تبليغاتX
Daisypath Graduation tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Fifth Birthday tickersLilypie Angel and Memorial tickers روزهای به هم ریخته
یادداشتهای یک دانشجوی پرستاری در غربت
ای داد از عشق !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:41  توسط شگوره | 
با دختری یه کاردستی درست کردیم . یه عالمه کاغذ رنگی از خیلی وقت پیش توی کمد دختری مونده بود . دیروز نشستیم دوتایی پنج تا گل درست کردیم و روی یه کاغذ چسبوندیم .کاغذه رو هم چسبوندیم به دیوار سالن . بعد یه کفشدوزک کوچولوی چوبی هم دختری داره اونو هم چسبوندیم روی اولین گل ... حالا هر روز صبح دختری اجازه داره کفشدوزک رو بچسبونه روی گل بعدی . به پنجمین گل که برسه باباش اومده !!!

دختر خالم امروز اومد یه سر دیدنمون ، یه نیم ساعتی موند و کمی گپ زدیم بعدشم دید من هیچی درس نخوندم دختری رو برداشت برد بیرون بگردونه منم درس بخونم . خب من یه دوری خوندم و حالا منتظرم شب بشه دختری بخوابه یه دور دیگه هم دوره کنم . صبح هم زود بیدارم شم یه دور سرسری یه نگاه بندازم ایشالا که به اندازه یه چهار میتونم بنویسم .

_____________________________________________________________________________

دخترخالم زنگ زد که دختری رو آوردم بیا پایین ببرش . رفتم پایین سر کوچه بود . به سمتشون رفتم . دو تا مرد جوون از کنارمون رد شدن و یکیشون گفت ما امروز توی خیابون اومدیم تا به آدمها بگیم خدا شما رو دوست داره . آیا شما تجربه ای داشتید که بدونید خدا دوستتون داره ؟ همه وجودم پر شد از نور ... معلومه تجربه دارم ، معلومه میدونم ، معلومه ... معلومه ... من هر قدمی که برمیدارم اونو از رحمت و لطفی میدونم که خدا به من داره . همین که نفس میکشم نشون میده خدا دوستم داره ... آخ که این بهترین نشونه بود برای اینکه بدونم هنوز توی دستهای خدا هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:38  توسط شگوره | 

خب این هفته هم تموم شد . آخر هفته هم که زود میگذره و بعدش همش میمونه سه روز ... دل من بیشتر از دختری ذوق داره واسه برگشتن همسر . 

نمره های پاتولوژی دو هم اعلام شد و سه شده بودم . یعنی میانگین نمره های سه تا درسم میشد 2.6 که سه رد شده بود . خدا میدونه که چقدر حرص خوردم ولی بعدش دیگه بی خیال شدم . یعنی من از بچگی یاد ندارم مامان و بابام واسه نمره به من و برادرم فشاری آورده باشن اینه که نمره در تمام مراحل تحصیلی برای من پشیزی نمی ارزید . صبح دختری رو بردم مهد دیگه برنگشتم خونه یه راست رفتم مدرسه و چون تا ده و ربع بیکار بودم بعد از یه گپ کوتاه با کارینا و رومن و بعد از اینکه اون دوتا رفتن سر تمرین خونگیری پاشدم رفتم دنبال خرید سوغاتی برای دختری . براش از مولر یه عروسک باربی سیندرلا خریدم و بعدشم رفتم ملنیوم و از اچ اند ام براش سه تا پیراهن خنک تابستونی ارزون قیمت خریدم . البته برنامه سوغاتی بخرون شامل لباس نمیشد ولی دیگه لازم داشت و منم خریدم ولی نشونش نمیدم تا باباش بیاد و بهش بدتشون . میخواستم برم دنبال کفش براش که دیگه دیرم شده بود و باید برمیگشتم بیمارستان . کلاس پالیاتیو همش یک ساعت و نیم طول کشید که اونم صرف کنفرانس دادن شد و زود تموم شد . بعدش دوباره رفتم ملنیوم و هم اون کفشی که دختری میخواست رو براش خریدم و هم دو جفت دیگه روباز تابستونی . خواستم همون بیرون ناهار بخورم دیدم امروز کم خرجم نشده دیگه ناهار رو صرفه جویی کنم . خونه هم سوپ داشتم دیگه اینه که برگشتم خونه و برگه خریدها رو گذاشتم جلوم و حساب کتاب کردم دیدم ای وای بر من روی هم شصت و هشت یورو خرج کردم . البته میگم که تابستون شده و دختری لباس و کفش تابستونی لازم داشت ماله پارسالش هر چی مونده بود یا خراب شده بود یا کوچیک .

خب اینم عکس خریدهایی که امروز کردم . منم برم یه دوش بگیرم و بعدش برم دختری رو از مهد بردارم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:38  توسط شگوره | 
خب خدا رو صد هزار و دویست و نوزده بار شکر که این هفته هم تموم شد و دیگه اگه امروزم حساب نکنیم ... پنج روز دیگه همسر برمیگرده . والا تا بود انقدر عزیز نبود که ، تو این یه ماه که نبود دیدم چقدر بودنش توی زندگی من و دختری مهم و موثره ! چراغ خونمون رو روشن میکنه بودنش . حالا تابستون که من و دختری بریم ببین چه به همسری بگذره البته ماله ما دو هفته بیشتر نیست ولی خب ... امروز بعد مدرسه برم برای دختری خریدم کنم . به باباشون سفارش عروسک سیندرلا دادن و کفش صورتی پاپیون دار ، فکر کنم دفعه پیش نوشته بودم نه ؟ دوشنبه هم امتحان دارم ، درس روش تحقیق ، یعنی میخوام سرم رو بکوبم به دیوار ! انقدر این درس بی مزه هست ! البته دو صفحه مونده که دور اول تموم بشه . ولی خب انقدر کلمات تازه برام داشت که از دور اول هیچی نفهمیدم فقط دستم به دیکشنری و گوگل بود . حالا امروز بعد از خرید میام خونه تا دختری از مهد بیاد کمی درس میخونم . خسته شدم دیگه از این همه امتحان . امتحان بعد از این یه امتحان شش بخشیه که خیلی نگرانم میکنه ولی اونم به خیر بگذره دیگه گوش شیطون کر گوش شیطون کر سال اول به امید خدا تموم شده به حساب میاد .

راستی کارینا به سلامتی و میمنت با نمره چهار این امتحان رو پاس کرد . من و مارکوس که پشت در سالن امتحان خفه شدیم تا خانوم بیاد بیرون . ولی برای میشائلا به این خوبی نشد چون بازم از همه استادها نمره آورد به جز خانوم مایکل و گویا می افته به گریه ... من و مارکوس و کارینا پشت در داشتیم شادمانی میکردیم که میشائلا اومد بیرون گریه کرده و وارفته . گفت فرستادنش بیرون که مشورت کنن با هم ببینن قبولش کنن یا نه ؟ نیم ساعت بعد خانوم م . اومد دنبالش و بردش داخل ، یه ربع ساعت طول کشید تا میشی اومد بیرون . بهش قبولی داده بودن ولی خانوم م . بهش گفته بوده نمیدونم با اینکار دارم بهت لطف میکنم یا ضرر میزنم ؟ خلاصه این درس هم به خیر گذشت . نمره های پاتولوژی دو هم اعلام شد . اشعه درمانی سه شدم ، آزمایشگاه دو . خون شناسی نمره هاش نیومده ولی خانوم م . سره کلاس برقراری ارتباط گفت آقای دکتر تلفنی گفته همه قبول شدن و نمره ها رو تا جمعه میاره . نمره های چهار درس اشعه درمانی هم رومن و کارینا بودن و به جز من هم هفت نفر دیگه سه شده بودن اینه که خیلی هم گاو پیشونی سفید نشدم .

امروز هم ساعت اول برای بچه های گروه چهار تمرین خونگیری بود اینه که کلاس ما از ساعت دوم شروع میشه . کلا امروز هم که دو تا ساعت بیشتر نداشتیم . اونم پالیاتیو داریم . برای امروز بچه ها باید کنفرانس بدن راجع به برخورد با مریض ها با ادیان مختلف و چیزایی که لازمه از هر دینی بدونیم . من با چهار نفر دیگه توی یه گروه بودم که قسمت اسلام رو من برداشتم ، دین بودایی رو ساندرا ، الکه هم پاورپوینش رو ساخت و لارا و سابرینا هم اجراش میکنن . 

وای که دوباره آخر هفته شد ! من و دختری دوباره افتادیم به هم ! منتها این بار من استرس امتحان دوشنبه رو هم دارم ... وایییییییییییییی ... دختری هم که دیگه طاقتش تموم شده و هر روز صبح میگه کی میاد امروز دنبالم ؟ میگم خاله شری ... جیغ و داد که نهههههههههههههه بابا بیاد !! حالا من از کجا باباش رو بیارم ؟ دیروز صبح  انقدر گریه کرد که بابا بیاد دنبالم نه خاله شری که من با اعصاب خرد و خمیر شده رفتم مدرسه . سر کلاس به شری اس ام اس زدم که خودم میرم دنبال دختری . کلاس ساعت پنج دقیقه به پنج تموم شد و من تا ایستگاه مترو واقعا دویدم ... پنج و بیست دقیقه رسیدم به دخترم . مهد هم که بیشتر از پنج و نیم نیست . دختری مونده بود و یه دختر دیگه و دو تا مربی که داشتن با هم باغچه رو آّب میدادن . ولی خب برای دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه دیگه ساعت آخر کلاسهایی داریم که فوق برنامه هست یعنی میدونم تا خوده پنج و ده دقیقه باید بشینیم سر کلاس ! نمیخوام هم  دختری با نق نق هاش بره رو اعصاب شری . کلا خدایا این هفته آخر رو از سر من به خیر بگذرون !

یکی از دوستای دورمون داره برمیگرده ایران و خونش رو باید پس بده . من یه بار خونش رو دیدم و خیلی خوشم اومده . با این خانوم حرف زدم که اگه ممکنه با صاحبخونش حرف بزنه ببینه خونه رو به ما میدن یا نه ؟ خب من و همسر الان درس میخونیم و کار نمیکنیم و بچه کوچیک هم داریم همینا خیلی وقتا باعث میشه که صاحبخونه ها خونشون رو به افرادی با شرایط ما اجاره ندن . از طرفی اجارش صد و هفتاد تا بیشتر از اینجاست تازه در شرایطی که با همون قیمت قبلی به ما هم بده که با توجه به رشد قیمت خونه بعیده . چون این دوستمون قراردادش ماله هفت سال پیشه . سپردم به خدا ! گفتم خدایا همیشه واسه من بهترین رو خواستی ، وقتی من نمیدیدم تو میدونستی و راه رو برام باز میکردی ، اگه به صلاحمونه برامون جورش کن اگه هم نیست که نشه و من راضیم به هر تصمیمی که تو برام بگیری . خونه شصت و پنج متره و از خونه الانم بیست و پنج متر بزرگتره و آسانسور داره و انباری هم توی خونه و هم تو زیر زمین و ... خب البته نوساز هم هست . میگم که واگذارش کردم به خدا تا ببینیم برامون چی میخواد که من حنما الان نه ولی بعدا حکمت تصمیمش رو میفهمم .

دیروز دوباره کهیر زده بودم روی گردنم . گفتم رفتم دکتر ؟ هیچی گفت حساسیته به عرق بدن خودت ! به نظرم چرت گفت . یه مشت هم شامپو و لوسیون داد و گفت اگه باردار شدی نباید استفاده کنی . منم هیچ کدوم رو اصلا نخریدم . والا واسه اینکه میدونم حرف مفت زد . در عوض دکتر عمومیم یه دکتر ایرانیه خیلی مهربونیه اون دفعه بهم یه پماد داد که دیروز همه مدت هی میمالیدم روی کهیر ها و صبح بیدار شدم دیدم همشون ورمشون خوابیده و فقط جاشون کمی سرخه که اونم داره میره و شکر خدا خارش هم نداره .

خب دیگه پاشم برم حاضر شم برم به زندگیم برسم که امروز خیلی خیلی کار دارم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:12  توسط شگوره | 
امروز از مدرسه زود تعطیل شدیم و منم عینه خانومای خیلی کدبانو که حوصلشون داره فوران میزنه برای شام خودم و دختری ماهی سرخ کردم و سوپ هم درست کردم . از دختری پرسیدم برنج هم میخوای ؟ گفت نه ! منم تو دلم گفتم بهتر ، بهانه ای میشه که منم نخورم بلکم این شکم وامونده بره یه کم تو !! 

امروز من و مارکوس و کاتارینا داشتیم از ناهار برمیگشتیم توی حیاط بیمارستان معلم درس رادیولوژی و اشعه درمانی رو دیدیم که داشت با یک خانوم دیگه می اومد و صحبت میکرد . به مارکوس گفتم بپرس نمره ها رو آماده کرده یا نه ؟ مارکوس گفت خودت بپرس ... تا من و مارکوس هم رو راضی کنیم که کی بپرسه کاتی پرسید و ایشون هم جواب دادن که همه قبول شدن فقط یه چهار داشتیم . خب اونم که ایشالا من نیستم ... بابا جان مهم اینه که همه قبول شدیم دیگه ... از بابت آزمایشگاه و خون هم نگرانی ندارم تقریبا ... حالا ببینیم چی میشه ...

کارینا فردا امتحان جبرانی زمینه های پرستاری داره و عمرا نتونه توی سه روز اون همه درس رو بخونه . اونم برای بار اول چون دفعه اول که رد شد اصلا هیچی نخونده بود که بگم حالا یه کم بلده !! تقریبا این اواخر هر امتحانی رو داده رد شده و اگه اینو به امتحان دور سوم یعنی امتحان شفاهی در حضور کمیسیون بکشه دیگه براش امیدی نیست و من خیلی حیفم میاد چون یکی از دوستای خوبمه توی مدرسه که خیلی دوستش دارم و خیلی نسبت به همه چیز درک نشون میده . کارینا قبلا توی بانک کار میکرده و یه دوست پسر داشته که پنج سال هم با هم زندگی میکردن . بیست و نه سالشه . وقتی از دوستش جدا میشه و برمیگرده خونه مادر و پدرش تصمیم میگیره زندگیشو تغییر بده . از کارش استعفا میده و برای پرستاری تقاضا میده . خب به نظر من تصمیمش فقط از سر فشار عاطفی بوده که متحمل شده بوده اینه که الان خوب پیش نمیره براش . بماند که این دو روز هم به مدرسه گفت مریضم و مونده خونه به درس خوندن . میشائلا امروز صبح داشت خودشو میکشت که منم باید  امتحان ردی بدم پس چرا من ننشستم توی خونه ؟ خدا کنه فردا از بین این چهار تا درس سه تا درسی بهش بیوفته که بهتر از همه بلده . خدا کنه یه چهار بیاره و قبول بشه وگرنه من دلم برای از دست دادن دوست به این خوبی میسوزه .

دیوار اتاق دختری نم داده بود . خونه قدیمیه دیگه اینا هم که بازسازیشون به درد عمه جونشون میخوره و بس . هی من میگفتم بابا این از حموم خونه همسایه هست که چسبیده به دیوار اتاق دختری هی اینا پشت گوش مینداختن . خلاصه هفته پیش زنگ زدم به صاحبخونه و گفتم میرم از وکیل خونه شکایت میکنم . ( اینجا هر خونه ای ... یعنی کل ساختمون ... یه وکیل داره که وقتی ساکنین با خونه مشکلی دارن با اون تماس میگیرن و طرفشون دیگه صاحبخونه نیست و یه بخشی از اجاره ای که پرداخت میشه سهم همین وکیله ) . صاحبخونه هم با وکیل خونه تماس گرفته بود و از ترس شکایت همون روز از یه شرکتی به من زنگ زدن و برای امروز به ترمین  دادن که بیان دیوار رو بررسی کنن . داشتم ماهی سرخ میکردم که طرف اومد . یه پسر اتریشی بسیار مودب و خوش برخوردی بود اومد و دیوار رو دید و با دستگاه مخصوص درصد رطوبت رو اندازه زد و گفت بعله ماله خونه همسایه هست !! حالا باید نامه رسمی از طرف این شرکت بزنن به وکیل خونه و ایشون به بیمه و بیمه به ... وای که این اتریشی ها میمیرن برای کاغذبازی !! خواستم بگم مرتیکه روزی چهار بار رو کاره ( ببخشید ) بعد هی هم میپره تو حموم معلومه دیوار اتاق نم میده !! ( البته ربطی نداره ها ... ولی از حرصم الان اینو گفتم ) راستی گفتم زنگ زدم به وکیل خونه ساختمون بغلی که این آقا توش زندگی میکنه ؟ زنگ زدم گفتم یا به مستاجرتون تذکر میدید که موقع س * ک * س کمتر سر و صدا کنه یا زنگ میزنم به پلیس و شکایت میکنم . وکیل خونه هم گفت مگه میشه صدا از دیوار به این کلفتی رد بشه ؟ منم اون روی ایرانیم اومد بالا و گفتم میخوای صداش رو براتون ضبط کنم ؟ بعدشم گفتم من بچه کوچیک دارم و اگه سر و صدای این آقا تموم نشه من از شما هم شکایت میکنم که به شکایت من توجه نکردید . حالا نمیدونم بهش رسوند یا نه که صداش دیگه در نمیاد . البته دیروز ساعت شش صبح باز فیل خودش و پارتنرش یاده هندوستان کرده بود که چند تا مشت به دیوار کوبیدم و خفه شدن !!! والا همه مردم دنیا س * ک *س دارن فقط این دو تا صدای گاو در حال وضع حمل رو میدن !!!!!!!!!

به دختری گفتم بابا برات عروسک سیندرلا و کفش صورتی سوغاتی میاره . صبح همسری میگه شگوره بخرم براش از اینجا ؟ میگم نه عزیزم مگه عقلمون کمه ؟ از اینجا صد برابر ارزون ترش رو میخرم و تازه اصل و با کیفیت هم هست تو از اونجا بخری بار کنی بیاری ؟ در همین راستا جمعه که نیمه روزم و تنها وقت خالیمه باید برم خرید و برای دختری هدیه بخرم که ایشالا باباش به سلامت هفته دیگه داره میاد و هر سه تامون کف کردیم والا ... همون قدر که این یه ماه زود گذشت به همون نسبت هم سخت و دیر گذشت .

یه درس جدید برامون شروع شده به اسم بارداری و زایمان و توش راجع به بیماریهایی که بارداری رو به خطر میندازن میخونیم . انقدر این درس برام شیرین و ملموسه که خدا میدونه . خب خیلی از اینا برام آشناست و یا از دکترم در جریان بارداریم شنیده بودم و توی نی نی سایت خونده بودم و در ضمن آقای دکتر هم خیلی شیرین درس میده و هی هم از این سالهایی که دکتر زنانه کیس معرفی میکنه که آدم جذب درس میشه واقعا بعد اون وقت درس زمینه پرستاری سه هم داریم به زودی که شش تا درسه مختلفه که باید توی سه تاش امتحان بدیم و از اون خیلی میترسم چون استادهاش به پوست کنی معروفن یکیشون که جانشینه مدیر مدرسه هست و معروفه که از هر امتحانش دو سه نفر بیشتر قبول نمیشن ... خدا به خیر کنه این آخر سالی رو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:18  توسط شگوره | 
سلام به همه ... دلتون بسوزه الان همتون رفتید سره کار بعد ما تازه تعطیلات آخر هفتمونه !! 

هفته ای که گذشت هفته آرومی بود . در حقیقت مثل هفته های پیش بود . امتحان دادم ، دکتر رفتم ، نمره های درس بهداشت اومد ، توی مدرسه فیلم دیدیم ، گردش علمی رفتیم ، خرید رفتیم ... خلاصه خیلی عادی و نرمال زندگی کردیم و یه هفته دیگه هم طی شد .

خب اول از همه از دکتر رفتنم بگم که سه شنبه رفتم آمبولانس و پوست مبارکم رو نشون دکتر دادم ایشون هم یه نگاهی کردن و فرمودن یه وفت دیگه میدم برای هفته دیگه ! لجم در اومد ، دو ساعت نشسته بودم که فقط سی ثانیه ویزیت بشم ؟ هی گفتم من پارسال هم تست پوست دادم و آلرژی و این حرفا ... ایشون هم فرمودن نخیر این آلرژی نیست و به نظر مشکل چیزه دیگه ایه . خلاصه حواله داده شدیم به سه شنبه صبح ! بعدشم برگشتم سر کلاس و انقدر خوشحال شدم که نصف کلاس قانون رو از دست داده بودم که خدا میدونه !!

از امتحان بگم که والا هیچی نگم بهتره ... یعنی من کلافه شدم از دست این امتحانهای چند قسمتی . درست مثل درس بهداشت ! این درس پاتولوژی دو بود . یه قسمت اشعه درمانی بود ، یه قسمت آزمایشگاه ، یه قسمت هم خون شناسی . خب خون شناسی و آزمایشگاه خیلی خوب بود والا اشعه درمانی رو هم بدک ننوشتم ولی خب چند تا سوال بزرگ و پر نمره رو نتونستم جواب بدم و خیلی رو نروم هستن ! خب بابا جان من هم زمان نمیتونم روی سه تا درس مختلف تمرکز کنم ، انصافتون کجاست ؟؟؟ حالا ببینیم چی میشه . امیدوارم تعداد نمره هایی که جواب دادم بچربه به اونایی که جواب ندادم .

نمره های درس بهداشت هم اعلام شد و دیروز خانوم م . ایمیل زد برامون که دست گلتون درد نکنه و هر سه خیلی عالی ( یعنی یک ) گرفتید . منتها کارینا و مارکوس نمیدونم از روی بی حواسی بوده یا رد گم کنی چند تا رو هم اشتباه زده بودن که البته بازم انقدری نبوده که یک نگیرن ولی من عینه اسکل تپه ها همه رو درست زدم و یک خالص گرفتم . به کارینا اس ام اس زدم که حالا نمره های اشعه درمانی میاد و دوباره بی آبرو میشیم .

پنجشنبه هم رفتیم یه بیمارستان روانی توی منطقه چهارده ( بالای کوه شما بخون ) برای گردش علمی . البته اینجا رو از این نظر رفتیم دیدیم که اینجا  زمان نازی ها مقرر کشتار و آدم سوزی بوده . اینجا بچه های یتیم ، افراد عقب مونده ، افراد بیمار ، افراد از کار افتاده و ... کشته میشدن !! از یه سالنی بازدید کردیم که الان شده نمایشگاه و دور تا دورش روزنامه های اون موقع و عکس ها رو زدن و خیلی دردناک بود . به خیال خودشون اصلاح نژاد میکردن . پالت هایی بود اونجا که رنگهای مختلف چشم و مو رو میسنجید . یه عکس از یه دختر چهار ساله به دیوار بود ، در واقع سه تا عکس بود ازش که زیر عکسها نوشته شده بود که آنا ماری که در سال 1942 در سن چهارسالگی در این بیمارستان کشته شده و این عکسها بعدا از توی پروندش پیدا شده . سه تا عکس برهنه از یه دختر ناز چهارساله که داشت گریه میکرد . سه تا از بچه ها جلوی عکس گریشون گرفت . یه عکس دیگه هم بود از یه زن جوون و یه پسر بچه و زیرش توضیح داده شده بود که این عکس خانوم فلانیه با آلفرد پسر شش سالش که این بچه توسط نازی ها به این قرارگاه آورده میشه چون کند ذهن بوده مادرش برای نجات جون پسرش هر کاری میکنه ولی در آخر پسرش رو میکشن . خیلی دردناک بود . معلم این درسی که ما براش این بازدید رو رفتیم خیلی زن خوبیه و دو تا بچه رو به فرزندی قبول کرده البته الان نه و سی سال پیش . یکی از لهستان و یکی نمیدونم از کجا ! اون وقت رومن که سرش خیلی بوی قرمه سبزی میده شروع به زر زر فرمود که خیلی هم خوب کاری میکردن و جامعه باید اصلاح بشه و چرا انقدر خارجی اینجا زیاده و ... البته  خانوم فلانی هم زد تو دهنش با حرفاش و بحثی به پا شد اون سرش ناپیدا ! خانوم ن . بهش گفت به نظر من تو اصلا به درد شغل پرستاری نمیخوری چون قلب مهربونی نداری ! 

برای فرداش هم قرار شد سره همون کلاس به جای درس یه فیلم راجع به قتل عام دوران نازی ها ببینیم . فردا شد و تلویزیون رو آوردن توی کلاس و خانوم ن . خلاصه فیلم رو به صورت جزوه بین بچه ها پخش کرد و البته رومن هم غایب بود و فکر میکنم بیشتر این داستان واسه سوزوندن رومن طراحی شده بود . قبل از دیدن فیلم خانوم ن . پرسید بچه ها کی میدونه آریایی چیه ؟ همه میدونستن . خب نژاد خالصی که نازی ها بهش میبالیدن و کلی آدم رو کشتن چون آریایی نبودن . خانوم ن . گفت خب چندتاتون ادعا داره که آریاییه ؟ چند تا دستشون رو بلند کردن ... خانوم ن . گفت میخواید یه آریایی اصیل نشونتون بدم ؟ تنها آریاییه این کلاس شگوره هست !! جزوه رو باز کنید صفحه دو ! صدای ورق خوردن جزوه بلند شد تند تند ! صفحه دو کلی راجع به ریشه کلمه آریا و ایران توضیح داده شده بود . خب دماغ خیلی ها سوخت ولی خب میگم هدف اصلی رومن بود که اونم نیومده بود . 

همینا دیگه ... این دختری از صبح داره بهانه میگیره . باباش رو روی اینترنت دید و کلی گریه کرد والا من که دیگه از آخر هفته ها فراری شدم ... همه روز با دختری تنها موندن داره کم کم میشه مصیبت !!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:19  توسط شگوره | 

اصلا دل و دماغ ندارم ... اه اه ... شکر خدا همسر شونزده روز دیگه برمیگرده و دوباره روال زندگی عادی میشه . روزها خیلی بی سر و صدا میگذرن و انقدر یکنواختن که خدا میدونه !! یعنی من الان از خودم میپرسم من با چه قدرتی تونستم اون یکسال رو بگذرونم ؟ این امتحان کشکه هم که پنجشنبه دارم اصلا در من ایجاد انگیزه نمیکنه که درس بخونم خبر مرگم ... البته نه که نخونده باشم ولی نه اونطوری که باید و شاید ... حالا وقت هم زیاده !!! دیروز رفتم پیش دکترم ازش گواهی بگیرم که مثلا دیروز نرفتم مدرسه مریض بودم . پوستم بعد از اون روزی که با کاتی رفتیم شنا کهیر زده گفت برو آمبولانس بیمارستانتون نشون بده ! همین !!!!!!

سه چهارتا تیکه لباس از اینترنت خریده بودم که میدونستم دیروز میرسه . تا ظهر که خونه بودم خبری نشد . میرفتم دکتر توی صندوق پست رو چک کردم دیدم رسیدش توی صندوقه که بستتون رسیده نبودید فرستادیم اداره پست برید بگیرید . خب منکه همه روز خونه بودم ، فهمیدم پستچی محترم تنبلیش اومده چهار طبقه رو بیاد بالا !! حالا امروز هم که تعطیله ! در نتیجه من فردا به وصال خریدهام میرسم ! حالا چیز خاصی هم نبوداااااا ولی خب توی این روزگار یکنواختی تا اداره پست هم بریم واسه خودش کلی تنوعه !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:59  توسط شگوره | 

صبح همگی به خیر و شادمانی ... من و دختری از ساعت پنج و نیم صبح بیداریم و عینه بچه گربه که دنبال دم خودش میچرخه ما هم دور خودمون میچرخیم . کلی لباس باید از روی بند جمع کنم و یه دور هم باید ماشین رو روشن کنم ، لباسای فردای دختری رو اتو کنم ، ببرمش پارک ، این خونه بمب خورده رو سر و سامون بدم که فردا شری دختری رو آورد خونه تو دلش نگه واه واه به این خونه زندگی گند گرفته !!!! دیشب هم هیچ درس نخوندم و بازم عینه این علی بی غم ها که اصلا پنجشنبه امتحان ندارن نشستم فیلم دیدن و با همسری اندکی چتیدن ، آآآآمااااا به تمام مقدساتم الان میرم سوالهای امتحانی رو که کارینا به ایمیلم فرستاده رو پرینت میگیرم و امشب میخونم . چی ؟ دروغ گو خودتی و جد و آباء محترمت !!!

یه ذره هم ماکارونی توی یخچال داریم همونو میدم دختری ناهار بخوره ، اه شام هم باید بپزم ... اه اه ... چه کسالت آور ... الان همسری بود هی بهش گیر میدادم و به پر و پاش میپیچیدم هی سرم گرم میشد !! هی گیر میدادم همسر منو دوست داری ؟ از ازدواجت راضی هستی ؟ هی هی هی ... الان که نیست من اینا رو از کی بپرسم ؟ حوصلم هم سر رفته ، درس خوندنم هم نمیاد ! تازه پس فردا دوباره تعطیل رسمیه ، دوباره باید بشینم برای دختری برنامه علمی فرهنگی بریزم . اه اه ... هر چی غر میزنم دلم خنک نمیشه که نمیشه !!

برم به حساب لباس ها برسم ... اه اه ... کی حال داره این همه لباس رو مرتب کنه ؟ یه جرثقیل بیارین منو بلند کنین !!! اه اه اه ... غرغر ... نق نق ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:8  توسط شگوره | 

هوای بیست و پنج درجه رو داریم که برای این وقت سال بسیار لذت بخشه ! همه توی خیابون بودن و واقعا معنای روز تعطیلی به تمام معنا بود ! دیروز با کاتارینا بعد کلاس کامپیوتر رفتیم استخر که اتفاقا خیلی هم خوش گذشت اولین بار بود که با یه دوست اتریشی دوتایی میرفتیم استخر ، راستش توی رابطه ایجاد کردن با اینا خیلی محتاطم ولی خب حالا یه بار که هزار بار نمیشه . رفتیم استخر و اتفاقا خوش هم گذشت ولی بعدش معلوم نشد به چی حساسیت دارم که کهیر زدم حسابی ، البته هفته پیش هم که با شری و دختری رفتیم چند تا دونه کهیر زدم ولی گفتم لابد باز چیزی خوردم که بهم نساخته ولی گویا به کلری چیزی حساس بودم خلاصه الان بدتر از بد شده اینه که صبح دختری گفت بریم شنا اما نشد که بریم ، خواستیم بریم باغ وحش ، چون اونبار نشد همش رو ببینیم و اونجا به قدری بزرگ و زیباست که میطلبید بازم بریم اما بعدش دخترخالم زنگ زد که ناهار بریم بیرون اینه که باغ وحش هم نرفتیم . رفتیم ناهار خوردیم و بعدش هم کنار رودخونه برای اردک و قوها نون ریختیم و دختری صفا کرد و بعدش هم در حالیکه لپش از گرما عینه دختر دهاتی ها گل انداخته بود گفت بریم خونه ! اینه که اومدیم خونه واقعا بیشتر از این هم بیرون نمیشد موند خیلی گرم بود . الان هم یه زنگ به همسر محترم زدم که در شمال کشور به سر میبردن ناهار هم ماهی سفید میل کرده بودن و من دلم هم برای خودش ضعف رفت هم برای ماهی سفید پلو !!! بیست روز دیگه میاد ، چقدر هم که روزا یواش یواش میگذرن ! اه !!!

از امشب هم دیگه گوش شیطون کر بشه باید بشینم سر درسم دیگه . خدا رو شکر امتحان بعدی یعنی پاتولوژی دو اصلا سخت نیست و راجع به اشعه درمانی و عکس برداری و آزمایشگاه و خون هست و درس سبکیه واسه همینه که این فاصله بین بهداشت رو تا به امروز حسابی استراحت کردم مخصوصا که دختری شبها سر هشت کرکره رو میکشه پایین و میاد میخزه توی تخت ما و میخوابه و من میمونم و کلی وقت اضافه . اما دیگه پنجشنبه امتحانه و باید بخونم دیگه !!

صبحی کمدم رو ریختم بیرون که لباسای زمستوی رو جمع کنم و دوباره لباس بهاری ها رو بذارم دم دست . واییییییییییییییی که این کار چقدر طاقت فرساست !! تازه از سر تنبلی یه سری از لباسها رو هم نشسته بسته بندی کرده بودم یه سری هم بر اثر وکیوم شدن حسابی چروک شدن اینه که الان یه عالمه شستنی و اتو کردنی دارم . ما چون جا خیلی خیلی کم داریم لباسها رو وقتی میذارم کنار وکیوم میکنم توی این کیسه مخصوص ها ، خوب خیلی خوبه که حجمشون انقدر کم میشه ولی وقتی درشون میاری از کیسه انگار از دهن شتر کشیدیشون بیرون . دو سه تا لباس هم پیدا کردم که اصلا یادم نبود دارمشون . یه کیسه هم جمع شد که گذاشتم دمه در و تا رفتیم و اومدیم برده بودن . البته اینجا یه باکس هایی هست ماله صلیب سرخه که دقیقا ماله همینه که مردم لباس کهنه هاشونو بندازن اون تو برای اینکه بعدا برشون دارن بشورن و تعمیر کنن و بدن به خانواده های نیازمند . منم اکثر میندازم اون تو ولی اینبار دیگه وقت نداشتم تا دمه اون باکسه برم .

سامان دیروز زنگ زد که برای یکشنبه برنامه گریل گذاشتن با دو تا از دوستای مشترکمون و پرهام و دو تا از دوستاش که ما هم دو سه باری دیدیمشون . گفت میریم کنار دونا و کباب درست میکنیم و بیا . منم گفتم نه ! البته اونم خیلی اصرار نکرد ، منم به هر حال نمیرفتم . پرسید چرا ؟ گفتم همسر نیست و من بهم خوش نمیگذره . بعدشم جز سپیده که همسره سیاوشه خب باقی همه پسر مجردن ، برای من فرقی نداره خب وقتی همسر هم نبود همین سامان و پرهام دوستای خوب من بودن که همیشه هم با هم وقت میگذروندیم ولی الان دیگه دلم نمیخواد و اون حس اون روزا رو ندارم . تازه به دختری هم خوش نمیگذره شاید اونا هم حوصله بچه نداشته باشن . به هر حال نرفتم . پشت سرش به فاصله نیم ساعت سپیده زنگ زد به اونم همین جواب رو دادم البته اونم بیشتر میخواست بدونه منقل و سیخ دارم که نداشتم هم . حالا باید به برنامه ای واسه فردای خودم و دختری بریزم چون دختری توی خونه میمونه حوصلش سر میره و هم خودش رو دیوونه میکنه هم مادره بیچارش رو !!

همینا دیگه زندگی خیلی نرمال و آروم در گذره و داریم پیش میریم تا ببینیم آخرش چی میشه .

آهان امروز با دختری قدم زنون میرفتیم سره قرارم با دخترخالم یه عروسی ترکی هم دیدیم . کل میکشیدن و نقل میریختن و عروس هم داشت میرفت سوار ماشین بشه با یه لباس پفیییییییییییییییی و با روسری سفید کمرش رو هم با بند قرمز بسته بودن که میدونم یه رسم ترکی هست . بعدا که رد شدیم و کلی دور شدیم یه قطار ماشین بوق بوق عروسی زنون از کنارمون رد شدن و سر دستشونم همون ماشین عروس مربوطه بود . ایشالا که خوشبخت باشن .

خوب من برم که دختری اومد وبال گردنم شد !!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:16  توسط شگوره | 

من دارم فیلم ترسناک میبینم و نمیدونم چرا این مرض رو دارم ... ولو شدم روی تخت ، دخترم رو که خوابیده چسبوندم به خودم ، مونیتور رو نصف کردم و توی نصفش دارم وبلاگ آپ میکنم و توی نصف دیگش دارم فیلم میبینم . یعنی عبارت عینه سگ داره به خودش میلرزه حکایت الانه منه !! بعدشم از این فیلمای بزن بکشی که نیست ، از این روح سرگردان و ایناست . بازیگر اصلیشم بازیگر نقش هری توی فیلم هری پاتر هست . اسمش هست زنی در لباس سیاه .

یعنی من الان دارم هی آپ میکنم که حواسم پرت بشه ها . امروز کلاس کامپیوتر داشتیم توی همون مرکزی که آزمون کتبی دادیم برای کنکور مدرسه ! ولی خب بینه اون روزا و این روزا کلی فرقه . اصلا بین همه روزا با هم کلی فرقه . ( فیلم فضاش توی قرن هجدهم انگلستان هست ، اصلا خود این فضا ترسناکه !) خب داشتم میگفتم ، کلاس بسیار بیخودی بود . قبل ظهر اکسس داشتیم ، بعدظهر کلاس اینترنت داشتیم . ( ماماننننن ... ) فردا هم صبح پاورپوینت داریم و بعد از ظهر هم بازدید از یه بیمارستان برای دیدن نقش کامپیوتر و تکنولوژی در مریض داری و این حرفا !! ( مادررررررر ... ) ( پنجاه دقیقه فیلم رفته سی و سه دقیقه دیگه مونده !) . این هفته مدرسه همش به هیچی گذشت و امتحان بعدی هم انقدر کشکه که هنوز موفق نشدم انگیزه خوندن درس رو در خودم ایجاد کنم فکر کنم سه روز قبل از امتحان هم شروع کنم به موقع برسم . ( ای خداااا این همسر حق داره میگه این فیلما مزخرفه !! )... چرا من الان نمیتونم این فیلم کوفتی رو قطعش کنم ؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب من فیلم رو تند تند زدم جلو و تیکه تیکه دیدم و الان از ترس نمیتونم تا دستشویی برم . الانم دارم تیکه های مراسم عروسی ادوارد و بلا توی فیلم توآیلایت رو میبینم که ترسم یه ذره بره ... آخر فیلم ترسناکه یه جورایی هم ترسناک تموم شد هم غمناک و هم ... ای تف به گور من اگه بازم وقتی تنهام بشینم فیلم ترسناک ببینم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:16  توسط شگوره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد ششم تیرماه سال 63 هستم.24 بهمن هشتاد و چهار بعد از سه سال دوستی با پسری که امروز همراهم است پیمان زناشویی بستم.23 بهمن ماه دو سال بعد دخترمان متولد شد و مدتی بعد ایران را به مقصد همیشه ترک کردیم...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
پیوندها
آینده
گیلاس خانومی هستم
تربچه های مامان
my velvet
رنگارنگ زندگی من
زیر چتر بارون
سال های دور از خانه و خاطراتش
نسوان مطلقه معلقه
شاپرک پرواز کن...
من و آن دیگری
من و همسرم در اروپا
گیسو خانوم
بانوی مهر
خانوم شری و آقای واین
كوهستان زندگي
روزهای زندگی من
سبک وزن
زندگی بدون مرز
نیمفادورا تانکس
دلنوشتهای روزانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM