X
تبلیغات
Daisypath Graduation tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers روزهای به هم ریخته

جامعه ایرانی اینجا دائما در حال رشده ، راستش حتما متوجه شدید که فاصله بین پستهام داره زیاد میشه ، حقیقت اینه که دیگه احساس امنیت نمیکنم . سه روز پیش به شری گفتم میترسم پست بذارم ، تا پست میذارم کلی پیغام خصوصی مهاجرتی برام میاد ! البته که من جواب نمیدم ، خدمت سرور خانوم عرض کنم که من پیغام های خصوصی رو جواب نمیدم ، یعنی چطوری جواب بدم ؟ از طرفی هم اطلاعات من به چه درد کسی میخوره وقتی قوانین اینجا پیوسته در حال تغییره ؟ حتی اگر هم همه چیز نسبت به 5 سال پیش که من اومدم عوض نشده بود باز هم من به خودم اجازه نمیدادم به کسی چیزی رو بگم ، مسئولیت بزرگیه و از طرفی از کجا معلوم که برای طرف جواب داد ؟ شاید اومد و دید و دوست نداشت ! هر کسی باید با چشم خودش دنیا رو ببینه و با دست خودش لمس کنه . به خاطر همین دوستان امیدوارم که دوستان متوجه باشند که من فقط یک آدمم با کمی وجدان و حس مسئولیت و اینکه وبلاگ مینویسم دلیلی بر این نیست که حتما موجود خارق العاده ای هستم که به همه اسرار هستی واقفم ! آخیش دلم خنک شد اینا رو گفتم !

امروز اینجا استرن مونتاگ هست .پریروز برای دختری تخم مرغ و شکلات قایم کرده بودم . جلوی تلویزیون ، جلوی روشویی ، توی گلدون ، زیر بالشهای روی مبل ، توی کفشش ، توی سبد سیب زمینی و ... . دختری صبح روز بعدش به نیت یافتن تخم مرغ ها مثل فنر از جاش پرید و هی گشت و پیدا کرد و دیگه آخرش طمع افتاده بود به دلش و ول کن ماجرا نبود و توی 44 متر خونه رو صد بار میگشت بلکه بازم پیدا کنه . هر چی هم بهش توضیح میدادم که بچه ، کلا یه وجبی ، 6 تا شکلات خرگوش گرفتی و 8 تا تخم مرغ ! البته فکر کنم گشتن و پیدا کردنش براش جذاب بود . آخرشم انقدر زیاد شد حجم یافته هاش که شروع به تقسیم غنائم کرد و به من و باباش هم نفری یه تخم مرغ و شکلات داد و برای دختر خالم و یکی از دوستامون و مربی مهدش هم سهم گذاشت . بله ! چنین دختر از خود گذشته ای دارم من !

جمعه با کاتارینا و دوستش ناتالی رفتیم بازارچه استرن . البته با مشایعت پسری . دوستش رو میشناختم . دو سال پیش با هم سینما رفته بودیم . قبل از اینکه کاتارینا و دوستش برسن رفتم از یه کتابفروشی که اون حوالی بود دو تا آینه خیلی خوشگل جیبی خریدم . قیمتش به نسبت بالا بود ولی خب چیز خیلی خاصی هم بود . پشت این آینه ها رو با دست نقاشی کشیده بودن و طرحهای خیلی خیلی ظریف و زیبایی داشت . یه کیف سیاه مخملی هم باهاش بود . پشت آینه کاتارینا طرح دو تا زن بود که کنار هم ایستاده بودن و زمینه هم قرمز سیر و روشن بود . به قدری زیبا بود که حد نداشت . کاتارینا که اولش کلی سرخ شد چون توقع نداشت از من هدیه استرن بگیره ، بعدشم عذرخواهی کرد که برای من چیزی نگرفته و بعدشم عاشق آینه شد ، انقدر که توی اون چند ساعتی که با هم بودیم ده بار آینه رو از کیفش بیرون آورد و نگاهش کرد و هر بار گفت خیلی خوشگله ! با هم رفتیم دو تا بازارچه استرن مرکز شهر رو دیدیم و قدم زدیم و عکس انداختیم و بعدشم رفتیم مک کافه نشستیم و قهوه و کیک خوردیم و بعدشم کاتی و ناتالی رفتن که بازم بگردن ولی من برگشتم خونه دیگه . تو دنباله پست دو سه تا عکس از گردش اون روزمون میذارم ببینید .

شنبه من و دختری یه روز خانومانه با هم گذاشتیم و رفتیم بیرون . پسری و همسری هم موندن ور دل هم . فلسفش هم این بود که بعد اومدن پسری دیگه خیلی برای دختری وقت نداشتم اینه که به همسر گفتم من میخوام با دختری تنها برم بیرون . دختری بین بازارچه استرن و یه فلومارکت خارج از شهر و سینما حق انتخاب داشت که دختری سینما رو انتخاب کرد . رفتیم ملنیوم سیتی . به مناسبت استرن ایستگاههای مختلف باز کرده بودن و توی یکیش صورت بچه ها رو نقاشی میکردن . نیم ساعتی توی صفش ایستادیم تا نوبت دختری شد و خانومه صورت دختری رو نقاشی کرد با یه تاج روی پیشونیش . بعدشم رفتیم سینما و پاپ کورن و نوشابه و پاستیل خریدیم و پول خون بابامون رو بابت اینا دادیم و رفتیم فیلم ریو دو رو دیدیم . فیلم طولانی بود و دختری وسطش خوابش برد ولی من فیلم رو تا آخرش دیدم و کلی خوشم اومد . بعد از سینما با دختری رفتیم اچ اند ام و براش جوراب شلواری و روفرشی و برای پسری هم چهار دست لباس کامل بیرون خریدم . خیلی لباساش گوگولین . واسه همین چند تا تیکه هم 77 یورو پول دادیم و اومدیم ! خدایی لباس بچه همه جای دنیا خیلی خیلی گرونه و فقط میصرفه توی حراج براشون لباس خرید ولی خب پسری بزرگ شده بود حسابی و فقط یه دست لباس مناسب بیرون داشت . ولی این لباسهایی که براش خریدم خیلی جیگرن !! اینو کسی داره میگه که معتقده لباسای پسرونه همه خیلی زشتن ! دختری از یه پیراهن خوشش اومد که توی ویترین بود که گفتن تموم شده . با خودم گفتم اینترنتی سفارش میدم اومدم خونه دیدم توی سایتش هم سایز دختری رفته ! فردا بعد از واکسن پسری شاید برم گ3 و ببینم اونجا هست یا نه ؟

هفته پیش با پسری و دختری بیرون بودم . یه دفعه جلوی یه مغازه پاتریک رو دیدم . صداش زدم و نیم ساعتی با هم حرف زدیم . از امتحانها گفت و کارورزی ها و اینکه رزومش رو برای دو سه جا فرستاده و منتظره جوابه . بعدشم منو دلداری داد که سال دیگه خیلی دور نیست و سال دیگه هم من همین جایی هستم که اونا الان هستن و ... دیدنش خیلی خوشحالم کرد . دلم برای گروهم تنگ میشه . درسته که گاهی اذیتم میکردن ، مخصوصا وقتی نمره خوبی میاوردم ولی الان یاده خاطره های به خصوصی می افتم مثلا از همین پاتریک و هم خندم میگیره و هم دلتنگ میشم . مثلا یه استادی داشتیم توی درس بیماریهای چشم ، بعد این استادمون یه بار 90 تا سوال توی کلاس پخش کرد که بخونیم و دفعه بعد ازمون بپرسه . دفعه بعد شد و خب کی بود که خونده باشه ؟ بعد هر کسی که سوال رو جواب میداد باید از نفر بعدی که میتونست هر کسی باشه سوال بعدی رو میپرسید . نوبت پاتریک که شد سوالش رو که جواب داد برگشت و یه نگاه شیطنت آمیزی به من کرد که فهمیدم قربانی بعدی منم . یهو توپ رو انداخت سمت من و هم زمان گفت شگی ! خواستم بگم ای توی روحت ! که یه دفعه کشک ترین سوال ممکن رو از من پرسید طوری که استاد هم خندش گرفت . آخ یادش به خیر . ولی خب عیبی نداره قسمت این بوده دیگه . حس میکنم دوباره وقتی آروم و قرار میگیرم که به درس و مدرسه برگردم . بی صبرانه منتظر آذرماه هستم . حس اینو دارم که یه کار ناتمام دارم و باید تمومش کنم .

دیروز عصر هوای پیاده روی به سرم زد . از دختری پرسیدم گفت نمیاد . پسری رو حاضر کردم که ببرم . از همسر و دختری خداحافظی کردم و با کالسکه اومدم توی راهرو و دکمه آسانسور رو زدم و دیدم نمیاد ! خراب بود . دوباره در زدم همسر اومد دمه در . گفتم بیا پسرت رو بگیر . آخه کالسکه رو که نمیشه 4 طبقه برد پایین !! یه ساعتی کنار رودخونه راه رفتم و موزیک گوش دادم . هوا هم خنک خنک بود و نم نم هم بارون می اومد . خیلی خیلی خوب بود . بدین وسیله از همسر و شیرخشک تشکر مینمایم . روزی نیست که از شیرخشکی بودن پسری راضی و خشنود نباشم !!

خب دیگه پاشم برم به زندگیم برسم . 

آهان راستی یه کیف شونه ای از آمازون سفارش دادم از مارک Desigual. توی عکس که خیلی خوشگل بود . بذار بیاد ببینم قیافش از نزدیک چطوره . بیشتر به نیت مدرسه گرفتمش . اون روز به کاتارینا میگم یه کیف سفارش دادم از مارک کیپلینگ واسه مدرسه و یکی هم سفارش دادم از مارک Desigual . کاتارینا خوره کیف مارک داره ! اونم نه گذاشت نه برداشت گفت دو سال و نیم با یه کوله هر روز اومدی و رفتی هر چی گفتم شگی بیا یه کیف مارک بخر نخریدی ! حالا رفتی واسه شش هفته مدرسه دو تا کیف خریدی ؟ خندم گرفت از حرفش که انقدر حساب بود که جواب نداشت . گفت عیبی نداره تو که اهل مارک نیستی یکیش رو کادو بده به من ! گفتم به همین خیال باش !

خب من دیگه برم سعی کنم عکس بذارم براتون بعدشم برم پی کارم ! اگه عکس گذاشتم بازم میگم فقط تا فردا باز هست ها ! بعدا نیاید بگید ندیدم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 11:7  توسط | 

فکر میکنم از وقتی آیپد دار شدم دیگه کمتر دست و دلم به وبلاگم میره ، دلیلش هم خیلی خیلی ساده هست ، اینکه اموراتم با اون آیپد راه می افته و دیگه مجبور نیستم لپ تاپ رو روشن کنم که اصلا یادم بیفته وبلاگی هم هست که آپش کنم ! با آیپد هم که نمیشه آپ کرد ، فقط گاهی به نظرها یه سرکی میکشم .

پسری حسابی بزرگ و سنگین شده . به زودی دو ماهش تموم میشه ، باورم نمیشه که دو ماهه اومده ، حس میکنم همیشه بوده . خدا دامن همه منتظرها رو سبز کنه که حقیقتا حس شیرینیه . پسری همچنان پسر خیلی خوب و مطیع و آرومیه و کلا خیلی خیلی خیلی بچه داری رو به کام ما شیرین کرده ( بترکه چشم حسود ) انقدر ساکته که همسر دیروز به شوخی برگشت به من گفت زن این چه بچه ایه زاییدی ، همش میخوابه که !!! کم کم داره هوشیار هم میشه و وقتی صداش میکنیم برمیگرده و با یه اخم مخصوص نی نی ها بر و بر نگاهمون میکنه ، گاهی هم که عشقش بکشه که بیشتر وقتا میکشه یه لبخند کج و کوله تحویلمون میده ، البته این لبخند واقعی رو دو هفته میشه تحویلمون میده اما خدایی خیلی خیلی شیرینه !! هر بار میخنده یه چیزی توی دلم میریزه ، واقعا خدا دامن هیچ زنی رو بی بچه نگذاره . هفته پیش چک بعد از زایمان پیش دکتر زنانم داشتم ، سونو کرد و از روند بهبود راضی بود ، بنا به خواسته خودم بهم قرص داد برای خشک کردن شیرم و من رسما پسرم رو هفته پیش از شیر گرفتم و با مصرف سه روز قرص داستینکس شیرم رو خشک کردم . میدونم که الان طرفدارهای شیر مادر میریزن سرم ولی خودم از تصمیم خیلی راضیم . من دختری رو دو سال شیر دادم . نمیگم بد بود ، نه ! اتفاقا خیلی هم شیرین بود گاهی اما اینبار دلم نخواست شیر بدم ، هرچند که زمینه رو برای شیر دادن فراهم کرده بودم و شیردوش و شیشه مخصوص نگهداری از شیرمادر و پد سینه و ... خریده بودم اما بعد از سه چهار هفته شیر دادن و وزن مناسبی که پسری نگرفت دیگه دلم نخواست . برام خاطره آویزون بودنهای 4 ساعته دختری بهم زنده شد ، مهمونی هایی که من همشون رو توی اتاق گذروندم ، ناهارهای یخ زده ای که ساعت 4 عصر خوردم ، اسیر شدنم و بسته شدن پام چون دختری شیر خودم رو میخورد و نمیشد جایی گذاشتش ، همسری که عملا سهمی از نگهداری دخترش نداشت و یه بار که دیگه تهش بود اینجا توی مترو شیر دادن به دختری ! نه ! دیگه دلم نخواست اینبار اینطور باشه . خیلی هم راضیم . هر کسی باید توی زندگی بدونه چی میخواد و چرا میخواد و منم خوب میدونستم که وقتی پسری از بدنم جدا بشه دلم میخواد بدنم دوباره ماله خودم باشه ، دوست دارم با خیال راحت چیلی بخورم و از دلدرد پسرم نترسم ، رژیم خرکی بگیرم و به افت ارزش شیرم فکر نکنم ، دوست داشتم بتونم واسه خودم شقایق باشم و واسه پسری مادر ، دوست نداشتم ازش دلخور باشم که چرا انقدر به من آویزونه و از همسر زده نشم که اونم باباشه پس چرا من هر شب صد بار بیدار میشم و اون تخت میخوابه ؟ اینه که با برسی همه این جوانب شیرم رو خشک کردم . خیلی خوشحالم که ایران نیستم . اگه ایران بودم اول از همه مامانه خودم تیکه پارم میکرد بعدش دوست دوران دبیرستانم مریم ! به هر حال الان همونی شده که میخواستم . همسر سهم زیادی رو از نگهداری از پسری به عهده میگیره و منم دامنه تنها گذاشتن پسریم به بیشتر از فاصله تا دستشویی رسیده . از اینکه میتونم با خیال راحت پسری رو بذارم پیش باباش و برم جلسه اولیا مربیان مهد دختری خیلی خوشحالم ، از اینکه میتونم بذارمش توی کالسکه و برم خرید طولانی مدت و از گرسنه موندش نترسم و ... آقا یه کلام ختم کلام ، آپتامیل متشکریم !

این روزها مشغول نوشتن فصل بعدی پایان نامم هستم که مربوط به فرهنگ ملل مختلف هست و اینبار استادم تاریخی برای تحویل معلوم نکرد ، چون بعد از صحبت با خانوم م. همون روزی که رفتم فصل قبلی رو تحویل بدم بنا شد کارم رو سال بعد با هم گروهی های جدیدم تحویل بدم و از این بابت از مدرسه خیلی ممنونم که برای نوشتن این پایان نامه به من یک سال وقت دادن . همون روز وقتی ترمینم با خانوم ن. تموم شد کاتارینا رو توی سالن ورودی مدرسه دیدم و با هم نشستیم تا کلاس خانوم م. تموم شه . خانوم م. رو بعد داستان حاملگیم و حاشیه هاش دوست ندارم . البته هنوزم ازش ممنونم که بین اون همه شرکت کننده توی امتحان ورودی من رو جزء اون 30 نفر برتر انتخاب کرد ولی دیگه اون روش رو هم دیدم و ازش زده شدم . با این حال به حکم ادب نشستم تا بیاد و پسری رو بهش معرفی کنم . اومد و پسری رو دید و بغلش کرد و به طرز خیلی به خیال خودش زیر زیرکی و به نظر من تابلو پسری رو وارسی کرد و تبریک گفت و به کاتی تیکه انداخت که باز تو به جای نوشتن پایان نامت دنبال شگی راه افتادی ؟ بعدم گفت مدیریت تصمیم گرفته و من رو برای سال آینده توی گروه پیرترین ها انداخته که میشه تیم الف . با کمک کاتی تونستم یکی از بچه های تیم آ رو بیابم و قراره امروز بهش زنگ بزنم و بگم کتاباش رو بهم بده تا بتونم توی این مدت که خونم خودم رو برای امتحان های سال بعد آماده کنم . مدرسه ما از سه تا تیم تشکیل میشه که هر تیم اساتید خودش رو داره و هر استادی درسته که سر فصلهایی که درس میده با اساتید تیم های دیگه یکسانه اما منابعی که معرفی میکنه الزاما یکسان نیست ، بماند که آقایون دکتر همیشه هر کدوم دست نوشته های خودشون رو دارن و ماله بقیه رو قبول ندارن . قراره امروز به این دختره زنگ بزنم و باهاش قرار بزارم . انقدر شادمانم که دیگه با دو سه تا از معلمهای تیم خودم کلاس نخواهم داشت که خدا میدونه ! همین که دیگه با خانوم م. و خانوم ش. و آقای ب. کلاس و امتحانی نخواهم داشت خودش کلی اسباب شادمانیه !

هفته 15 حاملگی که بودم تعریف کردم براتون که توی سونو عکس واضح دست پسری رو دیدم . اون عکس رو خیلی دوست دارم . این روزها دستهای کوچولوی پسرم رو که میبینم فقط میتونم بگم خدایا تو چه قدرتی داری ! اون موقع پسر من چند سانت بوده ؟ 10 ؟ دستش چند میلی متر بوده ؟ اما بنازم قدرت خدا رو که همون چند میلی متر هم یه دست کامل بوده .

اوایل عید یه روز رفتم اون آرایشگاه ایرانی که شری توی وبش نوشته بود . آرایشگاه تمیز و جمع و جوریه . موهام رو پسرونه زدم ! یعنی خانومه گفت چه مدلی میخوای ؟ منم گفتم کوتاه ترین حالتی که ممکنه بزن ! اونم زد ! البته خوشگل هم شده . بعدشم رفتم یه بسته رنگ شامپویی از بی پا خریدم و موهام رو هم رنگ کردم . موهای خودم قهوه ای تیره هست . نه سوخته ها ! تیره ! یعنی رگه های روشنی هم توش هست . این رنگ قهوه ای روشن هست . راستش وقتی رنگ رو شستم اولش خورد توی ذوقم و هیچ خوشم نیومد . حتی فرداش هم رفتم یه بسته رنگ قهوه ای تیره خریدم که روش بذارم ولی همسر گفت نهههههه ! قشنگه و بذار باشه و توی این فاصله دیگه بهش عادت کردم و به نظر خودمم قشنگ میاد .

عاغااااااااااا بسوزه پدر این سایت آمازون ! توی قسمت حراجش چهار تا کیف مارک دار خریدم . دو تا اسپریت ، یکی آرا و یکی هم کیپلینگ . شد 93 تا با هزینه ارسال شد 117 . خیلی خیلی راضی بودم چون مثلا یکی از کیفها که من 29 خریدم ( البته با هزینه ارسال 38 ) قیمت واقعیش 80 تا بود . البته راستش حرکتم انتحاری و احتمالا ناشی از بیکاری این روزام بود وگرنه من اصلا تو نخ مارک و این قیمتها نیستم . یعنی راستش توی حالت روانی عادی کیف با قیمت حراجی که خریدم هم برای من زیاده ! منم و کوله پشتیم ! آمااا چی شد که زد به سرم و این کار رو کردم نمیدونم ! تازه فرداش هم دو جفت کفش طرح کالج از اولیورز خریدم که باید امروز فردا برسه . جفتی 30 یورو بود توی آف که من دو تا گرفتم یه دونه سیاه و یه دونه آبی تیره . من عاشق کفش طرح کالجم . اینجا هم هست ها نه که نباشه اما همیشه یه نخی ، سگکی ، چیزی بهش هست که نپسندم اما اینا ساده بود ، دقیقا همونی که میخواستم . خب اولیورز هم که مارک خوبی هست . ولی دیگه بسه ! 4 تا کیف و 2 تا کفش بسه دیگه !!!! دیروز میرفتیم مهمونی ، منم یکی از کیف نو هام رو انداخته بودم ، برگشتم به همسر میگم چه حس متفاوتیه کیفی به جز کیف کوله ای داشتن !!! هار هار هار !!!

در ادامه هم واستون عکس میذارم برید حالش رو ببرید . گفته باشم ها ، فردا رمزیشون میکنم نیاید بگید چرا ؟!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 10:16  توسط | 

همین الان فصل بعدی پایان نامم رو ایمیل کردم به استاد راهنمام ، چون باید همیشه دو سه روز مونده به وقت ملاقاتمون فرصت داشته باشه کارم رو بخونه و درستش بکنه مخصوصا که همیشه کلی کلی کلی توش ایراد دیکته ای و گرامری هست . تقریبا یک سوم کارم رو نوشتم و باقی هم باید تا نیمه ماه می تموم بشه . چون تاریخ تحویلم با هم دوره ای های خودم هست و دفاعم سال آینده خواهد بود . اینم که بالغ بر هفتاد بار اینجا نوشتم .

فردا ایشالا میرم دنبال کارای پاسپورت پسری . امروز هم برده بودمش عکاسی که عکس بندازه شازده . بچم خیلی مودب نشسته بود عکسش رو بندازن منتها مدل گوشهاش عینه من کاملا چسبیده به سرش و توی عکس پاس باید دو تا گوش معلوم باشه ، اینم تا یه نمه سر مبارک رو میتابوند دیگه گوشش دیده نمیشد . بالاخره بعد از یه زنگ تفریح وسط کار و نوشیدن شصت سی سی شیر راضی شد سوت ثانیه سر مبارک رو صاف نگه داره و عکاس هم صحنه رو شکار کرد و یه عکس درست و حسابی داد دست ما . کلا از پسری راضیم خیلی خیلی بچه آروم و راه دستیه ( بترکه چشم حسود و چشم شور ) حالا اگه وقتی بزرگ شد نزاره تو کاسمون ! امروز هم اولین ترمین کنترلش بود . این ترمین باید بین 4 تا 7 هفتگی باشه که پسری ما امروز توی هفت هفته بود . یعنی 36 روزش بود . وزنش 4880 گرم بود که باعث شد چشمای دکتر از حدقه بزنه بیرون . گفت این بچه چرا انقدر سنگین شده ؟ ولی بعدش که قدش رو گرفت و دید 58 سانته گفت خب قدش با وزنش مطابقت داره و خیلی طبیعیه . از قد پدرش پرسید که گفتم چند سانتی بالاتر از 190 هست که گفت پس وراثت کار خودش رو کرده . گفتم نگرانم که شیرخشک باعث چاقی بعدیش بشه . پرسید چه شیری استفاده میکنم ؟ گفتم پره آپتامیل . گفت خیالت راحت باشه این شیر رو میتونی با وجدان راحت بدی چون امکان نداره بچه رو بیخود چاق کنه ، چون این شیر براساس فرمول شیرمادر ساخته شده و میتونی با وجدان راحت هر مقداری بچه خواست بهش بدی . ولی توصیه کرد که شماره شیر رو بالا نبرم . گفت شیرهای شماره بالاتر فقط پروتئین و چربی بیشتری دارن تا سیرکنندگی بالاتری داشته باشن و برای همین اونها میتونن بچه رو بیخود چاق کنن و سعی کن که تا یک سالگیش روی پره بمونی . با اینکه شیر گرونیه ولی خب سعی میکنم روش بمونم . از دکتر پرسیدم که آیا شیر مادر برتری خاصی نسبت به این شیرخشک داره ؟ گفت نه فقط میمونه بحث فاکتورهای سیستم ایمنی که از شیرمادر منتقل میشه و شیرخشک اون رو نداره و بحث عاطفیش . گفتم من هنوزم شیر میدم و شیرخشک مکمل شیرمنه در واقع . گفت اگه بتونی قبل از اینکه شیرت رو کامل قطع کنی تا دو ماهگی شیر بدی همه اون چیزی که بچه از لحاظ ایمنی نیاز داره از بدنت میگیره . کلا خیالم رو راحت کرد . موقع خداحافظی دوباره از وزن پسری پرسیدم که گفت با توجه به قد بلند پسری کاملا نرماله . از واکسن پیشگیری از سرطان دهانه رحم برای دختری پرسیدم که گفت این واکسن وارد سیستم بهداشتی اینجا شده و دختری توی نه سالگی میتونه اونو رایگان بزنه و جزوه واکسنهای اجباری شده . گفتم توی اینترنت در موردش بد خوندم . گفت به سیستم بهداشتی اعتماد کنید ، اگه عوارضی داشت هرگز وارد برنامه اجباری واکسن کودکان نمیشد . ترمین بعدی هم برای سه هفته دیگه داد برای اولین واکسن پسری که البته خوراکی هست و من توی کف موندم چون یادمه دختری دو ماهگی واکسن تزریقی داشت . دوستان ساکن اروپا کسی میدونه سیستم واکسن اینور چطوریه ؟ خونه که رسیدم رفتم توی نی نی سایت و کارت رشد دختری رو چک کردم . من این کارت رو از بدو تولد دختری به طور مرتب براش نوشتم . دختری توی سه ماه و نیمگی وزن و قد الان پسری رو داشت . تازه وزنش 4280 بوده با قد 57 ! کلا خب بچه دوم سنگین تر میشه و پسر هم سنگین تر از دختره ولی خب فکر نمیکردم ژن قد بلند همسری اینطوری بزنه به خال ! ( بترکه چشم حسود )

سریال اورجینال ها رو با زیرنویس آلمانی یافته ام . برم یه قسمتش رو ببینم و برم بخوابم . خیلی خیلی خستم . یعنی این فصل پایان نامه رو رسوندن دهنم رو صاف کرد . همینه دیگه دو ماه وقت رو ول میکنم سه روزه آخر عینه اسب میدوم ! خرم دیگه آدم هم نمیشم !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 3:44  توسط | 

سلام نلیکم و رحمت و برکات خدا و از این حرفا !

آقا مدیونید اگه فکر کنید پسری وقت منو گرفته که نمیام آپ کنم ! مدیون من نیستید ها ، مدیون پسری میشید اون وقت اون دنیا سره پل صراط یقتون رو میگیره که بهش افترا بستید . هستم ولی حس وبلاگ نویسی ندارم که هیچ حس تایید کامنت هم ندارم ، اصلا میخوام کرکره اینجا رو بکشم پایین و برم پی کارم . والا به خدا ! الان کلی کامنت تایید نشده دارم اصلا حس اینکه برم سراغشون رو ندارم که ندارم که ندارم !! فاتحه !

روزهام به بطالت مطلق میگذره و واقعا مگه اون قسمت از مغزم رو که خاطرات مدرسه توش هست رو خاموش کنم وگرنه دیوونه میشم . دلم برای لباس فرمم و بوی بیمارستانمون تنگ شده . روزشماری میکنم زودتر دسامبر بشه و برگردم مدرسه و این بار رو به منزل برسونم . پسری ریتم شبونه بسیار مرتبی داره . البته سه بار برای شیر بیدار میشه که اونم به محض خوردن شیر دوباره میخوابه . منم گاهی بعدش خوابم میبره ، گاهی هم نه و سرم رو با آیپد گرم میکنم تا دوباره خوابم ببره . ولی این تیکه تیکه خوابیدن اذیتی برام نداره چون ریتم خواب خودم هم مدتها ، حتی قبل بارداریم هم همین طور تیکه تیکه بوده . صبحها بعد از اینکه همسر از خونه میزنه بیرون منم کم کم پسری رو حاضر میکنم و دختری هم که خانومه و خودش حاضر میشه . بعد سه تایی میریم سمت مهد دختری و میرسونیمش به مهد . بعدم با پسری برمیگردیم خونه . توی راه شاید خریدی برم شایدم نه ! میام خونه و پسری رو از کالسکه در نمیارم ، همین طور تا خوابه ظرفهای شام رو میشورم و خونه رو سر و سامون میدم و بعدش پسری بیدار میشه شیر میخوره ، گاهی بلافاصله میخوابه گاهی هم یه ساعتی بیدار میمونه و با چشمای فعلا طوسی و احتمالا بعدا قهوه ای پررنگش زل میزنه به من ! گاهی منم کنارش میخوابم ، گاهی هم میشینم فیلم میبینم ، گاهی هم به ندرت آشپزی میکنم . کمی از ظهر رد شده همسر میاد ، یه چیزی سرهم میکنم میخوریم و بعد دوباره کمی دور خودم میچرخم تا ساعت بشه دو ، سه و برم دختری رو بیارم و ... کلا روزام همین طوری مفت مفت داره میگذره بدون دو زار بار مفید ! منتظرم امتحانهای بچه ها تموم شه و همه ایشالا قبول شن و بعدش دیگه خسیسیشون نیاد که جزوه هاشون رو به من بدن ، اون وقت از الکه جزوه هاش رو بگیرم و شروع کنم توی خونه درس خوندن ، فصل بعدی پایان نامم رو هم باید تا دو هفته دیگه تحویل بدم که هنوز ننوشتم اصلا ، البته اصلا دلهره ندارم چون مطالبم رو جمع کردم و فقط باید بنویسمشون . 

دختری از وقتی پسری دنیا اومده خیلی بیشتر فارسی حرف میزنه و امید این میره که به زودی زبان توی خونش به فارسی تبدیل بشه ، حداقل در حد مکالمات دمه دستی ! امسال براش از سفره هفت سین و نوروز گفتم و قرار شده دوتایی سفره هفت سین بچینیم . سبزه هم انداختم ، یکی برای خودم یکی برای دخترخالم منتها فکر کنم زیاد عدس ریختم خفه شده . خیلی خوب پر و سبز نشده . چند روز دیگه وقت دارم ؟ 5 روز ؟ ماهی قرمز هم نمیخریم ! همسر مخالفه ! البته به نظر من سفره هفت سین بدون ماهی قرمز خیلی بیمزه هست باید بگردم ببینم میشه چیزی جایگزین کرد ؟ مثلا یه ستاره ای گلی چیزی توی تنگ بندازم . راستی مدرسه ای که دختری رو توش پیش ثبت نام کرده بودیم نشد که بشه ! پریروز از آموزش پرورش منطقه نامه اومد که این مدرسه برای دختر شما جا نداره و خودشون یه مدرسه رو معرفی کرده بودن که زنگ زدم و از مدرسه وقت گرفتم برای ثبت نام . داستان اینه که این مدرسه ای که برای دختری میخواستم مدرسه تمام روز بود یعنی ساعتهای درسی تا ساعت سه و نیم بود . منتها همون روز مدیرشون به من گفت که 70 تا جا دارن و 85 تا بچه توی لیست هستن و آموزش پرورش باید تصمیم بگیره که کدوم بچه جا بهش برسه . بنای انتخابشون هم به اینه که پدر و مادر هر دو شاغل باشن تا این مدرسه بهشون تعلق بگیره . منم که فعلا توی مرخصی هستم . مرخصی زایمان هم اینجا سه ساله . یعنی حساب کردن که من سه سال توی خونم و خب بچم مدرسه تمام روز میخواد چیکار ؟ خیلی ناراحت شدم . دختری هم ! یعنی رفتم از مهد بیارمش بهش گفتم چی شده و زد زیره گریه ! به مربیش گفتم چی شده و چی نشده . پرسید کدوم مدرسه رو بهتون معرفی کردن ؟ گفتم بهش . گفت وای نه ! مدرسه خوبی نیست . اسم یه مدرسه دیگه رو گفت و گفت اتفاقا والریا ، همکلاسی و دوست دختری هم قراره بره اونجا . فرداش زنگ زدم به اون مدرسه و توضیح دادم که من مدرسه دیگه ای رو میخواستم و نشده و آموزش پرورش مدرسه دیگه ای رو معرفی کرده ولی من اونو نمیخوام و مدرسه شما رو میخوام . مدیرشون گفت من باید با اداره تماس بگیرم ببینم اجازه این کار رو دارم یا نه ؟ نیم ساعت دیگه تماس بگیرید . نیم ساعت بعد زنگ زدم گفت بله میشه و برای سه شنبه ساعت 8 وقت داد که با دختری بریم برای ثبت نام . دختری هم خیلی خیلی خوشحال شد چون هم با دوستش میره یه مدرسه و هم مهدشون یه بار دمه کریسمس برده بودشون این مدرسه برای بازدید و بچه ها یه ساعتی سره یه کلاس اول نشسته بودن که گویا مربیشون یه پسر جوون بوده و براشون از داستان کریسمس گفته بوده و فلسفه 4 تا شمع ادونت که قبل از عید روشن میکنن . خلاصه دختری راضی و شادمان شد ولی دل من همچنان شور میزنه برای مدرسه رفتن دختری و به نظرم خیلی خیلی زود این بچه بزرگ شد .

پسری بلا هم خیلی بزرگ شده  و هر بار میبرمش روی ترازوی دکتر دهنم باز میمونه ! البته تعجبی هم نداره بسکه فقط میخوره و میخوابه ! کلا انرژی برای هیچ چیزی صرف نمیکنه . خیلی هم گوگولی و ناز نازی هست . داستان ختنه رو هم هنوز دنبالش رو نگرفتیم . راستش با همه عزم راسخی که داشتم و البته انشاالله که هنوزم دارم ، الان تصور ختنه کردنش برام خیلی خیلی سخته و چندبارم به همسر گفتم بیا بی خیال بشیم . آخه خیلی کوچولوئه ! میدونم که بزرگتر بشه بدتر میشه و همه مباحث سلامتی رو هم میدونم به خدا ! ولی دلم نمیاد ، مضافا اینکه میترسم این روحیه آرومش هم بعده ختنه به فنا بره و دیگه بشه از این بچه گریه و جیغ و دادی ها ! دیروز سه تایی رفتیم دختری رو بذاریم مهد ، مربیش برگشته میگه از دختری پرسیدیم برادرت شبا گریه میکنه ؟ دختری هم گفته نه !!!!! خندم گرفت و گفتم خب راست گفته . گفت چطوری این کار رو میکنید ؟ بعدم گفت دخترش تا 5 ماهگی چنان گریه ای بوده که به نوبت با همسرش شیفت عوض میکردن تا حداقل یکیشون بتونه بخوابه . راستی اشتفی ( مربی اصلی گروه دختری ) و دانیلا ( جانشین اشتفی ) هر دو حامله شدن و رفتن توی مرخصی اینه که فعلا گروه دختری اینا توسط مربی گروه های دیگه اداره میشه . الان دیگه بعد سه هفته عادی شده ولی اولا که تازه زاییده بودم میرفتم مهد ، همه مامانا و مربی ها میریختن سرم و میخواستن پسری رو ببینن و تبریک میگفتن . واقعا دمشون گرم ! پسری دیگه بیشتر شیرخشک میخوره ، البته شیر خودم رو هر بار میخوره و بعدش بهش شیرخشک میدم . هر بار بین 60 تا 90 سی سی میخوره . خیلی از شیرش راضیم . البته از اولم با همین شروع کردم ( آپتامیل پره ) و نمیدونم شیرهای دیگه بهتر بودن یا نه ؟ گویا این شیر بهترین و گرون ترین هست توی اینجا . البته منم توی اینترنت خوندم و نمیدونم چقدر درسته و چقدر جنبه تبلیغ داره . البته به قول همسر آره گرون تره ولی در حد فوقش 50 سنت یا یه یورو . شیشه هم از اول ناک استفاده کردم که خیلی راضیم و دیروز رفتم دو تا دیگه هم ازش خریدم . چون نصف شب واقعا سخته پاشی بعد هر بار شیر خوردن شیشه بشوری ! البته یه دونه مام هم داره که شری اون موقع که حامله بودم گفت خوبه . یه دونه هم چیکو توی بسته تبلیغاتی بود که از دکترم گرفته بودم که اصلا راضی نبودم ازش و بعد دو سه بار استفاده هم بایگانیش کردم . پوشک هم پمپرز استفاده میکنم . البته هنوز به مرحله خریدن نرسیدم چون از بیمارستان که مرخص میشدم ویولتا دو بسته 54 تایی از انبار بخش بهم داد و یه بسته 28 تایی هم توی حاملگیم خریده بودم ولی خب امروز باید برم و بخرم چون ده تا دونه بیشتر نمونده از اون همه پوشک و به علاوه اینکه سایز 2 تا 5 کیلو هم به نظرم کوچیک شده برای پسری . یه بسته بی بی ول هم توی بارداریم خریده بودم که بعد استفاده 3 تا دونه ازش همه رو ریختم دور ! دو ساعت بیشتر که میموند پس میداد اونم چه طور ! ولی پمپرز گاهی تا 6 ساعت هم مونده و آخ نگفته ! کلا ما مخلص مارک پمپرز هم بودیم و هستیم و خواهیم بود !!

دیشب جو منو گرفته بود واسه ناهار خورش قیمه بادمجون درست کردم . اینه که الان مشکل ناهار درست کردن ندارم . هوا هم بیرون افتضاحه ! ولی من باید از خونه برم بیرون وگرنه دق میکنم . پاشم این دو تا بچه رو راه بندازم بریم یه دوری بزنیم ، یه بسته پوشک بخریم ، یه هوفری بریم ، کلا یه بیرون بریم کلمون باد بخوره ! خووووو مردیم تو خونه !!!!

خداحافظ ! 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 13:5  توسط | 

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته !

من منتظرم یک عدد خانوم ماما بیاد خونمون ، اینه که اگه یهو رفتم بدونید که چی شده و چی نشده ! البته سعی  میکنم بعدش برگردم و بنویسم و این پست رو هوا کنم انشاالله و تعالی ، تا قسمت چی باشه !!

آقا اول بسم الله یه چیز بی ربط بگم ! من عاشق این پسره البرز توی بفرمایید شام این هفته شدم ! هار هار هار ، چقدر بامزه حرف میزد !!

خب الان پسری ما هجده روزه شده . چشمم به کف پاش باشه و چشم همه چشم شورها و حسودا کور باشه خیلی خیلی خیلی پسر آرومی هست . یعنی اصلا یه وضعی ! من هنوز معنی شب بیداری رو نفهمیدم ! البته دو بار طی شب بیدار میشه ولی کلا گریه تو کارش نیست من اصلا توی کف موندم چطوری منم بیدار میشم وقتی این اصلا گریه نمیکنه ، به این نتیجه رسیدم که لابد تله پاتی میکنه با من !! مادرشوهرم میگه آرومیش ماله آرامش زمان بارداریم هست . خب دختری هم بچه تخس و رو نروی نبود اما خب این یه چیز دیگس ! شایدم حق با مادرشوهرم باشه ، چون واقعا دوران بارداری بدون استرسی رو گذروندم . راستش یه حساسیتهایی رو دیگه نداشتم و کلا درگیر یه سری حرفا نبودم . مثلا برخلاف بارداری اولم مایکروفر برام لولو نبود و میدونستم روی بچه هیچ اثری نداره ! یا مثلا اگه همش سرپا باشم هیچیم نمیشه ! اگه مواظب خوردنم باشم و جلوی دلم رو بگیرم چشم بچم چپ نمیشه و ... البته الان که فکر میکنم میبینم سره دختری با خانواده شوهرم رابطه نداشتیم و اونا هم دور دور کرمشون رو میریختن ، همون هم خیلی اون روزا منو عصبی میکرد اما خب میگم که دختری هم بچه بی قراری نبود اصلا ولی خب پسری به حکم مرد ایرانی بودنش کلا شکمش که سیر باشه اگه دنیا رو آب ببره ایشون رو خواب میبره !

شیرم ماشاالله بی نهایت زیاده آماااااا بی قوته ! یعنی هر چی این بچه میخورد وزنش اضافه نمیشد . هی ما این بچه رو میبردیم دکتر برای کنترل و دکتر اصلا و ابدا راضی نبود ، مثلا توی 4 روز فقط 20 گرم اضافه میکرد در حالیکه باید کم کم 120 گرم وزن میگرفت . آخرین بار دکترش گفت اگه تا سه شنبه دیگه همین طور پیش بره باید بهش شیر خشک هم بدی . منم دیدم این چه کاریه من به این بچه گرسنگی و ضعف بدم و روش آزمایش  و خطا کنم ؟ اینه که شروع کردم از همون روز بعد هر وعده شیر خودم بهش شیر خشک هم دادن . نتیجه این شد که 4 روز بعد که دوباره باید میبردم پسری رو دکتر 270 گرم وزن اضافه کرده بود و دکترش کف کرد . البته منم بهش گفتم که رسما دارم شیر خشک بهش میدم . اونم پیشنهاد داد که حالا که شیرم خوبه با یه متخصص شیردهی صحبت کنم شاید که من روش شیر دادنم اشتباهه . البته فکر نمیکنم اینطور باشه ، هر چی نباشه من دختری رو دو سال شیر دادم ولی خب ... وقتی یه متخصص مجانی میاد خونه و مشاوره میده و وضعیت بچه رو چک میکنه چرا که نه ؟ اینه که با اون خانوم ایرانی که ماما بود و از آشناها بود تماس گرفتم و ایشون هم شماره یه ماما که تخصصش مشاوره در مورد شیردهی هست رو بهم داد . منم تماس گرفتم و با اون خانوم قرار گذاشتم تا ببینیم چطوریه ؟ ولی راستش خیال دارم کم کم شیر خودم رو قطع کنم و پسری رو شیرخشکی کنم . خب الان دیگه شیرخشکها اگه بیشتر از شیر مادر ارزش غذایی نداشته باشن کمتر هم ندارن و کلا شیرخشک آزادی عمل بیشتری به من میده و به همسری هم اجازه میده بیشتر توی رشد دادن پسری شریک باشه . بماند که شیر خشک خیلی خیلی به پسری ساخته و لپاش زده بیرون و رونهاش داره تپلی میشه . اینه که احتمالا فوقش یک ماه دیگه شیر میدم و بعدش دیگه نه . از شیر آپتامیل هم راضی هستم و پسری هم با جون و دل میخوره و با اینکه شیر خوشمزه ای هست ولی همچنان شیر منم با اشتیاق میخوره . اصلا کلا پسری با اشتیاق شیر میخوره( بترکه چشم حسود ) .

توی بیمارستان که بودم روز سوم یه پرستار اومد از پاشنه پای پسری خون گرفت برای تست غربالگری . موقع ترخیص هم که داشتن آموزش میدادن گفتن که اگه تست اوکی باشه هیچ نامه ای از بیمارستان دریافت نمیکنیم ولی اگه بچه مشکلی داشته باشه نامه میاد و باید دوباره تست رو تکرار کنیم . خب من تقریبا مطمئن بودم که پسری سالمه چون ما و همسر توی خانواده هیچ بیماری ژنتیکی نداریم . وقتی هم اومدم خونه به کل داستان این تست یادم رفت تا اینکه روز هشتم یه روز بعد از ظهر که روی تخت ولو شده بودم و داشتم شیر میدادم همسر اومد خونه و یه پاکت آورد که ماله لابراتوار بیمارستان بود . توش یه کارت خون بود و نوشته بود تست باید تکرار بشه . دنیا روی سر من خراب شد . رفتم توی اینترنت و بیماریهایی که با این تست سنجیده میشه رو سرچ کردم ، وای چی میدیدم ؟ اسم بیماریهایی که نوشته بود کابوس من بود وقتی استاد درس پاتولوژیمون تدریس میکرد . بیماریهایی که از یه نوزاد سالم ظرف دو سال یه بچه عقب مونده میسازه . اشکم در اومد . زنگ زدم به لابراتوار و توضیح خواستم . کسی که تلفن رو جواب داده بود گفت خون روی کارت خیلی کم بوده و نتونستن اصلا تست رو اجرا کنن ولی مگه دل من آروم میشد ؟ با همسر رفتیم پیش دکتر خانوادگیمون . اون بنده خدا کلی سعی کرد به من اطمینان بده که هیچی نیست و گفت خانوم فکر کردی اینجا ایرانه که طرف بخواد مراعات تو رو بکنه ؟ خب اگه چیزی بود بهت میگفت و نمیگفت خون کم بوده ! خلاصه از اون و همسر اصرار از من انکار و گریه . فرداش هم دکتر کودکان پسری و دختری مطب نبود در نتیجه پس فرداش برای تکرار تست رفتیم . خانوم دکتر تست رو اجرا کرد و نتیجه رو فرستادیم برای  لابراتوار و باید منتظر میشدیم تا جواب بیاد . خدا رو شکر دیروز جواب اومد که خانواده محترم فرزند شما سالمه و هیچ بیماری متابولیکی نداره و منم بعد ده روز نفس راحت کشیدم .

همسر یه همکلاسی داره توی یکی از کلاساش ، یه دختر ارمنی-ایرانی هست . به طور اتفاقی همین کوچه کناری ما هم زندگی میکنه . همسرش سالهاست اینجاست ولی خودش یک ساله اومده . هفته پیش که با همسر و بچه ها رفته بودیم ملنیوم ناهار بخوریم ، این دختر و همسرش هم اومده بودن و کوتاه سلام و علیک کردیم و آشنا شدیم . دختر خوبیه و کلا هم تیپ خودمه . سه روز پیش هم رفته بودم هوفر خرید این خانوم و همسرش رو دیدم . طفلک سکته زد دید من تازه زاییدم و اومدم خرید سیب زمینی پیاز . اصرار کرد و وسایلهام رو گرفت و تا دمه در خونه باهام اومد که مثلا من بار سنگین نکشم . حالا واسه فردا عصرونه دعوتشون کردیم که بیان و بیشتر با هم آشنا بشیم .

همین ها دیگه ، حرفای من تموم شد و این خانوم ماما نیومد !

من برم پی کارم !!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 20:30  توسط | 
سلام نلیکم ! خوبید ؟ خوشید ؟ خانواده محترم خوبن ؟ خانوم بچه ها ؟ همگی خوبید ؟ به به !!

منم خوبم ! نی نی هم ! دختری و همسر هم . دیگه الان روز سومی هست که اومدم خونه و حالم خیلی بهتره . روزه اول خونه خیلی سختم بود ، درد داشتم توی شکمم کمی و همسر و دختری هم اصلا به خونه نرسیده بودن و کلا اصلا هر چی بگم کم گفتم ! نه یه لقمه نون بود بخوریم ( حالا اونش عیبی نداشت چون همسر رفت بیرون غذا گرفت ) همه جای خونه هم اسباب بازیهای دختری پخش و پلا ! تخت خواب همون طور مرتب نشده ! پسری هم بغلی و نق نقو !! مبلهای ما هم نرم ! یعنی من مینشستم روی این مبلها جیغم در می اومد تا از جام بلند بشم ولی خب روز اول اینطور بود . دیروز بهتر بودم و حتی تونستم نی نی رو بذارم توی کالسکه و برم دنبال دختری مهد و شبش هم کمی کارای خونه رو انجام دادم و لباسشویی رو روشن کردم و امروز هم از صبح که بیدار شدم میبینم که دردم خیلی خیلی کمتره و خیلی روی اوضاع تسلط بیشتری دارم . همسر میخواد امروز حموم رو عایق کاری کنه چون کمی آب میده به راهرو ، منم گفتم چون بوی چسب و اسپری ضد کپک بلند میشه بچه ها رو ببرم بیرون ، به هر حال هم میخواستم برم برای پسری لباس بخرم و برای دختری هم لباس جشن فشینگ . موضوع اینه که لباسای پسری رو از سایز دو ماه گرفته بودم به این حساب که بچه زود بزرگ میشه و همش دو دست لباس سایز یک داشت ، الان میبینم سه روزه اومده خونه همش یه چیز تنشه و اون بزرگها هم تا یه دست و پا تکون میده شلوارش از پاش شوت میشه بیرون ، اینه که برم امروز براش کمی لباس بخرم . خیلی دلم میخواد از زایمانم تعریف کنم ولی الان دیگه شش روز گذشته و خیلی همه چیز برام محو شده و انگار یه خواب بوده و تموم شده و پسری از اول هم با ما بوده و تازه به جمع ما اضافه نشده . شماره ای هم بخوام بنویسم بی مزه میشه . آخه چی بگم خب ؟ رفتم زاییدم اومدم دیگه ! فیل که هوا نکردم !

1 . پسری ما روز دوشنبه ساعت یک و نیم به وقت ما و ساعت چهار بعد از ظهر به وقت ایران با وزن 3280 و قد 53 سانت و دور سر 35 متولد شد . همسر لحظه تولدش از بالای پرده ای که از روی سینه من کشیده بودن نگاه کرد و با ذوق گفت شقایق چقدر مو داره ! بعدش دیدم که مامای جوونی که با یه ملافه سبز گرم از اول عملم کنار ایستاده بود با عجله دوید جلو و بعد صدای گریه اومد و بعد از مدت خیلی خیلی کوتاهی یه موجود کبود رو لای ملافه سبز آوردن کناره من و شاید 5 ثانیه بعد همسر و موجود کبود و مامای جوون و کاتارینا رفتن ! ولی مدیونید اگه الان بگید وای چه لحظه زیبایی ، چون این چیزایی که دارم واستون تعریف میکنم برام خیلی بی احساس و سریع اتفاق افتاده و تموم شده و همچین هم تکان دهنده نبوده و من نمیفهمم چرا همه اصرار دارن که الا بلا آدم باید لحظه تولد رو تجربه کنه ! ( چنین موجود بی عاطفه ای هستم من ) . 

2 . خدمت همه خواننده هایی که تا حالا فکر میکردن من خیلی شجاع و قابل تحسینم عرض کنم که من از لحظه ای که اومدن توی بخش دنبالم و تختم رو هل دادن تا اتاق پیش عمل و تا لحظه ای که اومدم توی ریکاوری یا داشتم گریه میکردم یا میلرزیدم یا فحش میدادم که من بیهوشی موضعی نمیخوام و من بیهوشی کامل میخوام !! یعنی انقدر برام تصور وحشتناکی بود که من بیدارم و اینا میخوان منو تیکه پاره کنن که خدا میدونه . اعصاب کل پرسنل اتاق عمل رو بهم ریختم بسکه دندونام از شدت لرز بهم خورد و هر از گاهی هم اشکم در می اومد . کلا روان همه رو صفا دادم توی مدت عملم . یعنی فکر کنم همه میگفتن توی دلشون بری که الهی دیگه برنگردی !! البته عمل شخصا سخت نبود ، درد نداشت یا حداقل من چیزی حس نکردم حتی تزریق داروی بی حسی به کمرم هم اصلا و ابدا اذیتم نکرد . البته یه پرستار مرد کنار ایستاده بود و شونه هام رو گرفته بود و برام توضیح میداد که الان توی چه مرحله ای هست و باید چی کار کنم و منم هی میگفتم نگووو من نمیخوام بدونم ! همسر و کاتی رو هم میدیدم که لباس پوشید منتظرن تا من رو بخوابونن روی تخت و اینا بیان داخل . منتها انقدر من لرزیدم و گریه کردم که دکتر گفت اجازه بدید همسرش زودتر از نرمال بیاد داخل شاید کمک کنه . که البته کمکی نکرد چون من مشکلم با این بود که میدونستم قراره چی بشه و این بیدار بودن سره عمل داشت روی روانم پاتیناژ میرفت . وقتی هم که بچه رو دنیا آوردن و نصف اتاق عمل با بچه رفتن بیرون و من توی حالت خلسه بودم شنیدم که یه اتفاقی برای مثانه ام افتاده که پیش بینی نمیشده ولی خیلی داغون تر از این بودم که مترجم مغزم رو به کار بندازم و تمرکز کنم ببینم اینا به زبون اجنبی چی دارن میگن . بعد از به دنیا اومدن بچه عملم درست یه ساعت دیگه طول کشید و در کل نیم لیتر خون از دست دادم .

3 . توی اتاق ریکاوری همون مامای جوون و همسر و کاتارینا و پسری اومدن پیشم و ماما پسری رو چپوند زیر لحافم . یه بخاری هم زیر پتوم روشن کردن که من گفتم جون مادرتون اینو خاموش کنید ! البته دیدم همه تختهای کناریم دارن و گویا خیلی هم دارن صفا میکنن ولی برای من زیادی گرم بود که تا گفتم هم اومدن و خاموشش کردن و جمعش کردن . پسری هم کمی تقلا کرد و به صورت غریزی سینه رو گرفت و از همون لحظه تا الان در امر گرفتن سینه هیچ مشکلی با ایشون ندارم . کلا با استعداده پسرم ! ماما قد و وزنش رو برام گفت و گفت که تست آپگارش به ترتیب 9 - 10 - 10 بوده و سالمه . موقعی هم که اومدن ببرن منو بخش دو تا عکس بهم داد که از پسری گرفته بوده لحظه اول و گفت بیا اینا رو برات پرینت گرفتم . ازش تشکر کردم و با همراهی مسئول هل دادن تخت و یه پرستار نوزاد و همسر ( کاتی قرار داشت توی ریکاوری خداحافظی کرد و رفت ) برگشتم به بخش . در ورودی بخش که باز شد دیدم که دختری دوید جلو و دختر خالم هم داره تند تند عکس میگیره . به پرستار نوزاد گفتم میشه بچه چند دقیقه بمونه تا دخترم ببینتش که اجازه داد دو دقیقه نی نی با ما بمونه و بعد برای معاینه های اولیه بردش و ده دقیقه بعد آوردش و گفت سالمه و مبارکه ولی دکتر متخصص هم فردا برای معاینه میاد .

4 . عمل ساعت دو و نیم تموم شده بود و من اولین بار اجازه داشتم ساعت ده شب از جام بلند بشم البته اگه خودم دوست داشتم وگرنه فردا صبح ! پرستار ساعت 8 شب اومد چکم کنه گفتم من میخوام ساعت ده از جام بلند بشم . گفت چه عجله ای داری ؟ فیزیوتراپ فردا صبح میاد ! گفتم میخوام زودتر سرپا بشم . گفت ساعت ده میام . خواب بودم که اومد بیدارم کرد که پاشو راه برو . خیلی سخت بود ولی خب نشدنی نبود . تا روشویی توی اتاق راه رفتم و اونجا منو نشوند روی صندلی و با دستمال خیس صورت و شونه هام رو شست و لباسم رو عوض کرد و بعدش منو برگردوند توی تخت و برام چای آورد . نیم ساعت بعد حس کردم باید برم دستشویی . با سختی تمام از جام بلند شدم و خودم رو کشوندم تا دستشویی توی راهرو ( سزارینی ها میفهمن چی میگم ) داشتم برمیگشتم توی اتاقم که پرستار منو دید گفت واااا تو راه افتادی ؟ گفتم آره میشه برام آب بیاری ؟ بعدشم دیگه برنگشتم توی تختم و رفتم نشستم روی صندلی کنار میز توی اتاق . آقا من دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه یهو به خودم اومدم دیدم دو تا پرستار و یه پرستار کودکان بالای سرم ایستادن و پرستار خودم داره با دستمال خیس صورتم رو میشوره و اون یکی میگه دکتر رو خبر کنم ؟ پرستار کودکان هم میگه میخواید من بچه رو ببرم اتاق نوزادان ؟ دو زاریم افتاد که گویا از هوش رفته بوده میباشم !! همه زورم رو جمع کردم و گفتم بچه رو نبرید ! پرستار خودم گفت خیلی اتفاقی فهمیدم از هوش رفته ، حالش خوب بودا ! تا دستشویی خودش رفت ، حتی سوندشم در آوردم ! کم کم ولی حالم اومد سره جاش و اون یکی پرستار فشارم رو گرفت و گفت خیلی پایینه . منو بردن توی تخت و رفتن دکتر رو خبر کنن . چند دقیقه بعدم اومدن برام سرم وصل کردن و گفتن دکتر اینو تجویز کرده و بمون توی تخت . البته من سرم که تموم شد دوباره رفتم دستشویی البته اینبار زنگ زدم پرستار باهام بیاد ، گفتم دوباره وسط اتاق ولو نشم !

5 . پسری شب اول همش خوابید و دوبار بیدار شد و دو دقیقه شیر خورد و باز خوابید . پرستار کودکان هم تا صبح اومد سه بار بهش سر زد و پوشکش رو عوض کرد و چکش کرد و رفت . شب دوم ولی همش بیدار بود . گریه نمیکرد ها ولی همش به سینه وصل بود . ساعت 12 دیگه زنگ زدم پرستار کودک اومد و براش یه شیشه شیر آورد که خورد و سه ساعت خوابید . کلا پسر خوبیه و خیلی گریه ای نیست ولی گمونم شیرم سیرش نمیکنه چون گاهی واقعا یه ساعت به سینه وصله ولی وقتی ول میکنه دوباره نیم ساعت بعد شیر میخواد . بغلی هم هست کمی ، یعنی توی بغل خوب میخوابه ولی روی تختش که میذارمش به 2 دقیقه نرسیده جیغش میره هوا !! شکمش هم عینه ساعت کار میکنه که البته پرستارش گفت بهتر و اگه اینطوری پیش بره دلدرد هم نمیگیره !!

6 . فردای روز عملم همسر سره کلاسش نرفت و از صبح بعد اینکه دختری رو برد مهد اومد پیشه ما ، ساعت 10 بود که پرستار کودکان اومد و صدامون زد که دکتر متخصص اومده و میخواد پسری رو معاینه کنه . رفتیم توی بخش کودکان و لباسای پسری رو در آوردیم و پرستار اومد پوشکش رو عوض کنه که پسری به سمتش شلیک کرد و پرستاره خندید و گفت بچه خیال کردی ! من کلی تجربه دارم با نی نی پسر ! خدا میدونه چطوری هم جاخالی داد که تیر پسری نگرفتش . بعدشم وزنش کرد که صد گرم کرده بود . بعد بردیمش توی اتاق دکتر و یه خانوم دکتر خوشگل و میانسالی پسری رو معاینه کرد و گفت همه چیزش خوبه و ایشالا روز ترخیص دوباره معاینش میکنم . 

7 . فردای عملم دکتر اومد ویزتم کنه و گفت ما ترخیصتون رو برای جمعه برنامه ریزی کردیم از نظرتون اوکی هست ؟ گفتم آره چرا که نه ؟ ولی روز چهارشنبه که دختری اومد ملاقاتم دمه رفتن گریه کرد و همون شد که شد ! 5 شنبه صبح که دکتر اومد برای ویزیت گفتم میخوام برم خونه ! گفت عمرا ! مگه میشه روز سوم بعد عمل مریض رو فرستاد خونه ؟ گفتم با مسئولیت خودم میرم . گفت باید دکتر کودکان هم نظر بده و منم با سرپرست تیم پزشکان صحبت کنم . توی اتاق کودکان منتظر بودم که دکتر پسری رو معاینه کنه و اجازه ترخیص بده که دکترم اومد و گفت اجازه ترخیصتون به شرط مساعد بودن شرایط بچه داده شده . اینجا تا نوزاد به مرحله اضافه کردن وزن نرسه مرخصش نمیکنن . پسری هم باز 40 گرم کم کرده بود . البته دکترش گفت اصلا نگران نیست چون هنوز وزن پسری بالای سه کیلو هست و تست زردیش هم منفی اومده و منم بچه اولم نیست و چون اولی رو دو سال شیر دادم از پس اینم برمیام و اجازه مرخصی داد به شرطی که بچه رو دوشنبه ببرم دکتر کودکان وزنش کنه . دیگه منم خوشحال اومدم به همسر زنگ زدم که منو مرخص کردن و بعد کلاست خودت رو زودی برسون . خودمم وسایل هام رو جمع کردم و منتظر شدم . ساعت یازده و نیم نامه های ترخیصم حاضر شد و همسر هم با دو بسته بزرگ شکلات مرسی رسید . شکلات ها رو دادم به اتاق پرستاری و اتاق کودکان و نی نی رو گذاشتیم توی کریری که خاله شری بهش قرض داده بود و سوار تاکسی شدیم و اومدیم خونمون و زندگانیمون به صورت چهارنفری شروع شد .

8 . توی بیمارستان که بودم شری و پسرش اومدن ملاقاتم ، شری برای دختری هدیه تولدش رو آورده بود و هدیه خواهر بزرگ شدنش و برای پسری هم جوراب و شامپو و لباس و ... . کلا خیلی به ما لطف داشت و کریر پسرش رو هم به ما قرض داد . پسرش خیلی خیلی بزرگ شده و کلا همه تصوراتم از بچه نه ماهه دگرگون شد . به نظرم از اون پسر بچه شیطونا هم بشه ( شری وای به روزگارت ) کلا اگه شری ولش میکرد خیال داشت تخت بیمارستان رو مزه کنه ببینه چه مزه ای میده و هر از گاهی هم به صورت پروازی خودش رو پرت میکرد به جلو و قهقه میخندید و شری هم با یه حالت بامزه ای کمرش رو گرفته بود که بی هوا از بغلش پرت نشه پایین . 

9 . دوست دیگه ام هم که تولد دختری هم اومده بود با همسرش اومد ملاقاتم فردای زایمانم و برام یه دسته گل بزرگ گل نرگس آورده بود و همون جا بهم خبر داد که دوباره حامله هست و خیلی خوشحال شدم . پسرش دو سال و نیمشه . روزی هم که مرخص شدم و اومدم خونه تازه همسر از خرید غذا برگشته بود که تلفنش زنگ زد ، معلوم شد این دوستم برای من غذا درست کرده برده بیمارستان و بهش گفتن من مرخص شدم . دیگه بنده خدا اومد خونه و خونه هم که گفتم چه وضعی داشت . منم توی تخت دراز کشیده بودم و از زور درد نمیتونستم تکون بخورم . یه دقیقه اومد پای تخت و حالم رو پرسید و رفت . بعدا دیدم یه پاتیل زرشک پلو و مرغ درست کرده که خدا عمرش بده هم اون شب خوردیم و هم فردا ناهار و حقیقتا کمک بسیار بسیار بزرگی بود . از اونم خیلی ممنونم و خیال دارم بعد زایمان خودش براش جبران کنم . البته میدونم که مامانش میاد .

بعد از ظهر نوشت 

10 . امروز ناهار با دخترخالم رفتم بیرون و با اینکه مثلا روز ششم بعد زایمانم بود کلی گشت زدیم و خرید کردیم . خیلی مزه داد با دو تا بچه بیرون رفتن . شب قبل هم 50 میلی شیر دوشیده بودم و با خودم بردم و کلا من چهار ساعت بیرون بودم پسری یه بار بیدار شد شیرش رو خورد و دوباره خوابید . 

11 . من وقتی از بیمارستان اومدم خونه رفتم روی ترازو و توقع داشتم کم کم 5 کیلو کم شده باشم که در کمال شگفتی همش 2 کیلو کم شده بود . میخواستم گریه کنم !!! مخصوصا که موقع خداحافظی از بیمارستان رفتم بخش مجاور که بخشی بود که توش کار کرده بودم ( بخش خودم متاسفانه وقتی بستری شدم تخت خالی نداشت و من توی بخش کناری بستری شدم ) . نیکل گفت وای شگی انگار یکی دیگه هم اون تو داری ! خلاصه کلا اشکم در اومده بود . ولی امروز صبح رفتم روی ترازو و دیدم دو کیلو دیگه اومدم پایین و وقتی حاضر میشدم با دخترخالم برم بیرون تونستم کاپشن قبل بارداریم رو بپوشم .  درسته که زیپش روی شکم کیپ بسته شد اما شد و من خیلی خیلی مسرور شدم . ورم صورتم هم دیروز خوابید و اون غبغب خوشگل بالاخره رفت خونشون و صورتم دوباره ظرافتش رو به دست آورد .

12 . گفتنی حتما خیلی زیاده منم کلی حرف داشتم ولی الان چیزی به ذهنم نمیرسه !! حالا میدونم این پست رو هوا کنم میگم وا چرا اینو ننوشتم ؟!

13 . همه از وقتی باردار شدم ازم میپرسیدن مامانت کی میاد پیشت ؟ من از اولش خیال نداشتم بگم مامانم بیاد تا بعدش که داستان تصادف مامانم پیش اومد و شکستن پاش از سه قسمت و عمل سنگینش و ... راستش الان فکر میکنم چرا توی ایران انقدر زاییدن پدیده سخت و پیچیده ای هست ؟ خب الان من روز ششم زاییدنم هست . روز سوم بعد عملم هم اومدم خونه . چی شد الان ؟ یعنی الان این چشمم از اون چشمم راضی تره که مامانم نیومد . جدا از دیدار تازه کردن که البته مهمه فکر میکنم من اونو یکی دو ماه از زندگیش بندازم که چی بشه ؟ بیاد واسه من غذا بپزه یا مثلا بچه من رو بشوره ؟ مخصوصا امروز که خیلی خوش و خرم و بی درد با دو تا بچه از خونه زدم بیرون و خرید کردم و برگشتم خونه به این فکر کردم اگه به یکی که توی ایرانه بگم من روز ششمی هست که سزارین کردم و الان دارم توی مرکور نون میخرم احتمالا خیلی هضمش سخت خواهد بود . 

14 . خب دیگه جدی جدی برم . پسری از وقتی از بیرون اومدیم شیر خورده و خوابیده . البته ریتم شبش هم دیشب خیلی بهتر از پریشب بود و حتما امشب هم بهتر از دیشبه . راستش خیال دارم وعده قبل خواب رو شیر خشک بدم . دیشب هم دادم و خیلی راضی بودم . آپتامیل پره گرفتم براش . بوی دون مرغ میده به نظرم ولی پسری دوست داره و قورت قورت میخوره . توی بیمارستان هم از اتاق کودکان پرسیدم همین رو بهم توصیه کردن .

15 . بای بای !!

16 . دیدی گفتم الان خداحافظی میکنم حرف یادم میاد ؟؟ یادمه بعد زایمان اولم بدترین خاطرم اون خونریزی مسخره و وحشتناک بعدش بود !! خیلی بد بود ! البته بدتر از اون سوند گذاشتن بود . نمیدونم هنوزم توی ایران به اون صورت شش سال پیش که من زاییدم متداول هست یا اون ها هم رویشون رو عوض کردن ؟ ولی اینجا ! سوند رو فقط وقتی وصل میکنن که مریض بیهوش یا بی حس باشه ! در نتیجه من از وصل کردن سوند هیچی نفهمیدم چون بعد بی حس شدن برام گذاشتن . دوم اینکه اینجا بعد عمل شکم رو تمیز میکنن و خون و ضایعات رو ساکشن میکنن در نتیجه بعد از عمل دیگه نه شکم فشار دادنی هست و نه خونریزی !! خانمهایی که تازه ایران سزارین کردن آیا ایران هم الان همین طور شده یا هنوز همون طوره که من از زایمان اولم یادم هست ؟ اگه اون طوره که الهی خدا ازشون نگذره که هر دوتای این موارد جز شکنجه برای زائوی بینوا هیچی نیست !!! من وقتی اولین بار از تخت اومدم پایین و دیدم هیچ خونریزی در کار نیست فقط دلم میخواست جیغ بزنم از خوشی و برم دست دکتر رو ببوسم ! موقع عمل میشنیدم که دارن ساکشن میکنن ولی باورم نمیشد نتیجش انقدر ایده آل باشه . خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضشون بده !

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 10:14  توسط | 
پریروز وقتی رفتم دنبال دختری ، تا در کلاسشون رو باز کردم هم خودش و هم دوستش عین خرگوش از کلاس جهیدن بیرون که به من بگن اشتفی ( مربیشون ) یه بچه توی شکمش داره . بعدشم لابلای جیغ و ویغشون متوجه شدم که یه نامه از طرف اشتفی توی سبد دختری هست . البته نامه برای همه پدر و مادرها بود . نوشته بود که من حامله هستم و اگه به من اجازه بدید من تصمیم دارم برای بچه ها تا حدی که سنشون اجازه میده توضیح بدم که بچه ها از کجا میان و چطوری رشد میکنن و چطوری متولد میشن . بعد یه دفعه والریا دوست دختری با هیجان گفت هیچ میدونستم که بعضی بچه ها از روی شکم به دنیا میان و بعضی از پایین شکم . کلا این بحث تولد تا زمانی که من و دختری به خونه برسیم ادامه داشت . دیروز داشتم به همسر میگفتم خدا پدر و مادر و آباء و اجداد اینا قرین رحمت کنه که خیلی مسائل رو که من نمیتونم به حکم تربیت محفوظ به حیای شرقیم به بچم بگم اینا بهش میگن . از همین بچگی هم شروع میکنن که براش عادی باشه و عینه من سرخ و سفید نشه ! خلاصه که خوشحال شدم که اشتفی احتمالا تا مدتی که همچنان کار خواهد کرد کلی چیز یاد این دختری ما میده . خدا عوضش یده . منتها دلم هم براش سوخت حسابی ، هفته 14 بود و رنگ و روش عینه گچ دیوار و کلا خودش هم خیلی خیلی لاغر و لاجونه و تازه تحمل 21 تا بچه که دائم از سر و کله آدم برن بالا والا به طور عادی کار حضرت فیل هست وای به وقتی که آدم باردار هم باشه .

دیشب دختری سرفه میزد نافرم ، البته من حقیقتا نمیدونم حکمت مریضی و سرفه زدن دختری چیه که تا سره جای خودشه خواب خوش رو به خودش و من و باباش حروم میکنه ولی همین که میارمش توی تخت خودمون عینه بچه گربه خرخرش میره بالا و دو دقیقه بعدم تا خوده صبح تخت میخوابه و انگار نه انگار که همین نیم ساعت پیش داشته از سرفه خفه میشده و حتی دو مدل شربت مختلف هم بهش اثر نکرده . دیشب اولش انقدر سرفه زد که به حال استفراغ رسید ، بهش گفتم دوست داره بیاد توی تخت پیش ما ؟ تازه تعارف هم میکنه و میگه نه جاتون تنگ میشه . گفتم عیبی نداره و اونم اومد و درست یه دقیقه بعد وسط من و باباش به خواب عمیقی فرو رفت و دیگه تا صبح تک سرفه هم نزد !!!! آیا این بچه ما رو اسکول کرده ؟ دیشب وقتی دختری اولین سرفه ها رو زد ایگنور کردم چون همسر نیم ساعت قبل بهش شربت سرفه داده بود ، ولی وقتی به حالت خفنه الانه که بالا بیاره رسید از تخت اومدم پایین و همون حین پام گرفت به سیم شارژ لپ تاپ همسر و مطمئنم خدا نگهم داشت چون یه لحظه تعادلم طوری بهم خورد که داشتم روی شکم میخوردم زمین منتها یه دفعه انگار یکی دستم رو بگیره صاف شدم . از صدای هین کشیدن من همسر بیدار شد و پرسید چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم هیچی داشتی بی همسر و بچه دوم میشدی !!!!! 

فردا صبح دیگه وقته رفتنه . چمدونم رو که بستم شاید دوباره چک کنم ، لباس خواستم بردارم که برنداشتم چون تا بیمارستانم میخوام پیراهن بیمارستان رو بپوشم ، اینطوری راحت تره و میتونم روزی دو بار عوضش کنم و موقع خونه اومدن هم همون لباسی که باهاش اومدم رو میپوشم دیگه ، پس در نتیجه همون وسایل و لباسهای پسری و وسایل بهداشتی آرایشی که برداشتم بسه دیگه . منتها امروز باید برم مرکور برای خودم عسل و شکر خام قهوه ای بخرم . البته تحقیقات نشون داده که اینها هم همچین نسبت به شکر سفید برتری ندارن ولی آدمه دیگه ، تحت تاثیر تبلیغاته !!! انقدر از بچگی به ما گفتن عسل خیلی خوبه و سالمه که من با اینکه الان میدونم همش زپرشک بوده بازم احساسم عسل رو به عنوان یه ماده سحر آمیز قبول داره . مدل بیمارستان ما اینطوریه که ( البته احتمالا همه بیمارستانهای اینجا ) وقتی میری پذیرش بشی ازت میپرسن چی میخوری ؟ و چهار تا منو وجود داره ، غذای نرمال که میتونه گوشت خوک هم داشته باشه ، غذای نرمال بدون گوشت خوک ، غذای گیاهی و غذای مربوط به افراد دیابتی . صبحونه معمولا مشترک هست و تازه یه چیزایی توی آشپزخونه بخش هست که آدم میتونه جداگانه و به صورت اضافه بگیره  اگه با سینی صبحانه بیمارستان سیر نشد مثل عسل و مربا و کره و ... من وقتی کارورزیم توی بخش زایمان شروع شد بعد یه هفته متوجه شدم توی این بخش به طرز مرموزی عسل وجود نداره در حالیکه توی همه بخشهای دیگه هست . از ویولتا ( مسئول آشپزخونمون ) پرسیدم اینجا عسل پیدا نمیشه ؟ گفت اینجا عسل به طرز مرموزی زود تموم میشه اینه که اولین ( سرپرستار ) برده جعبش رو گذاشته توی اتاق استراحت پرستارها . تازه اون موقع فهمیدم اون جعبه سفیده توی قفسه بالای قهوه ساز چیه . از اونجا که درسته من کل تیم رو میشناسم و خیلی دوستشون دارم و خیلی دوستم داشتن ولی باید بدونم که وقتی برم بستری شم دیگه یه مریض عادی هستم و نه یکی از خودشون ، اینه که بی منت میرم برای خودم یه شیشه عسل میخرم که اونجا نخوام هر بار دست به دامن اولین بشم که یه دونه عسل به من بده . آره خواهر !!! 

راستی انقدر سریال خاطرات خون آشام دیدم که به درک واصل شدم و به مرحله حال بهم خوردگی رسیدم و سریال رو وسط قسمت 17 از مجموعه 4 ول کردم و دیگه اصلا دلم نخواست ببینمش . یعنی یه جایی احساس کردم خووووو الان لابد بازم اینطوری میشه و اونطوری و برو بابا دیگه !!!!!!!! اینه که بعد از چهار روز اعتیاد خفن خود به خود درمان شدم و تموم شد و رفت . 

امروز یه کم دور خودم بچرخم ببینم چه کارهایی هست که انجام بدم چون از فردا تا هفته دیگه نیستم و خدا به خیر کنه نبودنم رو . راستش هیچی برام انقدر سخت نیست الا این گذاشتن و رفتن دختری . اصلا بهش فکر که میکنم دلم درد میاد که یه هفته دخترم رو فقط روزی یکی دو ساعت ببینم . راستی دخترخالم اون روز که ناهار بیرون بودیم ازم پرسید کادو چی میخوام برای پسری ؟ بعدشم گفت اسباب بازی بگیره یا شیشه گرم کن ؟ گفتم شیشه گرم کن بهتره . گفت یه چیزی دیده که هم شیشه گرم کنه و هم یه قسمتش جا برای ضدعفونی کردن یه شیشه داره و احتمالا میخواد همونو برای خودش بگیره و اگه اوکی هست برای منم بگیره . گفتم خیلی هم خوبه و دستش درد نکنه . برای دختری هم یه باربی خریده که وقتی اومد بیمارستان بده به دختری چون داره خواهر بزرگتر میشه . خودمم کادوی دختری رو آماده کردم و باید شب که خوابید دور از چشمای سیاهش بذارمش توی چمدونم . کلا داریم میریم که بزاییم گویا !!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 10:14  توسط | 

گفته بودم استاد درس زنانمون ، جانشین رییس بخش زنان زایمان بیمارستانمونه ؟ آره دیگه گفته بودم ! از اولی که من حامله شده بودم کاتی دوست داشت بیاد سره زایمانه من ولی اینجا فقط یه نفر به عنوان همراه اجازه داره سره زایمان باشه ، چه طبیعی ، چه سزارین ! خیلی به این در و اون در زدیم که بدونیم چطوری میتونیم از موقعیتمون به عنوان دانشجو استفاده کنیم و کاتی رو هم بچپونیم توی اتاق عمل من ! هیچ کس هم هیچ کمکی نکرد ، اعم از خانوم م. و هر کس دیگه ای که به فکرمون میرسید . خلاصه چی شد ؟ یهو به فکرمون رسید که یه ایمیل به این استادمون بزنیم و بگیم آقا ما دانشجوت هستیم و یه دستی از ما بگیر ! اون وقت کاتی هی دیروز به من اس ام اس میزد که چی بنویسم ؟ گفتم بابا جون اگه من میتونستم ایمیل رسمی به زبان آلمانی بنویسم که دست به دامن تو نمیشدم ! آخرش هم جواب داد مامانم داره یه ایمیل مینویسه . شب هم یه کپی ازش برام فرستاد . صبح دیدم اس ام اس زده و جواب جناب دکتر رو برام فرستاده . خلاصه جناب دکتر کلی ما رو تحویل گرفته و جواب داده که روی چشمم و شما یکشنبه به شماره من زنگ بزنید تا هماهنگی های لازم رو انجام بدیم . کاتارینا خودش دوشنبه صبح اول وقت امتحان انگلیسی داره توی مدرسه و باید بگیم که عمل منو بندازن ساعت ده به بعد . اینطوری برای دختری هم بهتره . صبح با حوصله سره وقت خودش بیدار میشه و باباش هم میبرتش مهد و میاد پیشه من . دوست ندارم دختری به استرس بی افته و همسر هم ! حالا مثلا من نفر اول نباشم که میره توی اتاق عمل چی میشه ؟ ساعت ده ، نوبت دوم خوبه دیگه ! کاتی هم امتحانش رو داده و میاد . راستش درسته که کاتی دوست خیلی خیلی خوبه منه ولی خب دوست خیلی صمیمی هم نیست که بگم بدونه اون توی اتاق عمل نمیرم اما خب خوبه دیگه ، هم همسر باشه و هم کاتی ، فکر کنم اینطوری سرم به این دو تا گرم بشه خیلی این بیدار بودن سره عمل رو اعصابم نره .

همینا دیگه ! 

گویا میزاییم به همین زودی ها !!

صبح رفتم روی ترازو دیدم 300 گرم کم کردم ، ووییییی انقدر ذوق کردم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 12:28  توسط | 

مخواننده محترم ، حبیب آقای گل ! آیا شما با زندگی من خصومت شخصی دارید ؟ آیا شما رگ خواب بنده به دستتان افتاده است ؟ آیا و آیا و آیا ؟؟؟ شما با معرفی سریال خاطرات خون آشام فقط خدا میداند که با من چه کرده اید !!!! 

آقا من از خواب و خوراک افتاده میباشم ، شکر خدا انقدر سنگین شدم که به هر حال جز ولو شدن روی تخت کاری از دستم برنمیاد و اینه که هی خوابیدم روی این تخت و دارم سریال نگاه میکنم ، صبحها تا ظهر که همسر بیاد و شبها تا پاسی از شب ! اصلا یه وضعی ! اشکمم دمه مشکم ! هی وسط سریال هق هق گریم بلند میشه !!! تا حالا دو سری رو کامل دیدم و سری سوم به وسطش رسیدم . آقاااااا دسته سازننده این جور سریالها درد نکنه ، اصلا کاری میکنن کارستون ! خدا یک در دنیا صد در آخرت بهشون عوض بده . تو این فاصله هم استفان چنان از چشمم افتاده که همون بهتر که که آخرش الینا میره با برادر استفان !!!! بدم میاد از هر چی آدم ضعیف النفسه !! واه واه واه !

خب من دیروز رفتم بیمارستان و کارهای مقدماتی رو که معمولا روز قبل عمل انجام میشه ، انجام دادم ( چون روز قبل عملم یکشنبه هست و این کارها رو نمیشه یکشنبه انجام داد ) ، اون وقت بعضی دوستان خیال کردن من رفتم بزام !! نه جان دلم ! من رفتم آزمایش های خونم رو انجام دادم ، متخصص داخلی معاینم کرد ، نوار قلب ازم گرفتن و آخرسر متخصص بیهوشی اومد و چهل دقیقه برام روند عمل رو توضیح داد و عوارض بی حسی و بیهوشی رو ! البته روال کار این نیست که انقدر توضیح بدن منتها وقتی من بهش گفتم که توی درس بیهوشی شاگرد دوست صمیمیش بودم دیگه خودشو موظف دونست که دهن بنده رو با اسم داروها و اسم تخصصی عوارض و ... آسفالت کنه ! هی گفتم متخصص بیهوشی محترم من بیهوشی کامل میخوام ، ایشون هم هی گفتن نه ! حسن خطرناکه ! آخرشم دید خر من از کرگی دم نداشته گفت بابا جوجه ، زن خودم حاملس ، اگه آخرش تصمیم بگیره سزارین بشه من قطعا براش بیهوشی موضعی رو توصیه میکنم . بعد میگه بله البته بی حسی عوارض داره ، خطر فلجی و مننژیت و ... البته باید بدونی که اینا اصلا هر ده هزار سال یه بار اتفاق می افته ولی من مجبورم اینا رو بهت بگم و تو هم باید امضا کنی ! بعد میگم اوااااا خووو من بیهوشی میخوام ! میگه نه فلان خطر و فلان خطر هم هست که توی بیهوشی عمومی پیش میاد ! خواستم بگم کله پدرت ! ولی خب از اونجایی که متخصص های بیهوشی همیشه جوون و خوش قیافه و مهربونن آدم دلش نمیاد جرشون بده ! خیلی هم مودب بود چون یه ساعت معطلش نشسته بودم و وقتی اومد خیلی عذرخواهی کرد و گفت کارش توی اتاق عمل خیلی طول کشیده . باز خدا رو شکر توی اون فاصله که نشسته بودم پشت در اتاق زایمان و هی بچه ها رو میدیدم که با باباهاشون لای پتو میرسیدن خدمت مامان بزرگ بابا بزرگهاشون دست بوسی سرم گرم میشد . خلاصه نشسته بودم روی صندلی و هی جا به جا میشدم چون کمرم داشت از وسط می شکست ، یهو دیدم م . خانوم رد شد . ایشون یه مامای پیری هستن کمی مونده به بازنشستگی که من خارج از محیط بیمارستان باهاش آشنا شدم . نمیدونستم هنوز بازنشسته نشده . که البته گفت هفته ای یه بار بیشتر کار نمیکنه اونم توی بخش حاملگی های پر خطر . نیم ساعتی نشستیم و گپ زدیم و بعدش رفت . 

توی راه برگشت به خونه هم انقدر گرسنم بود که نتونستم صبر کنم برسم خونه و توی راه یه فلیش لایبشن با زمل خریدم و خوردم ( یه چیزی توی مایه های کتلت گوشت ) اینه که رسیدم خونه دیگه قرار نبود ناهار بخورم همون طوری لباسام رو عوض کردم و ولو شدم توی تخت . بعد مدتی همسر اومد و بنده خدا یه ساعت بعد رفت که دختری رو ببره کلاس شنا . منم یه قسمت دیگه از سریال محبوب این روزهام رو دیدم و بلند شدم برم فروشگاه لیبرو که برای تولد دختری که امروز توی مهد برگزار میشه النگ دولنگ تولد بخرم . دختری سفارش داده بود که برای پسرها دستمال سفره و بشقاب و لیوان پسرونه بخرم و برای دخترها دخترونه . هر بسته هم هشت تا بیشتر توش نبود . یه بسته دخترونه گرفتم با طرح پرنسس و یه پسرونه با طرح یه کارتون پسرونه که من ازش هیچ سرچشمه ای ندارم ( بیچاره پسرم ) بعد دیدم شد 16 تا و اینها هم توی گروهشون 21 تا هستن . خلاصه یه بسته هم با طرح اشلومپف ( این کوتوله آبی ها که کلاه سفید دارن ) گرفتم . دختری که اومد خونه کلی خوشحال شد که دید سه مدل مختلف گرفتم منتها یه دفعه یادش افتاد که ای داد بیداد شکلات برای دوستاش یادش رفته بگه بخرم . کلی نق زد که چرا خودت به فکرت نرسیده ؟ یعنی این بچه ها فکر میکنن مامان بابا ها چی هستن ؟ خودش یادش رفته بود سفارش بده هی غرش رو به من میزد . بعد گشتم توی خونه از بسته پاستیل و شکلات و آبنبات چوبی هر چی مونده بود روی هم ریختم و شد یه عالمه ، به دختری میگم بیا اینها رو ببر ! الهی بمیرم بچم هم دلش نه می اومد اینا رو ببره بده به دوستاش نه دلش میخواست تولدش بدون کادو برای دوستاش باشه . آخرش از هر کدوم دو سه تا برداشت واسه خودش و بعدشم قول گرفت که از هر کدوم براش دوباره یه بسته بخرم تا رضایت داد .

صبح هم اینجا بارون می اومد در حد تیم ملی ، اون وقت من و دختری تا مهد رفتیم و من دختری و النگ و دولنگ تولدش رو تحویل مربیش دادم و اومدم خونه ، توی راه رفتم مغازه ترک ها مرغ بخرم که برای ناهارم مرغ پرتقالی درست کنم ( برای همسر هم لوبیا پلو دارم ) ، اومدم دمه صندوق پول بدم دیدم ای داد بیداد یادم رفته بسته شکلات دختری رو هم بدم ، هیچی دیگه ، دلم هم نیومد برگردم خونه ، همون طوری دوباره اون همه راه رو زیر بارون برگشتم و دختری تا منو دید انقدر خوشحال شد که حد نداره . شکلات هاش رو تحویل دادم و برگشتم خونه . الانم ولو شدم روی تخت و دارم همزمان هم فیلم میبینم هم وبلاگ آپ میکنم .

فردا ناهار با دختر خالم قرار دارم ، میخواد کادوی تولد دختری رو بهش بده ، باید برم دختری رو زود از مهد بردارم که ناهار ببرمش با دختری بیرون و بعدشم دختری کلاس شنا داره . 

وووییییییی ، دیگه چیزی نمونده پسری ما هم بیادا !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 12:49  توسط | 

اضافه وزنم امروز صبح به ده کیلو و نیم رسید ! از روی ترازو که اومدم پایین میخواستم خودم رو بکشم اصلا !! وزنم با یه سرعتی داره میره بالا که اصلا انگار کنترل شدنی نیست ! باز خوبه هفته دیگه تموم میشه دوران طلایی بارداری وگرنه لابد دیگه میشدم خوده خوده بولدوزر ! پنجشنبه ای وقت دکتر داشتم ، فشارم که کمی بالا بود البته دستگاهش به درد لای جرز هم نمیخوره چون با ماله خودم توی خونه که میگیرم خیلی هم خوبه ! سونو هم کرد ، با اینکه میخواست وزن بچه رو بگه نتونست ، حتی دور سرش رو هم زد و دور سرش دو هفته بزرگتر بود و من با وحشت پرسیدم چرا ؟؟ گفت اصلا روی این اندازه حساب نکن ، دیدی که وزنشم نشد بگم ، انقدر اومده پایین که نمیشه درست اندازه هاشو زد ! بعدشم با لحن دلسوزانه پرسید تو چطوری میشینی ؟ خلاصه شنا رو ممنوع کرد و فعالیت زیاد رو و گفت شما هر آن ممکنه بزایی !! ( منم تو دلم گفتم برو بابا بزار باد بیاد ) . بهش گفتم وزنم داره همین طور میره بالا و من کنترلی روش ندارم . گفت اولا هفته های آخر بدن شروع میکنه آب جمع کردن ( ولی من اصلا ورم ندارم به خدا ! ) بعدشم اگه فعالیتت کمتر شده خوووو کمتر بخور !! دیدم حرف حساب جواب نداره دیگه ... خوووو وقتی دیگه مثل زمان مدرسه رفتنم فعالیت ندارم بهتره سنگ به شکمم ببندم و کمتر بلونبونم !!! خلاصه برام آرزوی زایمان خوبی کرد ( چون جلسه آخری بود که پیشش رفتم ) و موقع خداحافظی منشی هم یه بسته کادوی تبلیغاتی بهم داد که توش یه لیوان و اسپری مو و خمیر دندون سایز مسافرتی بود و یه عالمه بروشور و یه کیف کوچولو . راستی یه چیز بامزه !!! اولا یادتونه هی میرفتم سونو ولی این پسره از عضو شریفش پرده برداری نمیکرد ؟ نه خدایی یادتونه ؟ اون دفعه که رفتم بیمارستان واسه نوار قلب و آب دور جنین هر بار اول بسم الله تا سونو شروع شد دکتر فرمود ای بابا دارم شخمش رو میبینم !!! اون وقت اینبار هم که رفتم دکتر وقتی داشت سونو میکرد ، باید قلبش رو پیدا میکرد و ضربانش رو چک میکرد بچه هم قربونش برم چنان توی خودش گرد شده و اومده  پایین که قلبشم به زحمت پیدا کرد ولی قبل اون بچه هی شخمش رو حواله من و دکتر میکرد و دکتر هی میگفت میدونستی پسره ؟ ببین چه شخمش واضح معلومه !! هی دکتر ضربه زد به شکم من که شاید آقا یه وولی بخورن و قلبش نمایان شه ! وول میخورد ولی بازم عضو شریفش تو تصویر بود ، آخر سر دکتر خندش گرفت و گفت خووو بچه دیدیم شخم مبارکت رو میشه بی زحمت قلبت رو نشونمون بدی ؟ آخرشم بعد کلی تقلا قلبش رو یافت و چک کرد . از آب دور بچه چندان راضی نبود البته اینم مثل دکتر بیمارستان گفت آب خوردن و مصرف مایعات توسط مادر هرگز کمبود آب کیسه رو جبران نمیکنه و شما لازم نیست بشی خیک آب !! گفت همون دو لیتر توی روز بسه برات ! دیگه چون هم سابقه فشار بالا توی بارداری قبلی داشتم و الانم با دستگاه ایشون فشارم لب مرزیه و آب کیسه هم کمه خیلی خوشحال شد که هفته دیگه زایمان میکنم . 

دیروز همسر تعطیل بود . دوتایی دختری رو بردیم مهد و بعدش رفتیم اداره راهنمایی رانندگی یه کاری همسر داشت انجام شد و بعد رفتیم مولر کادوی دختری رو خریدیم و من یه فیگور پرنسس هم خریدم که بذارم روی کیکش . براش بادکنک قلب و هلو کیتی هم خریدیم . البته مهمونامون همون دوستم و شوهرش و پسرش هستن فقط و حتی شری هم نشد که بیاد ولی خوووو حالا چون مهمون کمه یعنی ما به در و دیوار بادکنک نزنیم ؟ چهارشنبه هم توی مهد تولد گرفتن براش . دیشب هم از آمازون اون عروسک سگی که میخواست به عنوان هدیه خواهر بزرگ شدنش سفارش دادم که این هفته میرسه . البته نمونش توی مولر هم بود منتها 35 تا بود و همون رو آمازون 27 تا گذاشته بود تازه هیچی هم هزینه ارسال نداشت . دیدم اینترنتی بخرم میصرفه . بعد از اونم با همسر رفتیم خرید خونه و من از فروشگاه که زدیم بیرون از زوره درد دیگه نمیتونستم راه بیام و هر دو دقیقه با آه و ناله می ایستادم و دوباره راه می افتادم . همسر پیشنهاد داد ناهار بریم بیرون که گفتم من فدات بشم ، فقط منو به خونه برسون ! خدا رو شکر خونه هم ناهار داشتیم و گرسنه نموندیم . ( شب قبلش یه کلم پلوی خیلی خیلی خوشمزه درست کرده بودم ) .

راستی به توصیه حبیب عزیز شروع کردم سریال خاطرات دراکولا رو دیدن . دیشب شروع کردم و سه قسمتش رو دیدم . بعد دیدم عمرا که من نمیتونم اینو تموم کنم تا زمان زایمانم . چون 5 تا سری هست و هر سری هم 22 قسمته حدودا . اینه که سه قسمت دیدم و بعد رفتم سری 5 قسمت اول که آنلاین اومده بود رو دیدم و هیچ خوشم نیومد که دیدم الینا رفته با برادر استفان !!!! تازه خودشم دراکولا شده !!!! بدم نیومد از سریالش ولی راستش فکر کنم پیر شدم . دیگه دیدن روابط عاشقانه تین ایجری و فیلمای رمانتیک جذبم نمیکنه . گریم یه چیز دیگه بود ، هی هی هی !!! البته اینم بد نبودا ، امشب چند قسمت دیگش رو نگاه میکنم .

سه شنبه وقت بیمارستان دارم ، چون روزی که بستری میشم یکشنبه هست و تعطیلیه اینه که نصفی از کارای پذیرشم مثل آزمایش خون و صدور برگه اجازه جراحی از طرف متخصص داخلی و مشاوره متخصص بیهوشی رو باید سه شنبه انجام بدم . خیال دارم قبلش برم بخش ، پیش اولین ، ببینم میتونه پارتی بازی کنه که من توی اون بخش بستری بشم ؟ خدا کنه بشه !!!!

آقا من از صبح این پست رو نوشتمااااا ، هی میخوام یه عکس بذارم بلاگفا میگه مگه از روی نعش من رد بشی !! خوووو چی کارش کنم ؟؟؟؟

اصلا نمیذارم !!

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 15:41  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد ششم تیرماه سال 63 هستم.24 بهمن هشتاد و چهار بعد از سه سال دوستی با پسری که امروز همراهم است پیمان زناشویی بستم.23 بهمن ماه دو سال بعد دخترمان متولد شد و مدتی بعد ایران را به نیت همیشه ترک کردیم...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
آرشيو
پیوندها
آینده
سیب و سرگشتگی
شاپرک پرواز کن...
من و همسرم در اروپا
خانوم شری و آقای واین
The days of my life
پرسیسکی وراچ
چیزی به اسم زندگی
روزهای روناک
این روزها....
هر کجا هستم باشم؛آسمان مال من است!
یه جای دنج
زیر آسمان وین
به سادگى خوردن يك فنجان چاى ...
گيلاس خانومى هستم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM