Daisypath Graduation tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers روزهای به هم ریخته

خانوم ه نصف شب همون روزی که من آخرین شیفت قبل استرنم رو انجام دادم فوت شد.

اون روزی که من آخرین شیفت قبل از تعطیلات استرن رو انجام دادم خانوم ه برای اولین شیمی درمانی بستری شد. حالش گفتن نداره، شکمش انگار نه انگار عمل شده باشه دو ماه پیش مثل طبل اومده بود بالا. حالش نزار بود و روی پاهاش بند نبود. با خواهرش و همسرش اومده بود و دخترش. پرستارها هم شادمانه کار رو به من سپردن و خودشون رفتن دور هم یه قهوه بخورن و به ریش من بخندن! انقدر حال خانوم ه نزار بود که هرگز نمیتونست تا انتهای بخش بره برای اینکه وزنش رو اندازه بگیرم. رفتم ترازو رو براش آوردم و گذاشتم کنار تختش و خیلی طول کشید تا به کمک خواهرش تونستیم روی ترازو برسونیمش. وزنش 66 کیلو شده بود. ازم پرسید چقدر شدم؟ گفتم 66. گفت ممکن نیست دیروز که 62 بودم. بعدا نیکل به من گفت شکمش به طرز باورنکردنی داره با تومور و آب پر و پرتر میشه. 

لخت مادرزاد روی تختش خوابیده بود بدون رو انداز اما هر یک ساعت یکبار باید کل تخت رو عوض میکردیم چون خیس عرق میشد. آخرش تصمیم گرفت بره دوش بگیره. خب تنها که نمیشد. ازش پرسیدم دوست داره من همراهیش کنم گفت آره. تا حمام بزرگ بخش دو قدم بود، آروم آروم خودش رو روی من انداخته بود و به سمت حمام میرفتیم. دانی هم رفت تا تختش رو دوباره عوض کنه. 

حمامش تموم شده بود و لباس تمیز تنش کرده بودم که متوجه یک لکه بزرگ خون تازه روی شکمش شدم. هیچی نگفتم، میدونستم میترسه. میدونستم از مرگ میترسه. از دفعه قبل که بستری بود برای عملش میشناختمش. با سنگهای شفا بخشش و علفهای طب سنی و انرژی درمانی. آویزون شده بود به هر چیزی که شاید زنده موندنش رو ممکن میکرد. با خودم گفتم وقتی بردمش توی اتاقش دوباره لباسش رو عوض میکنم که خانوم ل. اومد توی حمام. بعد انگار که من و خانوم ه کور باشیم گفت پرستار روی لباس این خانوم خونیه. رنگ از روی رنگ پریده خانوم ه پرید. بهش گفتم میدونم. به خانوم ه گفتم الان میریم توی اتاق و من نگاه میکنم ببینم چی شده؟ 

روی تختش دراز کشید و پیراهنش رو زد کنار. یه قسمت از بخیه قبلی و کاملا جوش خورده عمل قبلی باز شده بود. صحنه دلخراشی بود. ماریون رو صدا کردم. قرار شد فقط با ژل ضدعفونی پانسمان کنیم تا دکتر بخش بیاد و ببینه.

دکتر بعد ویزیتش بهش توصیه کرد که از شیمی درمانی صرف نظر کنه چون فایده ای نداره اما خانوم ه اصرار داشت. نیکل سرم دارو رو آماده کرد و دکتر سر لوله سرم رو به سر اتصال پورت وصل کرد و دکمه رو فشار داد.

نیم ساعت بعد بنا به درخواست خانوم ه و صلاحدید دکتر براش سوند وصل کردم چون دائم ادرار از دست میداد. اما نیم ساعت بعد بازم صدام زد که احساس میکنه سوند درست جا نرفته و نشتی داره. امتحان کردم، مطمئن بودم درسته. ادرار داشت توی کیسه جمع میشد. بالن سوند رو با 5 میلی اضافه محلول آب نمک پر کردم. اما باز هم فرقی نداشت. زیرش نمناک میشد. به نیکل گفتم فکر میکنم فیستل داره و مثانه سوراخ شده. چپ چپ نگاهم کرد. گفتم چرا اینطوری نگاه میکنی؟ گفت آخه احتمالا درست میگی.

نیم ساعت قبل از اتمام شیفتم خواهر خانوم ه من رو توی راهرو دید و صدام کرد که تخت خواهرش از عرق خیسه و خواهش کرد عوضش کنم. میدونستم خانوم ه جون نداره روی پاهاش بایسته. رفتم توی اتاق پرستاری که 5 تا پرستارمون داشتن قهوه میخوردن و گفتم تخت خانوم ه خیس عرقه باید عوض کنم؟ گفتن آره!!! معلومه!!! اومدم بیرون و توی دلم بهشون ناسزا گفتم. معلومه که میدونم باید عوض بشه خواستم ببینم کدوم یکیشون راحتی مریض رو به قهوه خوردنش ترجیح میده و من رو همراهی میکنه که هیچ کدوم هم نیومدن. طفلک خواهر خانوم ه خودش کمک کرد تا خواهرش بتونه زودتر برگرده توی تختش.


بعد تعطیلات موقع انتقال شیفت صبحگاهی از آئورا، کارورز بهیاریمون پرسیدم توی این ده روز که من نبودم کسی فوت شده؟ گفت شده باشه هم به من که نمیگن. گفتم نه اگه کسی بمیره خودت میفهمی. بعد اضافه کردم که آخه روز شیفت آخر من حال خانوم ه خیلی بد بود. گفت آهانننن اون همون شب مرد! گفت من صبح که اومدم همه راجع بهش حرف میزدن که دیگه عذابش تموم شد. یه لحظه سکوت کردم و بعد یه جرعه از قهوم رو سر کشیدم و توی دلم بازم به پرستارهای شیفت اون روز فحش دادم که برای عوض کردن تخت باهام نیومدن.


آقااااااا من آبله مرغون گرفتم!!! اوففففففففففف !! 57 ساعت از کارورزیم پرید!!! البته بهتر! با این پرستارهایی که فقط اسم پرستاری رو یدک میکشیدن دیگه دلم نمیخواست کار کنم. هنوزم به نظرم جون انسانها از یه لیوان قهوه با ارزش تره!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:5  توسط | 

چند روز پیش یه پست بلند بالایی نوشتم این هواااااااااااااااااااااااااااا اما بلاگفا همه رو نوش جونش کرد منم دیگه هر چی زور زدم حس نوشتنم نیومد که نیومد. 

راستش دو ماه و نیم پیش بلایی به جون بچه هام خورد که کم مونده بود پسر شیرینم از دستم بره. بارها خواستم ازش بنویسم اما نتونستم اون روزهای تلخ و شبهای تاریک بیمارستان و ناتوانی و دست و پا زدن توی بی خبری از اینکه چه بلایی داره سرت میاد رو توی کلمه های ساده خلاصه کنم. با هیچ کس حرف نمیزدم. با همسر قرار گذاشته بودیم که به خانواده ها هم هیچی نگیم چون بیشتر غصه دار میشدن و کاری هم از دستشون بر نمی اومد فقط همه ارتباطم محدود به یک دوست خیلی خوب بود که بارها ازش نوشتم و استاد زبان آلمانیم توی ایران بوده و الان توی آلمان زندگی میکنه. بنده خدا ساعتها با من چت میکرد و واقعا کلمه غمخواری رو برام معنی کرد. توی اون شبهای دردناک همین طور که زل میزدم به پسرم که جلوی چشمم افتاده بود ولی من جز زجه زدن کاری از دستم بر نمی اومد به این فکر کردم که نکنه چشم هست و چشم زدن بیشتر از یه خرافات بیهوده هست. وقتی پسرک مرخص شد و همون شب دوباره حالش بد شد و دوباره هراسون ساعت 4 صبح به بیمارستان رسوندیمش و دوباره بستری شد و اینبار دختری هم به همراهش!!!!!! به خودم قول دادم بچه ها رو از زندگی مجازی خودم بیرون بکشم. همه عکسهاشون رو از فیس بوکم پاک کردم و به خودم قول دادم دیگه هرگز ازشون اینجا هیچی ننویسم. میخوام به عهدم پایبند بمونم. بچه ها الان خوب هستند و سالم ولی هر بار که یادم می افته به اون لحظه که دکترها و پرستارها بالای سر پسری ریخته بودند و یکی از دکترها 15 قطره دیازپام توی حلق من ریخت تا کمتر جیغ بزنم یه چیزی ته دلم خالی میشه. وقتی یادم می افته که توی تاکسی تا بیمارستان صداش میکردم و واکنشی نشون نمیداد هنوز نفسم بند میاد. وقتی یاد اون لحظه می افتم که دکتر از اتاق بیرون اومد و گفت دخترتون هم باید بستری بشه ... یه لحظه هایی هست که به نوشتن نمیاد، اصلا یه طوری بهت زخم میزنه که لال میشی و تا ابد نمیتونی، نه که نخوای!! نمیتونی ازشون چیزی بنویسی. انگار یکی یه چاقو گذاشته باشه زیر گلوت و تهدیدت کرده باشه که اگه به کسی حرفی بزنی کشته میشی. بعد از اون روزها به نظرم دیگه هرگز من و همسر نرمال نشدیم. تلخ بودیم و تلخ تر شدیم. کارهای مدرسه به هم پیچیده بود و ساعتهای غیبتم زیاد شده بود. شبها توی بیمارستان به امتحانهای در پیش رو فکر میکردم و درسی که باید امسال تموم بشه. بار اول بعد از 5 روز همسر جاش رو با من عوض کرد و همسر موند بیمارستان و من برگشتم خونه تا درس بخونم و بار دوم که هر دوی بچه ها بستری شدند همسر موند بیمارستان و من برگشتم توی خونه بدون بچه هام و گریه کردم و سعی کردم درس بخونم. همسر دائم اس ام اس میزد تا دلم محکم باشه و درس بخونم. دوشنبه امتحانم بود. جنازم رو به سمت مدرسه میکشوندم. دلم میخواست قید همه چیز رو بزنم و برگردم برم بیمارستان که یه اس ام اس از همسر اومد که نوشته بود بچه ها هر دو مرخص شدند و آزمایشهای هر دو اومده و سالم هستند. یک دفعه انگار یه نور به دلم تابید. ولی روزهای بعد از اون توی خونه هم بهتر نبود. از هر سرفه زدن دختری از جا میپریدیم و پسری رو زیر ذره بین گذاشته بودیم. حقیقت اینه که به نظرم هنوز هم نرمال نشدیم. بارها شده که نشستم و دارم زندگیم رو میکنم که یک دفعه صحنه ای که دکتر اومد و پسری بیهوش رو از بغلم گرفت و داد زد و همزمان چندین نفر ریختن توی اتاق میاد توی ذهنم. هنوز اون صحنه توی مغزم جون میگیره که برای من صندلی چرخدار آوردن و بردنم کنار تخت پسری و پرستار بهم تبریک گفت و گفت نگاه کن دوباره رنگش صورتی شده. آخ که چه روزهایی بود!! به خاطر همه اینها دیگه توی این وبلاگ از همسر و دختر و پسرم کلامی نوشته نمیشه. این به این معنی نیست که نیستند! همسر طلاق گرفته و رفته و بچه ها رو هم برده! اصلا همش خیال بوده و من هرگز همسر و پسر و دختری نداشتم و... هزاران احتمال دیگه... این فقط به این معنیه که من اعتقاد پیدا کردم که چشم و انرژی منفی هست و میخوام خانواده ام رو به خیال خودم حفاظت کنم. از این به بعد اینجا فقط اگر چیزی هم نوشته بشه از من و فقط من نوشته میشه و بس.

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:46  توسط | 
به نام خدا 

استارت میزنیم که 255 عدد کامنت را جواب بدهیم! باشد که خدا ما را یاری بنماید!


ببخشید دیگه همه رو جواب ندادم. آخه بعضی هاشونم خیلی خیلی قدیمی شده بود موضوعاتش. مثل مرغ شکم پر قبل از کریسمس. ماله 5 ماه پیش بود موضوعش خب!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:57  توسط | 
چهار ماه دیگه میشه شش سال که اینجام. دیگه به تلاش برای جشن گرفتن نوروز اعتقاد ندارم. بیشتر از قبل اعتقاد پیدا کردم که بعضی چیزها عادتهای دست جمعی هستند و توی تنهایی و یه جای دیگه با آداب و رسوم متفاوت معنی ندارند. با این حال به خاطر دختری یه سفره سرسری انداختیم که البته هدف دختری از کچل کردن ما مبنی بر انداختن سفره همانا گرفتن کادو بود و بس. اساسا فکر میکنم وقتی بعد از یه شیفت ۱۲.۵ ساعته به خونه برمیگردی و فردا هم باز ۱۲.۵ ساعت کار منتظرت هست نوروز رو جشن گرفتن عاقلانه نباشه. 

کارم خوب پیش میره و دارم کلی چیز یاد میگیرم ولی خب گاهی از اینکه پرستارهای بخش اینطوری دانشجو رو بیگاری میکشن حرص هم میخورم. دیگه کار خودشون نشستن توی اتاق پرستاری و قهوه خوردن میشه و کار من دویدن و کار کردن ولی خب باید ازشون نمره بگیرم و نمیشه اعتراض کنم. پریروز ارزشیابی اولم بود که سرپرستار با کلی تمجید ازم بهم نمره کامل رو داد باید هم میداد والا به خدا به عمرشون دانشجو مثل من نداشتن که عین خررررر ازش کار بکشن صداش هم در نیاد. ولی خب میگذره. همش تا سپتامبر و بعدش دیگه تموم!!!! نمیدونم وقتی منم درسم تموم بشه و بهم دانشجو بدن میتونم انقدر بیشرفانه رفتار کنم یا نه؟ دیروز انقدر عصبی شده بودم از دستشون که ساعت ناهارم زنگ زدم به عاطفه و حرف زدیم و آروم شدم و برگشتم سر بخش.

دو تا شیفت قبل بعد تزریق لوونوکس به یکی از مریضها، سوزن آمپول صاف رفت توی دستم. خدا رو شکر مریض پرونده داره و میدونستیم که مریضی نداره ولی دیگه تا ظهر درگیر آزمایش دادن و برگه ها رو پرکردن بودم چون باید به عنوان حادثه در حین کار گزارش میشد. یک ماه و سه ماه و شش ماه دیگه هم باید پیش دکتر بیمارستان آزمایش بدم تا مطمئن بشن که مریضی نگرفتم از خانوم گ. البته سریع جواب آزمایش ویرولوگی خانوم گ رو از بایگانی کشیدن بیرون ولی خب روند اداری هست دیگه باید طی بشه.

اون مریضمون که ازش نوشتم با شوهر جوونش، دکتر جوابش کرد. گفتن شیمی درمانی فقط زمان مرگش رو جلو میندازه. وصلش کردن به تیم سیار پرستارهای پالیاتیو و فرستادنش خونش تا توی خونش بمیره. اون موقع که همسرش وا رفته روی صندلی های راهرو ولو شد و مادر و خواهر دختره گریون اومدن خیلی صحنه تلخی بود.

یه مریض هم داشتیم، خانوم مسنی بود. برای شیمی‌درمانی یه روزه بستری شد و فرداش هم مرخص شد. روز بعدش صبح توی اتاق پرستاری نشسته بودیم و پرستارهای شیف شب داشتن شیفت رو منتقل میکردن که تلفن زنگ زد و بعد یکی از پرستارها اومد توی اتاق که خانوم فلانی دیشب مرده.

دیگه به این بخش عادت کردم و مثل روزهای اول اذیت نمیشم ولی خب دردناکه دیگه. کلا هشت تا شیفت دیگه دارم توی این بخش. البته این هفته سه تا دارم و بعد ده روز تعطیلات عید پاک هست. میخواستم امروز بریم بازارچه عید پاک که دختری مریض شده و افتاده توی تختخواب.

همینا دیگه، ۲۳۸ تا کامنت تایید نشده دارم ایشالا به زودی تایید میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:54  توسط | 
به معقوله سرطان هرگز انقدر از نزدیک نگاه نکرده بودم. این روزها راجع بهش بیشتر میخونم و همه ذهنم رو پر کرده. سرپرستار برام توضیح داده که توی سرطانهای زنانه فقط سرطان تخمدان و سینه هستند که ارثی هستند و سرطان رحم و سرویکس اتفاقی هست. چند وقت پیش یه خانم ۴۷ ساله مریضم بود که علت بستری شدنش این بود که به صورت پیشگیرانه رحم و تخمدانها رو تخلیه کرده بود و قرار بود که سینه هاش هم برداشته بشه. باهاش که صحبت میکردم برام گفت مادربزرگش و مادرش با سرطان سینه از بین رفتن و خواهرش دو ساله درگیر سرطان سینه هست. اینجا بیمه اینطوریه که اگه دو نفر از بستگان درجه یک سرطان داشته باشند بدون هیچ هزینه فرد میتونه تست ژنتیک بده تا ببینن ژن سرطان داره یا نه. به هر حال این خانم این مراحل رو رفته بود و در نهایت دکتر بهش گفته بود انگار روی بمب ساعتی نشستی. گفت یکسال طول کشیده تا تصمیم گرفته اینکار رو بکنه چون براش مهمه که خودش بچه هاش رو بزرگ کنه.

توی نی نی سایت یه تاپیک هست که برای سرطان سینه هست. انگار ۵ سال و نیم زندگی اینور بدعادتم کرده و یادم رفته که خدمات درمانی رایگان توی همه کشورها حق طبیعی تلقی نمیشه. اینجا مریضها که برای شیمی درمانی میان وظیفه بیمارستان اینه که بهشون غذا بده اگه فقط برای چند ساعت هستند و داروهاشون که همه برای بیمار هزینه ای نداره و بیمه هزینه رو میده. اگه هم مجبور به شب موندن بشند هزینه هر شب براش ۳۶ یورو هست. میخوام بگم این اون آرامشه که بیمار نیاز داره، که فقط روی بیماریش متمرکز بشه و به هزینه های درمان فکر نکنه. این حق طبیعی همه مردم دنیاست حیف که همه ازش بهره نمیبرند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:59  توسط | 
دیروز ساعت ناهار رفتم بخش زایمان که خودم رو معرفی کنم و ببینم نیروی جدید میگیرن یا نه، که نمیگرفتن! شیفت بعدیم یکشنبه هست که آخر هفته حساب میشه و سرپرستارها نیستند، شیفت بعدم چهارشنبه هست که میخوام برم نورولوژی خودم رو معرفی کنم. در نهایت اگه اونجا هم خالی نباشه دیگه واگذار میکنم به خود بیمارستان که هر جا خواست بندازتم. دیروز توی بخش زایمان که بودم بهم گفتن جراحی تصادفات کلی پوزیشن خالی داره برای اونجا اقدام کن! گفتم هرگزززززززز!!!!

دیروز یه مریض گرفتیم، توی هفته ۲۷ بارداری بچه توی شکمش مرده بود و به صورت طبیعی دفعش کرده بود ولی بقایای پالازنتا مونده بود توی رحمش برای کورتاژ امده بود. در واقع نباید بخش ما بستری میشد ولی بخش زایمان تخت خالی نداشت اینه که ما گرفتیمش. رفتم براش سرم پرفولگان وصل کنم سر صحبت باز شد. بچه پسر بوده و اسمش اندی بوده. بازم به نظرم این درد تحملش راحت تره تا اون مریض هفته پیشمون که سرطان سینه متاستاز داده به اعضای شکمی و میدونستم که به ماه دیگه نمیرسه بسکه بیماری پیشرفته و عصر پسر هشت سالش اومد دیدنش. واسه اون مادر و بچه انقدر گریه کردم که خدا میدونه.

یه مریض داریم سرطان رحم داشته، تخلیه شده، اما اعضای دیگه شکم هم درگیر شدن. یه هفته بود از زور درد نمیتونست بشینه فرستادن سیتی اسکن معلوم شد توی ستون فقراتش ۵ جای مختلف متاستاز داده. عین نقل و نبات کپسول هیدال میندازه بالا ولی درد کنترل نمیشه.

اینجا کجاست؟ آخره خطه؟ ایستگاه آخره؟ 

سرپرستارم اون روز دلداریم داد که هنوزم آمار سرطان نسبت به تعداد افراد سالم جامعه ناچیزه و ما اینجا نیستیم برای شفا دادن و وظیفه ما فقط بالا بردن سطح کیفیت و در حد توانمون طولانی تر کردن زمان باقی مونده هست.

ما اینجاییم و علم پزشکی هم همین جاست و هنوز ما خیلی حقیریم و نمیتونیم کاری کنیم که یه بچه بی مادر بزرگ نشه.

باید تحمل کنم، فقط ۱۱ تا شیفت دیگه توی این بخش دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:59  توسط | 
فکر میکنم از روزی که اینجا خصوصی شد دل ازش شستم. خصوصی نویسی‌ رو دوست نداشتم و عمومی نویسی هم دیگه نمیخواستم. بارها و بارها خداحافظی کردم و رفتم و باز برگشتم. اینبار بدون خداحافظی نزدیک به دو ماه نبودم و راستش کمبودش رو هم احساس نکردم. فکر میکنم دوره‌ وبلاگ نویسی گذشته باشه. یه وقتی انگار خیلی مد بود ولی کم کم تبش خوابید.

توی این دوماه اتفاق خیلی خیلی افتاده که همش هم به نوشتن نمیاد یا دیگه انقدر ازش گذشته که بیمزه شده یا انقدر دردناکه که نمیشه راجع بهش حرف زد. مدرسه رو با موفقیت تموم کردم و وارد دوره کارورزی شدم. از امتحانهای سال آخر فقط یکی مونده که ده روز دیگه برگزار میشه و پاتولوژی هست.

پایان نامم از طرف استادم تایید شد و باید بدمش برای چاپ و صحافی و توی تیرماه هم دفاع میکنم.

الان توی بخش سرطان زنان هستم. برعکس همیشه که دوست داشتم مریض ایرانی داشته باشم اینجا اولین بخشیه که هر بار که میرم لیست رو نگاه میکنم که مبادا مریض ایرانی داشته باشیم! دیگه اختیارات یه پرستار کامل رو دارم و ساعت کاریم هم مثل پرستارهای کامل هست و هر شیفتم ۱۲.۵ ساعته ولی خوبیش به اینه که هر روز نباید برم سر کار و این هفته مثلا کلا دو روز کار میکنم. دیروز و فردا. از کارم بگم مثنوی هفتاد فصل میشه. دیروز نزدیکهای آخر شیفت نشستم توی اتاق پرستاری و به خاطر یکی از مریضها گریه کردم. خب معلوم شد که بخش سرطان هم بخش من نیست. تا بیستم این ماه که میشه چهارده روز دیگه باید برای بیمارستانم رزومه بفرستم برای استخدام و فکر میکنم نورولوژی و بخش زنان زایمان و یا بارداریهای پرخطر رو انتخاب کنم که البته هیچ تضمینی نیست توی اون بخشها جای خالی باشه. سرآخر هم بیمارستان خودش یه بخش رو معرفی میکنه بهمون چون سه سال متعهدم برای بیمارستان محل تحصیلم کار کنم.

از این بخش داستان زیاد میشه گفت اما همه تلخ هستند. انقدر تلخ که خودمم تلخ میشم. انقدر فشار روانی این بخش زیاده و انقدر فشار این امتحانهای آخر زیاد بود که واقعا یه جاهایی حس میکردم دیگه نمیتونم!!!!!! مخصوصا امتحان سه‌روز پیش که یه درس سه بخشی بود با سه تا استاد مختلف. یعنی من با حالت تهوع رفتم سر امتحان از استرس. هنوزم بعد سه سال امتحان شفاهی برای من عادی نشده!

پریروز برای چک سالانه رفتم پیش دکتر زنانم. نمونه گرفت و سونو کرد. جوون تر که بود خیلی به این معقوله بی تفاوت بودم و به هوای خجالت دکتر زنان نمیرفتم. سالهای بین تولد دختری تا بارداریم سر پسری یعنی شش سال دکتر زنان نرفته بودم. اما از همین تریبون اعلام میکنم اشتباهه. الان که سنم بالاتر رفته و مسئول دو تا بچه هستم و میدونم باید بالای سرشون باشم به سلامتیم جور دیگه ای نگاه میکنم. توی بخشی که هستم پر از زنهاییه که دارن با زور جراحی و شیمی درمانی وقت میخرن. حسرت خیلی هاشون اینه که چرا زودتر پیگیری نکرده بودند یا سالانه چک نشده بودند. در حال حاضر یه مریض داریم که هفت ماه از من بزرگتره همش. سرطان همه دستگاه زنانه و غدد لنفاوی رو گرفته. شوهر جوونش هر روز میاد، اتاق پرستاری روبروی آشپزخونس، میبینم شوهرش میاد چای میبره. روزیکه دختره بستری شد دو تا خواهرش باهاش بودن اونها گریه میکردن و من هی بغضم رو قورت میدادم.

یه مریض دیگه داریم ، میان سال، رو آورده به انرژی درمانی و سنگ و طب گیاهی. تومور توی شکمش هر روز بزرگ و بزرگتر میشه انقدر که شکمش مثل زن باردار روز به روز داره میاد بالا. هفته پیش عمل شد و تا این هفته تومور دوباره به طرزی خودش رو بازسازی کرده که دکترها بی جواب موندن. میگن هفته دیگه رو نمیبینه. دیروز گفت با مسئولیت خودش میخواد بره بیرون چون با یه انرژی درمانگر قرار داره.

یا خدایاااااات کارورزی من را تمام بفرمااااا هر چه زودتر، الهی آمین!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:37  توسط | 
روزنوشتانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت 10:42  توسط | 
آخرین روز مرخصی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 18:47  توسط | 
شش دندونی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:5  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد ششم تیرماه سال ۶۳ هستم. ۲۴ بهمن هشتاد و چهار بعد از سه سال دوستی با پسری که امروز همراهم است پیمان زناشویی بستم. ۲۳ بهمن ماه دو سال بعد دخترمان متولد شد و مدتی بعد ایران را به نیت همیشه ترک کردیم...
از مهاجرت ما نزدیک به شش سال گذشت، غربت وطن شد و در بهمن ۹۲ پسرم متولد شد.

نوشته های پیشین
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
آرشيو
پیوندها
آینده
کاراملی
من و همسرم در اروپا
خانوم شری و آقای واین
The days of my life
پرسیسکی وراچ
روزهایی که بر ما گذشت
روزهای روناک
این روزها....
زیر آسمان وین
به سادگى خوردن يك فنجان چاى ...
گيلاس خانومى هستم
چیزی شبیه یک درخت
نوشته ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM