس بوک دیدم خیلی ناز نازیه . مو هم داره و کچل نیست . سفیده و مماخشم خیلی خوشگله !! شری باید سه روز بیمارستان بمونه و فکر کنم امروز فردا مرخص بشه . من خیلی دلم میخواست برم دیدنش ولی امتحانای آخرم رو دارم میدم و چون هر روز هم 10 ساعت شیفتم واقعا درس خوندن برام خیلی سخته و زمان کم دارم . خدا رو شکر با شری این حرفا رو ندارم و خیلی درک میکنه اینه که بعد امتحانام میرم دیدنش . هم خودش جون گرفته باشه هم بچه هم من خیالم راحت باشه و هی نخوام برم سر درسم .

دوم _

کارورزیم رو خیلی دوست دارم و خیلی دارم چیز یاد میگیرم . چیزایی که توی بخشای عادی اصلا یاد نمیگرفتم . اینجا خیلی کار تخصصیه و واقعا راضیم . شاید بعد برای کارورزی انتخابیم برگردم اینجا چون دوست دارم بیشتر یاد بگیرم ولی برای کار فکر نکنم ... خیلی خیلی فشارش زیاده و مسئولیتش زیاده . گاهی مریضهای برامون میان با دستگاه تنفس و سوند مغزی و هزار جور دراناژه که بهشون وصله و مونیتور هی آلارم میده و دم به دقیقه باید بهشون داروهای مخدر زده بشه ، من که نمیتونم . خیلی استرس داره . گاهی بچه برامون میارن که من جای مادره میخوام بشینم وسط سالن ریکاوری گریه کنم .

سوم _

دیروز یه دختر سه ساله برامون آورده بودن . اومده بود متاله دستش رو در بیاره . وقتی آوردنش خوابیده بود . عمیق عمیق . مامانش پشت در بود . بچه یه ساعت و نیم خوابید . وقتی بیدار شد ، درست عینه دختری ، سرش رو بلند کرد و دور و برش رو نگاه کرد ، بعدش چشماش رو مالید و دوباره سرش رو گذاشت رو بالش ، بعد دوباره چرخید و ما رو دید و یهو دو زاریش افتاد کجاست شروع کرد به نق نق پیش مقدمه گریه که رفتم پیشش و بهش گفتم میخوای مامانتو صدا کنم ؟ سرش رو تکون داد . مامانش که اومد لبای کوچولوش لرزید و گریه کرد ، از اون گریه ها که یعنی مامان بیا منو دلداری بده . مامانش یه طوری خم شد روی تخت و نگاهش کرد که من داشت اشکم در می اومد . یه نگاهی که درد و عشق و خوشحالی توش بود . نگاه مادرانه بود . توی بخش عروسک پولیشی داریم ، مریض بچه که برامون میاد بهش میدیم سرش گرم شه . یه دونه بهش دادیم ، انقدر خوشحال شد که نگو !!! وقتی هم میفرستادیمش بخش یه لوح تقدیر بهش دادیم چون خیلی خیلی دختر خوبی بود . تشنش بود که طفلکی اجازه نداشت آب بخوره بهش یه چیزی برای مکیدن دادم . یه چیزی هست مثل گوش پاکن ولی خیلی بزرگتر ، خیسه و با طعم لیمو هست . برای مریضایی که اجازه نوشیدن ندارم . عطششون رو کم میکنه . بعضی از مریضا دوست دارن بعضی هم بدشون میاد . این پرنسس دوست داشت . همچین ملچ مولوچ میکرد میخواستم یه کارتن بهش بدم ببره با خودش !!! میخواستیم لباس تنش کنیم زیر پتوش قایم میشد و باهامون بازی میکرد . الهی فداش شم ، خیلی خیلی شیرین بود .

چهارم _

دیروز یه پرستار مرد توی شیفتمون بود که من تا حالا باهاش شیفت نداشتم و از روی ظاهر هم میگفتم اه اه از اون گند دماغای ضد خارجیه !! دیروز یاد گرفتم از ظاهر نباید قضاوت کرد ، عالی بود . خیلی صبور بود ، خیلی خوش برخورد بود ، خیلی با حوصله و احساس وظیفه کار رو یادم میداد . حالا امیدوارم بازم باهاش شیفت داشته باشم .

پنجم _

نمره های امتحان جراحی و کودک اومد . قبول شدم . هر دو رو سه شدم . با اینکه نمره چندان خوبی نیست ولی بازم از چهار بهتره و از پنج هم که ردیه که دیگه خیلی بهتره !! خدا رو شکر اینم به خیر گذشت .

ششم _

برای پروپوزالم رفتم پیش استادم و بهم گفت اجازه ندارن برای این کار کمکمون کنن چون آخرین امتحان و مهمترین امتحان سال دومه و باید تنها بنویسمش و فقط از نظر زبانی نوشته هام رو ویرایش کرد . البته یه جاهایی همین طور که میخوند گفت اینو من اگه باشم بهش نمره نمیدم ، یا این خوبه ، یا اینو اینطوری بنویسی شاید بهتر باشه که خودش خیلی خیلی کمک بود .

هفتم _ 

دوشنبه با بهترین و مهربون ترین پرستار بخشمون منو فرستادن اتاق عمل . یه مورد تصادفی بود که باید اتاق عمل رو آماده میکردیم . تموم نشده پیجمون کردن برای اتاق عمل دوم ، اونجا یه پسر 15 ساله بود که باید انگشتش عمل میشد . بعد اونم اتاق عمل سوم یه پیرمرد بود که باید دستش عمل میشد . البته من هیچ غلطی نکردم و حتی بنا به سفارش پرستارم دستکش هم نپوشیدم که همه بدونن من اجازه ندارم دست به چیزی بزنم !!! فقط اجازه نگاه کردن داشتم . خیلی استرس داشت برام . خیلی خیلی بدو بدو و سرعت عمل میخواد . من نمیتونم . من دوست دارم با مریض ارتباط بگیرم . میگم برای یاد گرفتن عالیه ولی برای کار فکر نکنم بتونم . سه ساعت توی اتاق عمل بودم و وقتی اومدم بیرون واقعا خوشحال بودم که دیگه اون تو نیستم !!

هشتم _

دیروز خودم رفتم دنبال دختری و بردم براش دو تا بسته عروسک پلی موبیل خریدم . تم یکیش اتاق خواب مامان و باباس ، تم اون یکیشم اتاق خواب نوزاده . خیلی دوستشون داره . 

چون امسال خیلی دختره خوبی بوده و همه جوره با مامانش راه اومد که مامانش بتونه درس بخونه ، امتحانام که تموم بشه میخوام براش خونه عروسک پلی موبیل بخرم . یه خورده گرونه 140 یورو هست ولی خب دختری ما هم خیلی خانوم بوده امسال .

پریروز هم توی مهدشون واسه مامان باباهایی که بچه هاشون امسال میرن پیش دبستان جلسه بود . البته پیش دبستانشم توی مهد خودش هست ولی خب برامون توضیح دادن که چی هست برنامه ها و بچه ها برای شروع مدرسه باید چه توانایی هایی داشته باشن و ... مربیشون گفت امسال دو تا مرحله یه ماه و نیمه دارن که هر بار به مدت یه ماه و نیم بچه ها رو زیر نظر میگیرن و بر اساس یه فرم از پیش تنظیم شده به توانایی هاشون نمره میدن و بعد برامون ترمین میدن که بریم و ببینیم بچه هامون توی چه مرحله ای هستن و از چه نظر ضعف دارن .بحث زبان شد و اینکه همه مامان باباها خارجی بودن جز دو سه تایی و بچه ها دو زبانه بودن . خب مهمه که بچه ها در بدو ورود به مدرسه از یه سطحی از زبان بهره مند باشن که بتونن مفاهیم رو بفهمن . خدا رو شکر رافائلا و مارتینا گفتن دختری اصلا مشکل زبان نداره و همه چیز رو میفهمه و دامنه لغاتش خیلی وسیعه و اگه هم چیزی رو نفهمه همیشه سوال میکنه و نباید نگران باشم . واسه مدرسش هم یه فکرایی دارم و با همسر داریم سبک سنگین میکنیم . امید به خدا که بتونیم از این بچه که برکت خدا بوده برای خونه ما یه انسان خوب و مفید بسازیم . توی بخشمون یه پرستار داریم ، یه دختر 27 ساله هست با 5 سال سابقه کار با یه دنیا مهارت اونم توی یه همچین بخشی !!!! یه دنیا سرزندگی و شور و شوق ، انقدر این دختر گرم و مهربون و با مسئولیت هست در مورد آموزش دادن به من که خدا میدونه . اینجایی ها خیلی سردن ولی واقعا گاهی توشون یه موردایی میبینم میگم وااااااااااااا این انگار اصلا ژنتیکش با بقیه فرق داره  . نگاش که میکنم میگم دست مامان و بابات درد نکنه . نگاش که میکنم میگم خدایا میشه دختر منم یه روزی اینطوری بشه ؟؟؟

نهم _

همینا دیگه ، امروز خیلی باید درس بخونم ، چون دیروز اومدم خونه اصلا درس نخوندم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:21  توسط | 

من اینگونه از روز تعطیلی خود بهره میجویم که به جای درس خواندن یا پیاده روی ، پرده های خانه را کشیده ، خانه را تاریک کرده و دارم فیلم ترسناک میبینم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 16:30  توسط | 

این بچه یه هفته بود میگفت مامان من لازانیا میخوام !! شایدم بیشتر از یه هفته بود . منم تنبلیم می اومد درست کنم . از این آماده ها هم خوشم نمیاد با اینکه مزشون بد نیست ولی به نظرم هیچی خاصیت ندارن فقط شکم پر کنن !! غذا باید پخته بشه نه که از بسته در بیاد و گرم بشه ! حالا بگذریم از این حرفا ، دیروز ساعت سه و نیم رنه بهم گفت شگی برای امروز کار بسه برو خونه . آنا هم گفت برو به دخترت برس . منم از خدا خواسته کیفم رو انداختم رو دوشم و که برم از این یه ساعت و نیمی که بهم هدیه داده شده  بود استفاده کنم . رسیدم خوابگاه لباس عوض کردم و بعدش گفتم میرم مرکور برای لازانیا خرید میکنم . خرید کرده بودم و از فروشگاه زده بودم بیرون که زنگ زدم به همسر . دختری رو برداشته بود و توی راه خونه بودن . گفتم صبر کنن منم بیام با هم برسیم خونه . به هم که رسیدیم دختری سرش رو کرد توی ساک خرید و شکر خدا که براش یه بسته بیسکویت باغ وحشی خریده بودم و شرمنده فوضولیش نشدم . رسیدیم خونه ، از دیشب ماکارونی مونده بود . گرم کردم و سه تایی خوردیم . همسر که از صبح کلاس داشت و ناهار نخورده بود و منم که همش سر بخش بودم ، دختری هم که با ماکارونی و پنیر گودا نه نمیگه !! وبلاگم رو آپ کردم که دیدم دارم از خستگی میمیرم . به دختری گفتم من یه ساعت میخوابم پا میشم برات لازانیا درست میکنم . خوابیدن همانا و مردن همانا !!!!! آخه دیشب نصف شب خدا میدونه چی شد که لپ تاپ من از روی مبل تالاپی افتاد روی زمین ، منم از خواب پریدم ، ساعت دو و نیم بود . دیگه خوابم نبرد . ساعت 5 هم رسما از تخت اومدم پایین و 5ونیم از خونه زدم بیرون که برم به شیفتم برسم . همه روزم که سرپا بودم . خلاصه خوابیدم و گویا همسر دختری رو با یه پیتزای آماده فریزری میخره و من خوابیدم تا ساعت نه !! بیدار که شدم دختری خوابیده بود و من از عذاب وجدان مردم . که من از این بچه و این بچه از من چه سهمی داره ؟؟ باز وقتی بلوک تئوری هست خودم میبرم و میارمش و توی خونه هم انقدر خسته نیستم ولی وقتی سره کارم ازش هیچی نمیفهمم . امروز آف دارم . از دختری پرسیدم دوست داره بمونه خونه پیشه من براش ناهار لازانیا درست کنم . اول گفت آره ، بعد گفت نه میخوام برم پیش لارا و سلینا !!

دیشب وقتی بیدار شدم دیدم جنیفر ایمیل زده که من امروز دکتر الف . رو دیدم و ایشون گفتن اگه به چهار قانع هستید همون نمونه سوالها رو هم بخونید بسه ! خب ، کور از خدا میخواد ؟ همین دیگه که فقط سوالهای توی کلاس گفته شده رو بخونه . یعنی فکر کن من بشینم این کتاب 500 صفحه ای رو بخونم !!!!!!!!!!! پاتولوژی کودک هم هست ولی خب باز اون مباحثش ملموس تره . بازم امتحان دو تیکه ای دارم . نصفش جراحیه و نصفش پاتولوژی کودک . 

دیشب با کارینا یه ساعتی اس ام اسی چت کردم . فکر کنم صد تا بیشتر اس ام اس دادیم به هم ! اونم مثل من اتاق ریکاوری هست منتها اتاق ریکاوری جراحی پلاستیک ترمیمی هست . نه فکر کنید مریضاش عمل ترمیم بینی دارن و یا پوست صورت میکشن ها ! نه !!! 24 تا تخت دارن که 12 تاش ماله نوزاد ها و کودکانه . کارینا هم افتاده اونور . دیروز مینوشت انقدر بچه ساکت کردم تا آخر عمر از بچه سیر شدم . میگفت یه بچه براش آوردن نصف تنش سوخته بوده . میگفت مادر پدرش هم نبودن و هر چی زنگ زده پیداشونم نکرده . میگفت بچه انقدر گریه میکرده و ساکت نمیشده که بهش آرام بخش قوی زدن و فرستادنش عالم هپروت ! گفت تو شیفتشم دیروز یه نوزاد مرده . گفتم ای خدایا شکرت که منو انداختی تصادفات . من دل دیدن نوزاد ندارم . بچه ها خیلی بی دفاع و معصوم هستن . وقتی درد میکشن آدم جیگرش خون میشه .

کاتارینا هم افتاده بخش داخلی ، بیماریهای کبد . دیروز توی وقت تنفس دیدمش کوتاه . عصبانی بود ، میگفت یعنی چی همه عفونی هستن ؟ گفتم بابا همینه دیگه ، کبد که از کار می افته بدن دیگه هر چی بلا هست سرش میاد . منم توی روماتولوژی بودم همین بود دیگه . فقط بدیش اینه که آدم همش استرس داره که مبتلا نشه . 

هفته دیگه نوبت سوم تزریق واکسنه هپاتیت آ و ب هست برامون . مدرسه اسممون رو زده بود رو برد که تشریف ببرید واکسن بزنید . بیمارستان و کار بیمارستان بدیش همینه دیگه . یا واکسن میزنی یا میری عکس ریه میندازی !!!!!!! البته الان دیگه عادت کردم . ولی پرکتیکوم اول برام خیلی سخت بود . الان دیگه انقدر هم از بیماری نمیترسم .

انقدر این بخشی که هستم رو  دوست دارم که همش امروز که خونه هستم  دلم اونجاست و میگم کاش اجازه داشتم به جای 40 ساعت 50 ساعت کار میکردم !!!!

پاشم برم دوش بگیرم ، صبحونه بخورم ، خونه رو مرتب کنم ، ظرفها رو بشورم ، لباسشویی رو روشن کنم ، شاید برم تنهایی کمی قدم بزنم ، جزوم رو پرینت بگیرم ، درس بخونم ، غذا درست کنم ، اوههههه چقدر کار دارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:57  توسط | 

روز دوم ، پرکتیکوم هفتم 

امروز یه دختر هجده ساله رو آوردن که خودش رو پرت کرده بود جلوی تراموا . وقتی من و آنا رفتیم اتاق شوک Intubation شده بود . سی تی اسکن هم انجام شده بود . آسیب چندانی ندیده بود در ظاهر . فقط سر بندهای انگشتاش کاملا رفته بود و نصف صورتش انگار روی زمین کشیده باشه خراشیده بود و پیشونیش سیاه بود . البته نه از کبودی بلکه از کثیفی ناشی از برخورد با زمین . 

پدر و مادرش بسیار موجه و ترتمیز بودن و نشسته بودن پشت در اتاق شوک . هر کی میرفت بیرون و داخل میشد نگاه پدرش میدوید . مادرش هم وا رفته بود روی صندلی . 

خونریزی مغزی کرده بود . خوشبختانه خیلی بزرگ نیست .قرار بود ببرنش آی سی یو و قبل از اون باید هر  شش ساعت سی تی اسکن بشه که ببینن خونریزی بیشتر میشه یا خود به خود از بین میره .

نگاه پدرش همیشه یادم میمونه . وقتی بردم دستگاه EKG رو پس بدم وقتی رفتم داخل و برگشتم بیرون . به سمتم نیم خیز شد . انگار که منتظر خبر باشه . بعد دوباره نشست و با دو تا دستش صورتش رو پوشوند .

چه دردی دارن پدر و مادری که دخترشون خودش رو پرت کرده جلوی تراموا ؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 19:40  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد ششم تیرماه سال 63 هستم.24 بهمن هشتاد و چهار بعد از سه سال دوستی با پسری که امروز همراهم است پیمان زناشویی بستم.23 بهمن ماه دو سال بعد دخترمان متولد شد و مدتی بعد ایران را به نیت همیشه ترک کردیم...

نوشته های پیشین
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
آرشيو
پیوندها
آینده
گیلاس خانومی هستم
زیر چتر بارون
سال های دور از خانه و خاطراتش
سیب و سرگشتگی
شاپرک پرواز کن...
من و همسرم در اروپا
خانوم شری و آقای واین
كوهستان زندگي
سبک وزن
نیمفادورا تانکس
زندگی ارزش این همه حرفا رو نداره !
The days of my life
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM