Daisypath Graduation tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers روزهای به هم ریخته
به نام خدا 

استارت میزنیم که 255 عدد کامنت را جواب بدهیم! باشد که خدا ما را یاری بنماید!


ببخشید دیگه همه رو جواب ندادم. آخه بعضی هاشونم خیلی خیلی قدیمی شده بود موضوعاتش. مثل مرغ شکم پر قبل از کریسمس. ماله 5 ماه پیش بود موضوعش خب!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:57  توسط | 
چهار ماه دیگه میشه شش سال که اینجام. دیگه به تلاش برای جشن گرفتن نوروز اعتقاد ندارم. بیشتر از قبل اعتقاد پیدا کردم که بعضی چیزها عادتهای دست جمعی هستند و توی تنهایی و یه جای دیگه با آداب و رسوم متفاوت معنی ندارند. با این حال به خاطر دختری یه سفره سرسری انداختیم که البته هدف دختری از کچل کردن ما مبنی بر انداختن سفره همانا گرفتن کادو بود و بس. اساسا فکر میکنم وقتی بعد از یه شیفت ۱۲.۵ ساعته به خونه برمیگردی و فردا هم باز ۱۲.۵ ساعت کار منتظرت هست نوروز رو جشن گرفتن عاقلانه نباشه. 

کارم خوب پیش میره و دارم کلی چیز یاد میگیرم ولی خب گاهی از اینکه پرستارهای بخش اینطوری دانشجو رو بیگاری میکشن حرص هم میخورم. دیگه کار خودشون نشستن توی اتاق پرستاری و قهوه خوردن میشه و کار من دویدن و کار کردن ولی خب باید ازشون نمره بگیرم و نمیشه اعتراض کنم. پریروز ارزشیابی اولم بود که سرپرستار با کلی تمجید ازم بهم نمره کامل رو داد باید هم میداد والا به خدا به عمرشون دانشجو مثل من نداشتن که عین خررررر ازش کار بکشن صداش هم در نیاد. ولی خب میگذره. همش تا سپتامبر و بعدش دیگه تموم!!!! نمیدونم وقتی منم درسم تموم بشه و بهم دانشجو بدن میتونم انقدر بیشرفانه رفتار کنم یا نه؟ دیروز انقدر عصبی شده بودم از دستشون که ساعت ناهارم زنگ زدم به عاطفه و حرف زدیم و آروم شدم و برگشتم سر بخش.

دو تا شیفت قبل بعد تزریق لوونوکس به یکی از مریضها، سوزن آمپول صاف رفت توی دستم. خدا رو شکر مریض پرونده داره و میدونستیم که مریضی نداره ولی دیگه تا ظهر درگیر آزمایش دادن و برگه ها رو پرکردن بودم چون باید به عنوان حادثه در حین کار گزارش میشد. یک ماه و سه ماه و شش ماه دیگه هم باید پیش دکتر بیمارستان آزمایش بدم تا مطمئن بشن که مریضی نگرفتم از خانوم گ. البته سریع جواب آزمایش ویرولوگی خانوم گ رو از بایگانی کشیدن بیرون ولی خب روند اداری هست دیگه باید طی بشه.

اون مریضمون که ازش نوشتم با شوهر جوونش، دکتر جوابش کرد. گفتن شیمی درمانی فقط زمان مرگش رو جلو میندازه. وصلش کردن به تیم سیار پرستارهای پالیاتیو و فرستادنش خونش تا توی خونش بمیره. اون موقع که همسرش وا رفته روی صندلی های راهرو ولو شد و مادر و خواهر دختره گریون اومدن خیلی صحنه تلخی بود.

یه مریض هم داشتیم، خانوم مسنی بود. برای شیمی‌درمانی یه روزه بستری شد و فرداش هم مرخص شد. روز بعدش صبح توی اتاق پرستاری نشسته بودیم و پرستارهای شیف شب داشتن شیفت رو منتقل میکردن که تلفن زنگ زد و بعد یکی از پرستارها اومد توی اتاق که خانوم فلانی دیشب مرده.

دیگه به این بخش عادت کردم و مثل روزهای اول اذیت نمیشم ولی خب دردناکه دیگه. کلا هشت تا شیفت دیگه دارم توی این بخش. البته این هفته سه تا دارم و بعد ده روز تعطیلات عید پاک هست. میخواستم امروز بریم بازارچه عید پاک که دختری مریض شده و افتاده توی تختخواب.

همینا دیگه، ۲۳۸ تا کامنت تایید نشده دارم ایشالا به زودی تایید میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:54  توسط | 
به معقوله سرطان هرگز انقدر از نزدیک نگاه نکرده بودم. این روزها راجع بهش بیشتر میخونم و همه ذهنم رو پر کرده. سرپرستار برام توضیح داده که توی سرطانهای زنانه فقط سرطان تخمدان و سینه هستند که ارثی هستند و سرطان رحم و سرویکس اتفاقی هست. چند وقت پیش یه خانم ۴۷ ساله مریضم بود که علت بستری شدنش این بود که به صورت پیشگیرانه رحم و تخمدانها رو تخلیه کرده بود و قرار بود که سینه هاش هم برداشته بشه. باهاش که صحبت میکردم برام گفت مادربزرگش و مادرش با سرطان سینه از بین رفتن و خواهرش دو ساله درگیر سرطان سینه هست. اینجا بیمه اینطوریه که اگه دو نفر از بستگان درجه یک سرطان داشته باشند بدون هیچ هزینه فرد میتونه تست ژنتیک بده تا ببینن ژن سرطان داره یا نه. به هر حال این خانم این مراحل رو رفته بود و در نهایت دکتر بهش گفته بود انگار روی بمب ساعتی نشستی. گفت یکسال طول کشیده تا تصمیم گرفته اینکار رو بکنه چون براش مهمه که خودش بچه هاش رو بزرگ کنه.

توی نی نی سایت یه تاپیک هست که برای سرطان سینه هست. انگار ۵ سال و نیم زندگی اینور بدعادتم کرده و یادم رفته که خدمات درمانی رایگان توی همه کشورها حق طبیعی تلقی نمیشه. اینجا مریضها که برای شیمی درمانی میان وظیفه بیمارستان اینه که بهشون غذا بده اگه فقط برای چند ساعت هستند و داروهاشون که همه برای بیمار هزینه ای نداره و بیمه هزینه رو میده. اگه هم مجبور به شب موندن بشند هزینه هر شب براش ۳۶ یورو هست. میخوام بگم این اون آرامشه که بیمار نیاز داره، که فقط روی بیماریش متمرکز بشه و به هزینه های درمان فکر نکنه. این حق طبیعی همه مردم دنیاست حیف که همه ازش بهره نمیبرند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:59  توسط | 
دیروز ساعت ناهار رفتم بخش زایمان که خودم رو معرفی کنم و ببینم نیروی جدید میگیرن یا نه، که نمیگرفتن! شیفت بعدیم یکشنبه هست که آخر هفته حساب میشه و سرپرستارها نیستند، شیفت بعدم چهارشنبه هست که میخوام برم نورولوژی خودم رو معرفی کنم. در نهایت اگه اونجا هم خالی نباشه دیگه واگذار میکنم به خود بیمارستان که هر جا خواست بندازتم. دیروز توی بخش زایمان که بودم بهم گفتن جراحی تصادفات کلی پوزیشن خالی داره برای اونجا اقدام کن! گفتم هرگزززززززز!!!!

دیروز یه مریض گرفتیم، توی هفته ۲۷ بارداری بچه توی شکمش مرده بود و به صورت طبیعی دفعش کرده بود ولی بقایای پالازنتا مونده بود توی رحمش برای کورتاژ امده بود. در واقع نباید بخش ما بستری میشد ولی بخش زایمان تخت خالی نداشت اینه که ما گرفتیمش. رفتم براش سرم پرفولگان وصل کنم سر صحبت باز شد. بچه پسر بوده و اسمش اندی بوده. بازم به نظرم این درد تحملش راحت تره تا اون مریض هفته پیشمون که سرطان سینه متاستاز داده به اعضای شکمی و میدونستم که به ماه دیگه نمیرسه بسکه بیماری پیشرفته و عصر پسر هشت سالش اومد دیدنش. واسه اون مادر و بچه انقدر گریه کردم که خدا میدونه.

یه مریض داریم سرطان رحم داشته، تخلیه شده، اما اعضای دیگه شکم هم درگیر شدن. یه هفته بود از زور درد نمیتونست بشینه فرستادن سیتی اسکن معلوم شد توی ستون فقراتش ۵ جای مختلف متاستاز داده. عین نقل و نبات کپسول هیدال میندازه بالا ولی درد کنترل نمیشه.

اینجا کجاست؟ آخره خطه؟ ایستگاه آخره؟ 

سرپرستارم اون روز دلداریم داد که هنوزم آمار سرطان نسبت به تعداد افراد سالم جامعه ناچیزه و ما اینجا نیستیم برای شفا دادن و وظیفه ما فقط بالا بردن سطح کیفیت و در حد توانمون طولانی تر کردن زمان باقی مونده هست.

ما اینجاییم و علم پزشکی هم همین جاست و هنوز ما خیلی حقیریم و نمیتونیم کاری کنیم که یه بچه بی مادر بزرگ نشه.

باید تحمل کنم، فقط ۱۱ تا شیفت دیگه توی این بخش دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:59  توسط | 
فکر میکنم از روزی که اینجا خصوصی شد دل ازش شستم. خصوصی نویسی‌ رو دوست نداشتم و عمومی نویسی هم دیگه نمیخواستم. بارها و بارها خداحافظی کردم و رفتم و باز برگشتم. اینبار بدون خداحافظی نزدیک به دو ماه نبودم و راستش کمبودش رو هم احساس نکردم. فکر میکنم دوره‌ وبلاگ نویسی گذشته باشه. یه وقتی انگار خیلی مد بود ولی کم کم تبش خوابید.

توی این دوماه اتفاق خیلی خیلی افتاده که همش هم به نوشتن نمیاد یا دیگه انقدر ازش گذشته که بیمزه شده یا انقدر دردناکه که نمیشه راجع بهش حرف زد. مدرسه رو با موفقیت تموم کردم و وارد دوره کارورزی شدم. از امتحانهای سال آخر فقط یکی مونده که ده روز دیگه برگزار میشه و پاتولوژی هست.

پایان نامم از طرف استادم تایید شد و باید بدمش برای چاپ و صحافی و توی تیرماه هم دفاع میکنم.

الان توی بخش سرطان زنان هستم. برعکس همیشه که دوست داشتم مریض ایرانی داشته باشم اینجا اولین بخشیه که هر بار که میرم لیست رو نگاه میکنم که مبادا مریض ایرانی داشته باشیم! دیگه اختیارات یه پرستار کامل رو دارم و ساعت کاریم هم مثل پرستارهای کامل هست و هر شیفتم ۱۲.۵ ساعته ولی خوبیش به اینه که هر روز نباید برم سر کار و این هفته مثلا کلا دو روز کار میکنم. دیروز و فردا. از کارم بگم مثنوی هفتاد فصل میشه. دیروز نزدیکهای آخر شیفت نشستم توی اتاق پرستاری و به خاطر یکی از مریضها گریه کردم. خب معلوم شد که بخش سرطان هم بخش من نیست. تا بیستم این ماه که میشه چهارده روز دیگه باید برای بیمارستانم رزومه بفرستم برای استخدام و فکر میکنم نورولوژی و بخش زنان زایمان و یا بارداریهای پرخطر رو انتخاب کنم که البته هیچ تضمینی نیست توی اون بخشها جای خالی باشه. سرآخر هم بیمارستان خودش یه بخش رو معرفی میکنه بهمون چون سه سال متعهدم برای بیمارستان محل تحصیلم کار کنم.

از این بخش داستان زیاد میشه گفت اما همه تلخ هستند. انقدر تلخ که خودمم تلخ میشم. انقدر فشار روانی این بخش زیاده و انقدر فشار این امتحانهای آخر زیاد بود که واقعا یه جاهایی حس میکردم دیگه نمیتونم!!!!!! مخصوصا امتحان سه‌روز پیش که یه درس سه بخشی بود با سه تا استاد مختلف. یعنی من با حالت تهوع رفتم سر امتحان از استرس. هنوزم بعد سه سال امتحان شفاهی برای من عادی نشده!

پریروز برای چک سالانه رفتم پیش دکتر زنانم. نمونه گرفت و سونو کرد. جوون تر که بود خیلی به این معقوله بی تفاوت بودم و به هوای خجالت دکتر زنان نمیرفتم. سالهای بین تولد دختری تا بارداریم سر پسری یعنی شش سال دکتر زنان نرفته بودم. اما از همین تریبون اعلام میکنم اشتباهه. الان که سنم بالاتر رفته و مسئول دو تا بچه هستم و میدونم باید بالای سرشون باشم به سلامتیم جور دیگه ای نگاه میکنم. توی بخشی که هستم پر از زنهاییه که دارن با زور جراحی و شیمی درمانی وقت میخرن. حسرت خیلی هاشون اینه که چرا زودتر پیگیری نکرده بودند یا سالانه چک نشده بودند. در حال حاضر یه مریض داریم که هفت ماه از من بزرگتره همش. سرطان همه دستگاه زنانه و غدد لنفاوی رو گرفته. شوهر جوونش هر روز میاد، اتاق پرستاری روبروی آشپزخونس، میبینم شوهرش میاد چای میبره. روزیکه دختره بستری شد دو تا خواهرش باهاش بودن اونها گریه میکردن و من هی بغضم رو قورت میدادم.

یه مریض دیگه داریم ، میان سال، رو آورده به انرژی درمانی و سنگ و طب گیاهی. تومور توی شکمش هر روز بزرگ و بزرگتر میشه انقدر که شکمش مثل زن باردار روز به روز داره میاد بالا. هفته پیش عمل شد و تا این هفته تومور دوباره به طرزی خودش رو بازسازی کرده که دکترها بی جواب موندن. میگن هفته دیگه رو نمیبینه. دیروز گفت با مسئولیت خودش میخواد بره بیرون چون با یه انرژی درمانگر قرار داره.

یا خدایاااااات کارورزی من را تمام بفرمااااا هر چه زودتر، الهی آمین!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:37  توسط | 
روزنوشتانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت 10:42  توسط | 
آخرین روز مرخصی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 18:47  توسط | 
شش دندونی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:5  توسط | 
فلافل میپزونیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:7  توسط | 
خدایا ازت ممنونم که من رو در نهایت سلامت و در خانواده خوبی متولد کردی.

خدایا ممنونم که در آرامش و امنیت بزرگ شدم.

خدایا ممنونم که با عشقم ازدواج کردم و حسرتش عمری به دلم نموند.

خدایا شکرت که فرزندان سالمی به من دادی.

خدایا شکرت که به من قدرت اراده دادی.

خدایا شکرت که در تقدیرت بود که سی سالگیم رو ببینم.

خدایا تا ابد بشینم اینجا و بشمرم یک قطره از بیکران تو رو سپاس نمیتونم بگم.

ازت ممنونم برای اینکه شانس متولد شدن و زندگی زمینی رو به من دادی، ازت ممنونم برای نعمت حیات. بابت هر لحظه ای که نفس میکشم و هنوز زنده ام تا زیبایی های زندگیم رو ببینم و برای از بین بردن زشتی هاش تلاش کنم متشکرم!

خدایا از من بدون تو چی میموند؟ فکر بودنت و اینکه به من نگاه میکنی قدرت پاهای من هست برای جلو رفتن.

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 3:8  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد ششم تیرماه سال ۶۳ هستم. ۲۴ بهمن هشتاد و چهار بعد از سه سال دوستی با پسری که امروز همراهم است پیمان زناشویی بستم. ۲۳ بهمن ماه دو سال بعد دخترمان متولد شد و مدتی بعد ایران را به نیت همیشه ترک کردیم...
از مهاجرت ما نزدیک به شش سال گذشت، غربت وطن شد و در بهمن ۹۲ پسرم متولد شد.

نوشته های پیشین
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
آرشيو
پیوندها
آینده
کاراملی
من و همسرم در اروپا
خانوم شری و آقای واین
The days of my life
پرسیسکی وراچ
روزهایی که بر ما گذشت
روزهای روناک
این روزها....
زیر آسمان وین
به سادگى خوردن يك فنجان چاى ...
گيلاس خانومى هستم
چیزی شبیه یک درخت
نوشته ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM