Daisypath Graduation tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers روزهای به هم ریخته

آقا دیروز من یه مقدار زیادی نوشته بودم این هوااااااااااااا، یوهوووو دستم خورد به یه دکمه بی پدر همش پرید! حس منم پرید! حالا همه با هم سینه میزنیم آه و واویلا، آه و واویلا

خب آخرین باری که عین آدم براتون نوشتم وقتی بود که توی بخش هماتولوژی بودم و منتظر امتحان عملیم بودم و میشائل هم خیلی پسر خوبی بود و دو تا مسئول آموزش ها هم خیلی گوگولی مگولی بودن. بله بله! و چه اتفاقها که در مدت نبودن بلاگفا نیوفتاد! 

1. من و میشی جون به دشمنهای خونی تبدیل شدیم در حدی که سایه هم رو با تیر میزدیم و حتی صبح روز امتحان چنان جلوی در اتاق پرستاری شروع کردیم سر هم داد کشیدن که مریض ها اومدن از اتاقهاشون بیرون و دو تا مسئول آموزش ها هم عین بز ما رو نگاه میکردند و هی خاک به سرشون میریختن که ای وای الان هیئت برگزاری امتحان میرسه. داستان بسیار ساده ای بود،سوءتفاهمی برای میشائل ایجاد شده بود که چون خیلی مغرور بود و نیکل( مسئول آموزشش ) هم به طرز احمقانه ای سنگ میشائل رو به سینه میزد حاضر نبود بپذیره که اصل داستان چیزه دیگه ایه. البته کلا هم امر به میشی جون مشتبه شده بود که کارش از من درست تره که البته اوایل هم بود ولی بعدش دیگه برابر بودیم. در مواردی من بهتر هم شده بودم چون مسئول آموزشهای ما شیوه های مختلفی برای آموزش ما داشتند. نیکل میشائل رو هی میفرستاد سر دوره های کوتاه تئوری و هی براش کتاب می آورد و ... ولی اینگرید هی من رو میفرستاد سراغ مریض های سخت حتی یه روز که نیرو کم بود یک گروه رو کلا به من واگذار کردند. اینه که من به کار واردتر شده بودم. خلاصه تلاشهای نیکل و اینگرید به جایی نرسید و بین من و میشی جون آشتی حاصل نشد که بدتر هم شد و هیئت امتحان رسیدن. یکی از استاتید و معاون مدیر مدرسه، سرپرستار کل بخش خون و سرپرستار بخش خودمون. امتحان رو من شروع کردم با یه مریضی که برای گرفتن ریتوکسی ماب اومده بود. اول توی یه جلسه خصوصی مریض رو معرفی کردم و پیش تراپی و تراپی اصلی و بیماری رو توضیح دادم و اینجا کارم خیلی بهتر از میشی بود چون من یه هندآئت هم برای حضار درست کرده بودم ولی میشائل یه دفترچه دستش بود و هی ورق میزد و نمیدونست چی باید بگه و از کجا شروع کنه. برای امتحان من همه بودند به جز میشائل و برای امتحان اون هم همه به جز من. امتحان یک ساعت و نیم در مجموع طول کشید و بعد هیئت امتحان یک ساعت وقت خواستن برای مشورت و بعد ما رو صدا کردند. اولش اوته که همون استادمون بود تبریک گفت و گفت اول با شگی شروع میکنیم بعد کلی تشویقم کرد و حتی معاون مدرسه هم گفت که من پرستاری حرفه ای رو براش به تصویر کشیدم و خیلی متعجب هست چون همیشه توی این سالها من رو یه دختر ساکت و خجالتی شناخته بوده که موقع امتحان تا مرز سکته میره و توقع نداشته که من انقدر به کار مسلط باشم . من یک شدم ولی میشائل سه شد!!!! آخ دل من خنک شد!!! چون آنا و الکه بعدا برام تعریف کردن که صبح قبل امتحان میشائل و نیکل رو توی اتاق سیگاری ها دیده بودن و حال من رو پرسیده بودن و اون دو تا هم گفتن شگی خیلی استرس داره و فکر نمیکنن که من اصلا نمره قبولی بیارم. ایرادهایی که به میشائل گرفتن این بود که چیزهای خیلی پیش پا افتاده رو نمیدونه و مستقل کار نمیکنه. البته به نظر من مشکل میشائل نبود مشکل نیکل بود! نیکل رو اینطور که من شناختم دوست داشت مرکز توجه باشه. خب اینگرید هم سر امتحان من توی اتاق بود ولی انگار که نبود ولی گویا نیکل هی به میشائل تیپ میداده و میگفته میخوای کمکت کنم؟ اوته به میشائل گفت تو مطمئنی که بدون کمک میتونی یه مریض رو تنهایی اداره کنی؟ معلومه که میتونست منتهاااااااا نیکل یه طوری نشون داد که انگار میشائل هیچی بارش نیست. وقتی نمره ها اعلام شد خشم توی صورت نیکل و میشی موج میزد. به خاطر اینکه مطمئن بودن نمره بهتر مال تیم اوناست. بعد از اون سیلکه( یکی از پرستارها) زکت آورده بود که باز کردیم و همه خوردیم و سرپرستار با خنده گفت من چشمم رو میبندم که نبینم تیمم داره توی وقت کار الکل میخوره. بعدش من و اینگرید رفتیم توی اتاق پشتی و برام تعریف کرد که توی اون یک ساعت توی اتاق مشورت چه خبر بوده. خلاصه داستان بعد از اون من دو سه بار برای یه سری کار رفتم بخش هماتولوژی و هر بار نیکل من رو به کل ایگنور کرده و جواب سلامم رو هم نداده و گویا اون شکست رو تا دم گور هم نمیتونه هضم کنه.

2. بعد از اون یه کارورزی کوتاه داشتم توی بخش جراحی تصادفات که دیگه هرگز دوست ندارم پام رو اونجا بگذارم. چی یاد گرفتم اونجا؟ اولا که هرگز به هیچ کدوم از عزیزام اجازه ندم سوار موتور بشن! نمیدونید چقدر تصادفهای بد با آسیبهای بالا از موتور داشتیم! یه پسر 24 ساله بود به خدا پاش به یه مو بند بود! یه قطع نخاعی داشتیم یه پسر 27 ساله!! به خدا موتور جز خطر هیچی نیست!! کلی پیرزن پیرمرد دمنتسی و آلزایمری روزانه میگرفتیم که خورده بودن زمین و شکستگی استخوان ران داده بودن یا فقط برای کنترل اومده بودن. یکیشون از خونه سالمندان فرستاده بودنش ولی اصرار داشت که دزد توی خیابون بهش زده و با پلیس اومده و هی صدا میزد یکی پلیس رو خبر کنه! یه خانم استرالیایی داشتیم که استراحت مطلق بود و منتظر یه پرواز بود که به صورت خوابیده بتونه این رو ببره کشورش. یه بار همون هفته اول از من پرسید که کجایی هستم؟ تا گفتم ایرانی گفت وای سیدنی پر از ایرانیه! خیلی دوستم داشت. یه بار گفت تو خیلی خوبی، پرستارهای اتریشی همه... بعد با انگشت دماغش رو داد بالا و لباش رو غنچه کرد. یعنی خیلی دماغ سربالان! یه بار هم یه مریض گرفتیم 50 ساله با اسم و ظاهر اروپایی ولی فامیلی ایرانی!!! ازش که پرسیدم گفت پدر پدر جدش ایرانی بوده ولی براشون مهمه که فامیلیشون رو نگه دارن. حتی معنی کلمه رو هم میدونست.

3. امتحان بخش اول دیپلم به خوبی برگزار شد. پوستم کنده شد ولی شد!! زمینه های پرستاری که یه درس وحشتناک حجیمی بود و مجموع این سه سال بود رو قبول شدم. خودش یه دنیا بود. از پایان نامم دفاع کردم و یک شدم. یه درس دیگه هم بود که ترجمه اسمش به فارسی یه جوریه ولی معادلش میشه مثل روشهای توسعه سلامت مثلا! اونم قبول شدم. البته نمیدونستیم که قبول شدیم بعد امتحان باید تا ساعت یک صبر میکردیم بعد استاد راهنما و معاونش و مدیر مدرسه می اومدن و اسامی قبولی ها رو اعلام میکردند. بعد از اونم زکت خوردیم و نیمچه جشنی گرفتیم. البته راند دوم با 4 تا امتحان هست هنوز ولی خب دیگه کسی که زمینه های پرستاری رو قبول شد اونم میشه. باید از فردا پس فردا شروع کنم به خوندن چون 2 سپتامبر امتحان هست.

4. الان بخش نورولوژی هستم. راستش قرار بود اونجا شروع به کار کنم همه صحبتهای اولیه هم شده بود ولی دقیقه نود اون خانومی که میخواست بازنشست بشه که من جاش رو بگیرم ابقا کرد و دست من موند توی پوست گردو. فعلا که روی هوام تا ببینیم چی میشه.

5.سه روزی رفته بودیم آلمان. استان بایرن. پلی موبیل لند. به همه توصیه میکنم حتمااااااااااااااااااااااااااااا اگه میتونند بچه هاشون رو ببرند. واقعا شهر بچه هاست. ما  دو روز اونجا وقت گذروندیم ولی سیر نمیشدیم. عالی بود. یه شهر ساختن با فیگور ها و تم های پلی موبیل. برای دختری که کلی اسباب بازی از پلی موبیل داره خود بهشت بود. یه فضای سرپوشیده هم هست فقط اسباب بازی ریختن که بچه ها بازی کنند. صبح به صبح هم پرسنل اونجا با یه سطل مواد ضدعفونی کننده اونها رو تمیز میکنند و دوباره میچینند برای بازی. عالی بود. دمشون گرم! یه فروشگاه هم داشت که هر چی محصول پلی موبیل زده داشت و ما کلی برای بچه از اونجا اسباب بازی خریدیم. 

6. یه هفته ای بود یه بی حسی عجیبی توی دست و پا و صورتم حرکت میکرد. البته من 4 ساله که گاهی به ندرت پاهام بی حس میشد ولی این یه هفته به صورت مداوم اینطور بود. فشارم هم میزون بود. رفتیم آمبولانس نورولوژی. تست کرد همه چیز طبیعی بود ولی با این حال برام ام آر نوشت بعدم گفت خودت بخوای وقت بگیری دو ماه طول میکشه تا نوبت بگیری. خودش زنگ زد و گفت برای یکی از پرسنلمون وقت میخوام . برای دوشنبه بهم وقت دادن. میشه امروز. خلاصه امروز ساعت 4 و نیم ام آر آی مغز دارم.

7. توی تعطیلاتم تا 9 آگوست. باید درس بخونم! اه!

8.خداحافظ.

9. شاید سر فرصت براتون از پلی موبیل لند عکس گذاشتم. دوباره سر بزنید ضرر نمیکنید.

10. خداحافظ


میخوام عکس بگذارم ولی از هر سایتی امتحان میکنم قبول نمیکنه. کسی میدونه داستان چیه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:45  توسط | 
اینکه چطوری بچه آرومی مثل پسری میتونه تبدیل به موجودی بشه که دست شیطون و تخم جن رو از پشت میبنده از اون دسته سوالاتی هست که هنوز عقل بشر جوابی براش پیدا نکرده!

 

راستی سلام

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:46  توسط | 

بخش جدید رو دوست میدارم. بخش بیماریهای خونی هستم و خیلی تیم خوبی هست. البته بخش کلا تا حالا دانشجویی نداشته که قرار باشه امتحان فارق التحصیلیش رو اونجا بده و کلا همه بخش توی تب و تاب امتحان عملی من و البته میشائل میسوزن. میشائل یکی از پسرهای گروه الف هست که بر حسب اتفاق همگروه من شده و قراره با من امتحان عملی بده. قانون اینه که همیشه برای امتحان عملی باید زوج بود و البته همکلاس. ولی گروه من و گروه میشائل تعداد فرد بوده و نمیشده که ما از کلاس خودمون همگروه برداریم و در نتیجه مدرسه برای ما انتخاب کرد که ما با هم امتحان بدیم. روال اینطوره که یکی از استادها که اونم مدرسه خودش انتخاب میکنه با مدیر مدرسه یا یکی از معاونها به همراه سرپرستار بخش و مسئول آموزش یک روز میان توی بخش و کار کردن ما رو به عنوان پرستار نظارت میکنند و به ما نمره میدن. همیشه باید دو تا دانشجو با هم یک مریض رو انتخاب کنند و روش کار کنند اما بخش بیماریهای خون یک بخش روزانه هست و بیمار شب خواب نداره و کار کمتره اینه که من و میشائل هر کدوم یک مریض جداگانه برمیداریم. استرسم خیلی زیاده مخصوصا که میشائل بیشتر از من کار بلده و این من رو میترسونه. کلا پسره کله خری هست. سی سالشه و ترس نداره. خیلی راحت کارهایی که تا حالا انجام ندادیم رو انجام میده و از امتحان کردن نمیترسه. دیروز باید برای یه بیمار آدالاس انجام میداد و خون اضافی بدن بیمار رو تخلیه میکرد. سوزن مخصوص این کار به قدری قطور هست که دیدنش تن من رو میلرزوند. همین طوری یه کله پسره پاشد رفت سر وقت مریض و فرتی سوزن رو کرد توی رگش. البته که سیلکه هم باهامون بود و داشت راهنماییش میکرد. خوبه که آدم یه ذره بی کله باشه. والا من هنوز توی مرحله آنژیوکت نصب کردن موندم! طبق قوانین دانشجوی سال اول و دوم اجازه نصب آنژیوکت نداره. سال سوم چرا! من پارسال که نصف سال سوم رو خوندم باردار بودم و طبق قانون زن باردار نمیتونه با خون کار کنه به خاطر حفظ سلامت خودش و بچه. وقتی هم که برگشتم و سر کارورزی قبلی بودم داشتن پرستارهای تازه استخدامی رو آموزش میدادن و بازم اجازه تمرین روی مریض رو به من ندادن اما اینجا باید یاد بگیرم. دیروز روی میشائل و دو تا از پرستارها تمرین کردم و هر بار هم رگ رو گرفتم. البته هر سه هم رگهای خوبی داشتن ولی مسئول آموزشم بهم 7 تا ست وسایل لازم رو داد که روی همسر هم تمرین کنم و قرار از سه شنبه که شیفت بعدیمه کم کم روی مریض ها تمرین کنم. فکر کنم مثل گذاشتن سوند باشه که بعد دو بار تمرین روی مریض ترسم ریخت و یاد گرفتم. 

از بخش جدید بگم که خیلی خیلی خوبه. کادر عالی داره و واقعا به کارآموز به چشم برده نگاه نمیکنند. هر روز دو تا مریض برای خودم دارم و مسئول آماده کردن کیسه های خون هستم. هفته دیگه قراره کم کم با کمک مسئول آموزشم یه مریض برای روز امتحان انتخاب کنم. ولی هنوز درس خوندن برای امتحان تئوری رو شروع نکردم و راستش داره کم کم دیر میشه. پایان نامم صحافی شده و خیلی خیلی خوشگل شده و بالای کتابخونه منتظره که روزش برسه و ببرم تحویلش بدم و دفاعم هم آخر ماه یونی هست. 

بعد از اینکه آبله مرغونم خوب شد یه روز رفتم بخش قبلی که کلید کمدم رو تحویل بدم و ارزشیابیم رو بگیرم. شستم گذاشتمشون کنار. هر کاری که کرده بودم برای سرپرستار لیست کردم و گفتم به مدرسه گزارش میدم که رفتارشون مناسب نبوده و هنوز آمادگی دانشجو گرفتن رو ندارند. انقدر هم دستم پر بود و حرفهام با دلیل بود که دهن سرپرستار و مسئول آموزش بسته بود و فقط میگفتن ما خیلی متاسفیم. البته که اعتراض من به جایی نمیرسه و بازم روند کار اون تیم همونه و مدرسه هم ناچاره دانشجوهاش رو یه جایی برای آموزش بفرسته دیگه! ولی همین که حرفم رو زدم و حقم رو گرفتم راضیم. نمره هم بهم یک دادند چون کمترش حقم نبود و خودشونم میدونستند. فقط تونستند بگن که من هنوز به خودم خیلی اعتماد ندارم و مریض کاملا حس میکنه که من تازه کارم که منم گفتم خوب که چی؟؟؟؟ اومدم کار یاد بگیرم! اگه کاربلد بودم الان اسمم دانشجو نبود. که کلا دیدن من دیگه اون شگی ساکت نیستم دهنشون بسته شد. والا همه روزهای کارورزی دهنم بسته بود و هیچی نمیگفتن فکر میکردن لالم! 

راستی اینجا اجازه کار با داروهای شیمی درمانی رو هم دارم، چیزی که بخش قبلی بهم اجازش رو نمیداد. ولی اینجا انقدر خوب آموزش و شانس میدن به آدم که واقعا حد نداره. دلیلشم اینه که برای بخش امتیازه که دانشجوی سال آخر بهش دادن و بهتر از اون اینکه امتحان عملیش اونجا برگزار میشه. هم برای بخش امتیازه و هم بهتر از اون برای مسئول آموزش بخش. اما خب کلا خودشون هم به ذات خیلی خوب هستند و عقده ندارند. روز اول که من و میشائل سرکار بودیم بهمون کلی هدیه دادن. میشائل دلش از قیچی من میخواست که فقط پرسنل دارند و منم از سرپرستار بخش زایمان هدیه گرفته بودم. تا میشائل گفت منم از این قیچی میخوام و من به خنده گفتم باید بری یه کاروزی بخش زایمان تا بهت بدن. سرپرستار پاشد و از کمدش یه قیچی از همون مدل ولی آبی به میشائل داد. بعدم به هر دوتامون دو تا کش مخصوص ست آنژیوکت رو دادن. یه بسته چهارتایی هم ماژیک فسفری گرفتیم و یه دفترچه یادداشت خوشگل. 

کلا راضیم ولی خب چون شیفت ها ده ساعته هست و مثل بخش های عادی 12.5 ساعت نیست هر هفته مجبورم 4 روز کار کنم. دیشب بعد 3 تا شیفت پشت سر هم انقدر خسته بودم که رسیدم خونه یه چیزی خوردم و خوابیدم. اصلا نفهمیدم شوهر چیه و بچه کجاست؟ درس هم عمه جونم میخونه برام ایشالا! ولی نه خدایی باید شروع کنم به خوندن. 615 صفحه شوخی نیست.

همینا دیگه. من برم فعلا. خداحافظ.

آه اینم بگم لال از دنیا نرم. دیروز یه مریض پیری داشتم. پیرمرد شیرینی بود. البته اصلا مریض من نبود. مریض یکی دیگه از پرستارها بود منتها اون دستش بند بود و وقتی مریض زنگ زد که سرمش تموم شده من رفتم که سرمش رو عوض کنم. تا مریض من رو دید و دو کلمه هم باهام حرف زد سریع دو زاریش افتاد که من خارجیم. خیلی با محبت پرسید شما از کجا میاید؟ منم پرسیدم چطور؟ گفت چون چهرتون خیلی مهربون هست. گفتم من از پرسین میام. سریع چشماش ریز شد و گفت ایران! گفتم بله! گفت من یهودی هستم. شما تاریخ من رو انکار میکنید، شما بمب اتم میسازید. گفتم اولا که من اینجام و دارم به شما خدمت میکنم و تاریخ شما رو هم انکار نمیکنم، دوما ایران قطعنامه امضا کرده و بمب اتم نمیسازه. گفت اون قطعنامه هنوز قطعی نشده. کلا من در مرحله کف بری به سر میبردم که پیرمرد به این پیری چه پیگیر هم هست. البته آخرش که دیگه من با تغییر لحنم عدم تمایلم رو به ادامه صحبت نشون دادم عذرخواهی کرد و گفت همه ما انسانیم و من رو ببخشید. بعدا که توی اتاق پرستاری تعریف کردم چی شده همه ناراحت شدند که این قضیه چه ربطی به تو داره و چه پیرمرد بدجنسی بوده. ولی خب من فکر میکنم بدجنس نبود، منم هنوز بعد شش سال و بعد از اینکه ادعا هم میکنم حسی دیگه به ایران ندارم وقتی پاش بیفته رگ گردنم برای دفاع از فرهنگ و مردمم میره و مریض های ایرانیم رو هم بیشتر تحویل میگیرم. بالاخره اونم داشت از خودش و مردمش و تاریخش دفاع میکرد دیگه. 

خب دیگه من برم صبحونه بخورم فعلا خدانگهدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:0  توسط | 

خانوم ه نصف شب همون روزی که من آخرین شیفت قبل استرنم رو انجام دادم فوت شد.

اون روزی که من آخرین شیفت قبل از تعطیلات استرن رو انجام دادم خانوم ه برای اولین شیمی درمانی بستری شد. حالش گفتن نداره، شکمش انگار نه انگار عمل شده باشه دو ماه پیش مثل طبل اومده بود بالا. حالش نزار بود و روی پاهاش بند نبود. با خواهرش و همسرش اومده بود و دخترش. پرستارها هم شادمانه کار رو به من سپردن و خودشون رفتن دور هم یه قهوه بخورن و به ریش من بخندن! انقدر حال خانوم ه نزار بود که هرگز نمیتونست تا انتهای بخش بره برای اینکه وزنش رو اندازه بگیرم. رفتم ترازو رو براش آوردم و گذاشتم کنار تختش و خیلی طول کشید تا به کمک خواهرش تونستیم روی ترازو برسونیمش. وزنش 66 کیلو شده بود. ازم پرسید چقدر شدم؟ گفتم 66. گفت ممکن نیست دیروز که 62 بودم. بعدا نیکل به من گفت شکمش به طرز باورنکردنی داره با تومور و آب پر و پرتر میشه. 

لخت مادرزاد روی تختش خوابیده بود بدون رو انداز اما هر یک ساعت یکبار باید کل تخت رو عوض میکردیم چون خیس عرق میشد. آخرش تصمیم گرفت بره دوش بگیره. خب تنها که نمیشد. ازش پرسیدم دوست داره من همراهیش کنم گفت آره. تا حمام بزرگ بخش دو قدم بود، آروم آروم خودش رو روی من انداخته بود و به سمت حمام میرفتیم. دانی هم رفت تا تختش رو دوباره عوض کنه. 

حمامش تموم شده بود و لباس تمیز تنش کرده بودم که متوجه یک لکه بزرگ خون تازه روی شکمش شدم. هیچی نگفتم، میدونستم میترسه. میدونستم از مرگ میترسه. از دفعه قبل که بستری بود برای عملش میشناختمش. با سنگهای شفا بخشش و علفهای طب سنی و انرژی درمانی. آویزون شده بود به هر چیزی که شاید زنده موندنش رو ممکن میکرد. با خودم گفتم وقتی بردمش توی اتاقش دوباره لباسش رو عوض میکنم که خانوم ل. اومد توی حمام. بعد انگار که من و خانوم ه کور باشیم گفت پرستار روی لباس این خانوم خونیه. رنگ از روی رنگ پریده خانوم ه پرید. بهش گفتم میدونم. به خانوم ه گفتم الان میریم توی اتاق و من نگاه میکنم ببینم چی شده؟ 

روی تختش دراز کشید و پیراهنش رو زد کنار. یه قسمت از بخیه قبلی و کاملا جوش خورده عمل قبلی باز شده بود. صحنه دلخراشی بود. ماریون رو صدا کردم. قرار شد فقط با ژل ضدعفونی پانسمان کنیم تا دکتر بخش بیاد و ببینه.

دکتر بعد ویزیتش بهش توصیه کرد که از شیمی درمانی صرف نظر کنه چون فایده ای نداره اما خانوم ه اصرار داشت. نیکل سرم دارو رو آماده کرد و دکتر سر لوله سرم رو به سر اتصال پورت وصل کرد و دکمه رو فشار داد.

نیم ساعت بعد بنا به درخواست خانوم ه و صلاحدید دکتر براش سوند وصل کردم چون دائم ادرار از دست میداد. اما نیم ساعت بعد بازم صدام زد که احساس میکنه سوند درست جا نرفته و نشتی داره. امتحان کردم، مطمئن بودم درسته. ادرار داشت توی کیسه جمع میشد. بالن سوند رو با 5 میلی اضافه محلول آب نمک پر کردم. اما باز هم فرقی نداشت. زیرش نمناک میشد. به نیکل گفتم فکر میکنم فیستل داره و مثانه سوراخ شده. چپ چپ نگاهم کرد. گفتم چرا اینطوری نگاه میکنی؟ گفت آخه احتمالا درست میگی.

نیم ساعت قبل از اتمام شیفتم خواهر خانوم ه من رو توی راهرو دید و صدام کرد که تخت خواهرش از عرق خیسه و خواهش کرد عوضش کنم. میدونستم خانوم ه جون نداره روی پاهاش بایسته. رفتم توی اتاق پرستاری که 5 تا پرستارمون داشتن قهوه میخوردن و گفتم تخت خانوم ه خیس عرقه باید عوض کنم؟ گفتن آره!!! معلومه!!! اومدم بیرون و توی دلم بهشون ناسزا گفتم. معلومه که میدونم باید عوض بشه خواستم ببینم کدوم یکیشون راحتی مریض رو به قهوه خوردنش ترجیح میده و من رو همراهی میکنه که هیچ کدوم هم نیومدن. طفلک خواهر خانوم ه خودش کمک کرد تا خواهرش بتونه زودتر برگرده توی تختش.


بعد تعطیلات موقع انتقال شیفت صبحگاهی از آئورا، کارورز بهیاریمون پرسیدم توی این ده روز که من نبودم کسی فوت شده؟ گفت شده باشه هم به من که نمیگن. گفتم نه اگه کسی بمیره خودت میفهمی. بعد اضافه کردم که آخه روز شیفت آخر من حال خانوم ه خیلی بد بود. گفت آهانننن اون همون شب مرد! گفت من صبح که اومدم همه راجع بهش حرف میزدن که دیگه عذابش تموم شد. یه لحظه سکوت کردم و بعد یه جرعه از قهوم رو سر کشیدم و توی دلم بازم به پرستارهای شیفت اون روز فحش دادم که برای عوض کردن تخت باهام نیومدن.


آقااااااا من آبله مرغون گرفتم!!! اوففففففففففف !! 57 ساعت از کارورزیم پرید!!! البته بهتر! با این پرستارهایی که فقط اسم پرستاری رو یدک میکشیدن دیگه دلم نمیخواست کار کنم. هنوزم به نظرم جون انسانها از یه لیوان قهوه با ارزش تره!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:5  توسط | 

چند روز پیش یه پست بلند بالایی نوشتم این هواااااااااااااااااااااااااااا اما بلاگفا همه رو نوش جونش کرد منم دیگه هر چی زور زدم حس نوشتنم نیومد که نیومد. 

راستش دو ماه و نیم پیش بلایی به جون بچه هام خورد که کم مونده بود پسر شیرینم از دستم بره. بارها خواستم ازش بنویسم اما نتونستم اون روزهای تلخ و شبهای تاریک بیمارستان و ناتوانی و دست و پا زدن توی بی خبری از اینکه چه بلایی داره سرت میاد رو توی کلمه های ساده خلاصه کنم. با هیچ کس حرف نمیزدم. با همسر قرار گذاشته بودیم که به خانواده ها هم هیچی نگیم چون بیشتر غصه دار میشدن و کاری هم از دستشون بر نمی اومد فقط همه ارتباطم محدود به یک دوست خیلی خوب بود که بارها ازش نوشتم و استاد زبان آلمانیم توی ایران بوده و الان توی آلمان زندگی میکنه. بنده خدا ساعتها با من چت میکرد و واقعا کلمه غمخواری رو برام معنی کرد. توی اون شبهای دردناک همین طور که زل میزدم به پسرم که جلوی چشمم افتاده بود ولی من جز زجه زدن کاری از دستم بر نمی اومد به این فکر کردم که نکنه چشم هست و چشم زدن بیشتر از یه خرافات بیهوده هست. وقتی پسرک مرخص شد و همون شب دوباره حالش بد شد و دوباره هراسون ساعت 4 صبح به بیمارستان رسوندیمش و دوباره بستری شد و اینبار دختری هم به همراهش!!!!!! به خودم قول دادم بچه ها رو از زندگی مجازی خودم بیرون بکشم. همه عکسهاشون رو از فیس بوکم پاک کردم و به خودم قول دادم دیگه هرگز ازشون اینجا هیچی ننویسم. میخوام به عهدم پایبند بمونم. بچه ها الان خوب هستند و سالم ولی هر بار که یادم می افته به اون لحظه که دکترها و پرستارها بالای سر پسری ریخته بودند و یکی از دکترها 15 قطره دیازپام توی حلق من ریخت تا کمتر جیغ بزنم یه چیزی ته دلم خالی میشه. وقتی یادم می افته که توی تاکسی تا بیمارستان صداش میکردم و واکنشی نشون نمیداد هنوز نفسم بند میاد. وقتی یاد اون لحظه می افتم که دکتر از اتاق بیرون اومد و گفت دخترتون هم باید بستری بشه ... یه لحظه هایی هست که به نوشتن نمیاد، اصلا یه طوری بهت زخم میزنه که لال میشی و تا ابد نمیتونی، نه که نخوای!! نمیتونی ازشون چیزی بنویسی. انگار یکی یه چاقو گذاشته باشه زیر گلوت و تهدیدت کرده باشه که اگه به کسی حرفی بزنی کشته میشی. بعد از اون روزها به نظرم دیگه هرگز من و همسر نرمال نشدیم. تلخ بودیم و تلخ تر شدیم. کارهای مدرسه به هم پیچیده بود و ساعتهای غیبتم زیاد شده بود. شبها توی بیمارستان به امتحانهای در پیش رو فکر میکردم و درسی که باید امسال تموم بشه. بار اول بعد از 5 روز همسر جاش رو با من عوض کرد و همسر موند بیمارستان و من برگشتم خونه تا درس بخونم و بار دوم که هر دوی بچه ها بستری شدند همسر موند بیمارستان و من برگشتم توی خونه بدون بچه هام و گریه کردم و سعی کردم درس بخونم. همسر دائم اس ام اس میزد تا دلم محکم باشه و درس بخونم. دوشنبه امتحانم بود. جنازم رو به سمت مدرسه میکشوندم. دلم میخواست قید همه چیز رو بزنم و برگردم برم بیمارستان که یه اس ام اس از همسر اومد که نوشته بود بچه ها هر دو مرخص شدند و آزمایشهای هر دو اومده و سالم هستند. یک دفعه انگار یه نور به دلم تابید. ولی روزهای بعد از اون توی خونه هم بهتر نبود. از هر سرفه زدن دختری از جا میپریدیم و پسری رو زیر ذره بین گذاشته بودیم. حقیقت اینه که به نظرم هنوز هم نرمال نشدیم. بارها شده که نشستم و دارم زندگیم رو میکنم که یک دفعه صحنه ای که دکتر اومد و پسری بیهوش رو از بغلم گرفت و داد زد و همزمان چندین نفر ریختن توی اتاق میاد توی ذهنم. هنوز اون صحنه توی مغزم جون میگیره که برای من صندلی چرخدار آوردن و بردنم کنار تخت پسری و پرستار بهم تبریک گفت و گفت نگاه کن دوباره رنگش صورتی شده. آخ که چه روزهایی بود!! به خاطر همه اینها دیگه توی این وبلاگ از همسر و دختر و پسرم کلامی نوشته نمیشه. این به این معنی نیست که نیستند! همسر طلاق گرفته و رفته و بچه ها رو هم برده! اصلا همش خیال بوده و من هرگز همسر و پسر و دختری نداشتم و... هزاران احتمال دیگه... این فقط به این معنیه که من اعتقاد پیدا کردم که چشم و انرژی منفی هست و میخوام خانواده ام رو به خیال خودم حفاظت کنم. از این به بعد اینجا فقط اگر چیزی هم نوشته بشه از من و فقط من نوشته میشه و بس.

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:46  توسط | 
به نام خدا 

استارت میزنیم که 255 عدد کامنت را جواب بدهیم! باشد که خدا ما را یاری بنماید!


ببخشید دیگه همه رو جواب ندادم. آخه بعضی هاشونم خیلی خیلی قدیمی شده بود موضوعاتش. مثل مرغ شکم پر قبل از کریسمس. ماله 5 ماه پیش بود موضوعش خب!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:57  توسط | 
چهار ماه دیگه میشه شش سال که اینجام. دیگه به تلاش برای جشن گرفتن نوروز اعتقاد ندارم. بیشتر از قبل اعتقاد پیدا کردم که بعضی چیزها عادتهای دست جمعی هستند و توی تنهایی و یه جای دیگه با آداب و رسوم متفاوت معنی ندارند. با این حال به خاطر دختری یه سفره سرسری انداختیم که البته هدف دختری از کچل کردن ما مبنی بر انداختن سفره همانا گرفتن کادو بود و بس. اساسا فکر میکنم وقتی بعد از یه شیفت ۱۲.۵ ساعته به خونه برمیگردی و فردا هم باز ۱۲.۵ ساعت کار منتظرت هست نوروز رو جشن گرفتن عاقلانه نباشه. 

کارم خوب پیش میره و دارم کلی چیز یاد میگیرم ولی خب گاهی از اینکه پرستارهای بخش اینطوری دانشجو رو بیگاری میکشن حرص هم میخورم. دیگه کار خودشون نشستن توی اتاق پرستاری و قهوه خوردن میشه و کار من دویدن و کار کردن ولی خب باید ازشون نمره بگیرم و نمیشه اعتراض کنم. پریروز ارزشیابی اولم بود که سرپرستار با کلی تمجید ازم بهم نمره کامل رو داد باید هم میداد والا به خدا به عمرشون دانشجو مثل من نداشتن که عین خررررر ازش کار بکشن صداش هم در نیاد. ولی خب میگذره. همش تا سپتامبر و بعدش دیگه تموم!!!! نمیدونم وقتی منم درسم تموم بشه و بهم دانشجو بدن میتونم انقدر بیشرفانه رفتار کنم یا نه؟ دیروز انقدر عصبی شده بودم از دستشون که ساعت ناهارم زنگ زدم به عاطفه و حرف زدیم و آروم شدم و برگشتم سر بخش.

دو تا شیفت قبل بعد تزریق لوونوکس به یکی از مریضها، سوزن آمپول صاف رفت توی دستم. خدا رو شکر مریض پرونده داره و میدونستیم که مریضی نداره ولی دیگه تا ظهر درگیر آزمایش دادن و برگه ها رو پرکردن بودم چون باید به عنوان حادثه در حین کار گزارش میشد. یک ماه و سه ماه و شش ماه دیگه هم باید پیش دکتر بیمارستان آزمایش بدم تا مطمئن بشن که مریضی نگرفتم از خانوم گ. البته سریع جواب آزمایش ویرولوگی خانوم گ رو از بایگانی کشیدن بیرون ولی خب روند اداری هست دیگه باید طی بشه.

اون مریضمون که ازش نوشتم با شوهر جوونش، دکتر جوابش کرد. گفتن شیمی درمانی فقط زمان مرگش رو جلو میندازه. وصلش کردن به تیم سیار پرستارهای پالیاتیو و فرستادنش خونش تا توی خونش بمیره. اون موقع که همسرش وا رفته روی صندلی های راهرو ولو شد و مادر و خواهر دختره گریون اومدن خیلی صحنه تلخی بود.

یه مریض هم داشتیم، خانوم مسنی بود. برای شیمی‌درمانی یه روزه بستری شد و فرداش هم مرخص شد. روز بعدش صبح توی اتاق پرستاری نشسته بودیم و پرستارهای شیف شب داشتن شیفت رو منتقل میکردن که تلفن زنگ زد و بعد یکی از پرستارها اومد توی اتاق که خانوم فلانی دیشب مرده.

دیگه به این بخش عادت کردم و مثل روزهای اول اذیت نمیشم ولی خب دردناکه دیگه. کلا هشت تا شیفت دیگه دارم توی این بخش. البته این هفته سه تا دارم و بعد ده روز تعطیلات عید پاک هست. میخواستم امروز بریم بازارچه عید پاک که دختری مریض شده و افتاده توی تختخواب.

همینا دیگه، ۲۳۸ تا کامنت تایید نشده دارم ایشالا به زودی تایید میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:54  توسط | 
به معقوله سرطان هرگز انقدر از نزدیک نگاه نکرده بودم. این روزها راجع بهش بیشتر میخونم و همه ذهنم رو پر کرده. سرپرستار برام توضیح داده که توی سرطانهای زنانه فقط سرطان تخمدان و سینه هستند که ارثی هستند و سرطان رحم و سرویکس اتفاقی هست. چند وقت پیش یه خانم ۴۷ ساله مریضم بود که علت بستری شدنش این بود که به صورت پیشگیرانه رحم و تخمدانها رو تخلیه کرده بود و قرار بود که سینه هاش هم برداشته بشه. باهاش که صحبت میکردم برام گفت مادربزرگش و مادرش با سرطان سینه از بین رفتن و خواهرش دو ساله درگیر سرطان سینه هست. اینجا بیمه اینطوریه که اگه دو نفر از بستگان درجه یک سرطان داشته باشند بدون هیچ هزینه فرد میتونه تست ژنتیک بده تا ببینن ژن سرطان داره یا نه. به هر حال این خانم این مراحل رو رفته بود و در نهایت دکتر بهش گفته بود انگار روی بمب ساعتی نشستی. گفت یکسال طول کشیده تا تصمیم گرفته اینکار رو بکنه چون براش مهمه که خودش بچه هاش رو بزرگ کنه.

توی نی نی سایت یه تاپیک هست که برای سرطان سینه هست. انگار ۵ سال و نیم زندگی اینور بدعادتم کرده و یادم رفته که خدمات درمانی رایگان توی همه کشورها حق طبیعی تلقی نمیشه. اینجا مریضها که برای شیمی درمانی میان وظیفه بیمارستان اینه که بهشون غذا بده اگه فقط برای چند ساعت هستند و داروهاشون که همه برای بیمار هزینه ای نداره و بیمه هزینه رو میده. اگه هم مجبور به شب موندن بشند هزینه هر شب براش ۳۶ یورو هست. میخوام بگم این اون آرامشه که بیمار نیاز داره، که فقط روی بیماریش متمرکز بشه و به هزینه های درمان فکر نکنه. این حق طبیعی همه مردم دنیاست حیف که همه ازش بهره نمیبرند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:59  توسط | 
دیروز ساعت ناهار رفتم بخش زایمان که خودم رو معرفی کنم و ببینم نیروی جدید میگیرن یا نه، که نمیگرفتن! شیفت بعدیم یکشنبه هست که آخر هفته حساب میشه و سرپرستارها نیستند، شیفت بعدم چهارشنبه هست که میخوام برم نورولوژی خودم رو معرفی کنم. در نهایت اگه اونجا هم خالی نباشه دیگه واگذار میکنم به خود بیمارستان که هر جا خواست بندازتم. دیروز توی بخش زایمان که بودم بهم گفتن جراحی تصادفات کلی پوزیشن خالی داره برای اونجا اقدام کن! گفتم هرگزززززززز!!!!

دیروز یه مریض گرفتیم، توی هفته ۲۷ بارداری بچه توی شکمش مرده بود و به صورت طبیعی دفعش کرده بود ولی بقایای پالازنتا مونده بود توی رحمش برای کورتاژ امده بود. در واقع نباید بخش ما بستری میشد ولی بخش زایمان تخت خالی نداشت اینه که ما گرفتیمش. رفتم براش سرم پرفولگان وصل کنم سر صحبت باز شد. بچه پسر بوده و اسمش اندی بوده. بازم به نظرم این درد تحملش راحت تره تا اون مریض هفته پیشمون که سرطان سینه متاستاز داده به اعضای شکمی و میدونستم که به ماه دیگه نمیرسه بسکه بیماری پیشرفته و عصر پسر هشت سالش اومد دیدنش. واسه اون مادر و بچه انقدر گریه کردم که خدا میدونه.

یه مریض داریم سرطان رحم داشته، تخلیه شده، اما اعضای دیگه شکم هم درگیر شدن. یه هفته بود از زور درد نمیتونست بشینه فرستادن سیتی اسکن معلوم شد توی ستون فقراتش ۵ جای مختلف متاستاز داده. عین نقل و نبات کپسول هیدال میندازه بالا ولی درد کنترل نمیشه.

اینجا کجاست؟ آخره خطه؟ ایستگاه آخره؟ 

سرپرستارم اون روز دلداریم داد که هنوزم آمار سرطان نسبت به تعداد افراد سالم جامعه ناچیزه و ما اینجا نیستیم برای شفا دادن و وظیفه ما فقط بالا بردن سطح کیفیت و در حد توانمون طولانی تر کردن زمان باقی مونده هست.

ما اینجاییم و علم پزشکی هم همین جاست و هنوز ما خیلی حقیریم و نمیتونیم کاری کنیم که یه بچه بی مادر بزرگ نشه.

باید تحمل کنم، فقط ۱۱ تا شیفت دیگه توی این بخش دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:59  توسط | 
فکر میکنم از روزی که اینجا خصوصی شد دل ازش شستم. خصوصی نویسی‌ رو دوست نداشتم و عمومی نویسی هم دیگه نمیخواستم. بارها و بارها خداحافظی کردم و رفتم و باز برگشتم. اینبار بدون خداحافظی نزدیک به دو ماه نبودم و راستش کمبودش رو هم احساس نکردم. فکر میکنم دوره‌ وبلاگ نویسی گذشته باشه. یه وقتی انگار خیلی مد بود ولی کم کم تبش خوابید.

توی این دوماه اتفاق خیلی خیلی افتاده که همش هم به نوشتن نمیاد یا دیگه انقدر ازش گذشته که بیمزه شده یا انقدر دردناکه که نمیشه راجع بهش حرف زد. مدرسه رو با موفقیت تموم کردم و وارد دوره کارورزی شدم. از امتحانهای سال آخر فقط یکی مونده که ده روز دیگه برگزار میشه و پاتولوژی هست.

پایان نامم از طرف استادم تایید شد و باید بدمش برای چاپ و صحافی و توی تیرماه هم دفاع میکنم.

الان توی بخش سرطان زنان هستم. برعکس همیشه که دوست داشتم مریض ایرانی داشته باشم اینجا اولین بخشیه که هر بار که میرم لیست رو نگاه میکنم که مبادا مریض ایرانی داشته باشیم! دیگه اختیارات یه پرستار کامل رو دارم و ساعت کاریم هم مثل پرستارهای کامل هست و هر شیفتم ۱۲.۵ ساعته ولی خوبیش به اینه که هر روز نباید برم سر کار و این هفته مثلا کلا دو روز کار میکنم. دیروز و فردا. از کارم بگم مثنوی هفتاد فصل میشه. دیروز نزدیکهای آخر شیفت نشستم توی اتاق پرستاری و به خاطر یکی از مریضها گریه کردم. خب معلوم شد که بخش سرطان هم بخش من نیست. تا بیستم این ماه که میشه چهارده روز دیگه باید برای بیمارستانم رزومه بفرستم برای استخدام و فکر میکنم نورولوژی و بخش زنان زایمان و یا بارداریهای پرخطر رو انتخاب کنم که البته هیچ تضمینی نیست توی اون بخشها جای خالی باشه. سرآخر هم بیمارستان خودش یه بخش رو معرفی میکنه بهمون چون سه سال متعهدم برای بیمارستان محل تحصیلم کار کنم.

از این بخش داستان زیاد میشه گفت اما همه تلخ هستند. انقدر تلخ که خودمم تلخ میشم. انقدر فشار روانی این بخش زیاده و انقدر فشار این امتحانهای آخر زیاد بود که واقعا یه جاهایی حس میکردم دیگه نمیتونم!!!!!! مخصوصا امتحان سه‌روز پیش که یه درس سه بخشی بود با سه تا استاد مختلف. یعنی من با حالت تهوع رفتم سر امتحان از استرس. هنوزم بعد سه سال امتحان شفاهی برای من عادی نشده!

پریروز برای چک سالانه رفتم پیش دکتر زنانم. نمونه گرفت و سونو کرد. جوون تر که بود خیلی به این معقوله بی تفاوت بودم و به هوای خجالت دکتر زنان نمیرفتم. سالهای بین تولد دختری تا بارداریم سر پسری یعنی شش سال دکتر زنان نرفته بودم. اما از همین تریبون اعلام میکنم اشتباهه. الان که سنم بالاتر رفته و مسئول دو تا بچه هستم و میدونم باید بالای سرشون باشم به سلامتیم جور دیگه ای نگاه میکنم. توی بخشی که هستم پر از زنهاییه که دارن با زور جراحی و شیمی درمانی وقت میخرن. حسرت خیلی هاشون اینه که چرا زودتر پیگیری نکرده بودند یا سالانه چک نشده بودند. در حال حاضر یه مریض داریم که هفت ماه از من بزرگتره همش. سرطان همه دستگاه زنانه و غدد لنفاوی رو گرفته. شوهر جوونش هر روز میاد، اتاق پرستاری روبروی آشپزخونس، میبینم شوهرش میاد چای میبره. روزیکه دختره بستری شد دو تا خواهرش باهاش بودن اونها گریه میکردن و من هی بغضم رو قورت میدادم.

یه مریض دیگه داریم ، میان سال، رو آورده به انرژی درمانی و سنگ و طب گیاهی. تومور توی شکمش هر روز بزرگ و بزرگتر میشه انقدر که شکمش مثل زن باردار روز به روز داره میاد بالا. هفته پیش عمل شد و تا این هفته تومور دوباره به طرزی خودش رو بازسازی کرده که دکترها بی جواب موندن. میگن هفته دیگه رو نمیبینه. دیروز گفت با مسئولیت خودش میخواد بره بیرون چون با یه انرژی درمانگر قرار داره.

یا خدایاااااات کارورزی من را تمام بفرمااااا هر چه زودتر، الهی آمین!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:37  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد ششم تیرماه سال 63 هستم.24 بهمن هشتاد و چهار بعد از سه سال دوستی با پسری که امروز همراهم است پیمان زناشویی بستم.23 بهمن ماه دو سال بعد دخترمان متولد شد و مدتی بعد ایران را به نیت همیشه ترک کردیم...

نوشته های پیشین
مرداد ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
آرشيو
پیوندها
آینده
من و همسرم در اروپا
خانوم شری و آقای واین
سبک وزن
نیمفادورا تانکس
The days of my life
روزهای روناک
این روزها....
یه جای دنج
زیر آسمان وین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM