Daisypath Graduation tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers روزهای به هم ریخته
دختری فردا هشت سالش تموم میشه. کوچولوی دو کیلو و نیمی من دختر قد بلند و زیبایی شده. یادم میاد مادرشوهرم براش از این کفش های جغجغه ای خریده بود و توی فرودگاه وقتی ایران رو برای همیشه ترک میکردیم پاش کرده بود. یادمه راه میرفت و کفشش صدا میداد و خیلی کوچولو بود. نمیگم به خاطر اون فقط زدیم به آب و آتیش، به خاطر خودمون هم بود. ولی امشب که از خرید بند و بساط تولدش برمیگشتیم، توی اتوبان وقتی بچه ها ساکت عقب ماشین نشسته بودند و سرشون گرم خریدها بود فکر کردم که خوب شد که من و همسر شرمنده دختری نشدیم. زندگی مرفه و خوبی اینجا براش ساختیم. اگه آشیونش توی ایران رو خراب کردیم اینجا خیلی بهترش رو براش ساختیم. خدا رو شکر که ما شرمنده دختری و وجدانمون نشدیم! 

خدایا خیلی خیلی ازت راضیم، امیدوارم که تو هم از من راضی باشی! همه داشته های این روزهام می ارزید به اون همه سختی و فشار. خدایا دمت گرم خیلیییییی ازت راضیم! 

چند تا دانشجوی خارج از کشور وبلاگ من رو میخونند؟؟ یه پیغام براتون دارم. بچسبید به درستون، النگ و دولنگ خارج و عشق و حالش همیشه هست ولی اون درس از همش مهمتره. چند سال کم بخورید، کم بپوشید، تا ویزا رو کوبیدن توی پاستون نشید مارکوپلو و راه بیفتید به جهانگردی!! بچسبید به درستون! از روزیکه درس من تموم شد و رفتم سر کار ورق زندگی ما چنان برگشت که باور کردنی نیست. مدرک از کشوری که توش هستید گرفتن خیلی ارزش داره. فراموش کنید که توی ایران چی بودید فقط فکر و ذکرتون مدرک از کشور میزبان گرفتنتون باشه این از اون سختی هاست که بر شیرین دارد!!!

خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 23:33  توسط | 
ساعت ۵:۲۳ صبح!

روشن کردن رادیو جوان و موسیقی ، مسواک و آرایش، ایستگاه اتوبوس و دمای ۷- 

من یک پرستارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 7:46  توسط | 

از توی فیس*بوک مدتی قبل متوجه شدم که یک پرستار به علت مراقبت از بیمار مبتلا به آنفلانزا خودش مبتلا شده بود و متاسفانه از بین رفته بود بعد گویا دستور داده شد به احترامش پرستارها یک هفته روبان مشکی به لباسشون بزنند. حالا توی فیس*بوک میبینم که پرستارها عکسهای تکی و دست جمعی میگذارند با این عنوان که من هم یک پرستارم. خوبه ها! نه که بد باشه اما... اینجا برای پرستارها و دکترها واکسن آنفلانزا سالانه به صورت رایگان تزریق میشه به اضافه اینکه توی بخش من که بیمار عفونی از سر و کلش میریزه وقتی مریضی داریم که آنفلانزای نوع آ یا همون خوکی داره وقتی برای مراقبت وارد قرنطینش میشیم از سر تا پا خودمون رو میپوشونیم و ماسک فیلتر دار میزنیم. این ماسکهایی که توی عکسها من میبینم یه طور جنبه زینتی داره والا! 

نمیشد به جای یه هفته روبان مشکی زدن، به پرستارها واکسن تزریق میشد و یا حداقل یه ماسک درست درمون دستشون میدادند؟ بماند که من به توصیه پزشک کار بیمارستان وقتی متوجه شد توی کدوم بخش کار میکنم برای دختری هم واکسن زدم. بماند که واکسنش کلا فقط ۱۰ یورو هست و انقدر ارزون هست که همه میتونند ازش استفاده کنند. همه اینا بماند! جون آدمها یه جایی انگار بیشتر از یه جای دیگه می ارزه منتها آه  واویلای یه جایی بعد از وقوع حادثه بیشتر از یه جای دیگس! همه اینا بماند !

امروز با مامان رفتیم مولر. میخواست یه ظرف پیرکس و یه سبد نون بخره. هوا خیلی سرد شده. بعدش با هم و البته دختری رفتیم مک دونالد و بعدش هم بدو بدو خونه. از مترو پیاده شدیم و خداحافظی کردیم و هر کی رفت خونش.

مامان که اومد اینجا که با هم بریم مولر دید دختری یه جوراب شلواری پاشه که سر زانوش سوراخ شده. سه سوت جوراب شلواری رو رفو کرد و پنج یورو به نفع جیب ما کار کرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 1:53  توسط | 

صبح یه سر رفتم خونه مامان. باید باهاش میرفتم خرید. از بعد از عمل زانوش نمیتونه بار سنگین بلند کنه. از طرفی اولین خرید بزرگش توی ا*تر*یش بود. بهش یاد دادم که روغن مایع کدوم مناسب طبخ ایرانیه، روغن زیتون کدوم خوبه، ماکارونی این فروشگاه خوب نیست، عسل کدوم نوعش بهتره. توی فروشگاه راه میرفتیم و چرخ خریدمون پر و پرتر میشد.میوه، سیب زمینی، پیاز و...پای صندوق پول دادیم و من خریدها رو براش بردم خونه. گفت بمون چای بگذارم گفتم باید برم ناهار درست کنم. خداحافظی کردیم. کمکش نکردم خریدها رو جا به جا کنه گفتم بعدا سر فرصت خودش جا به جا میکنه و سرش گرم میشه. خونش خیلی قشنگ شده فقط فرش کم داره دیگه.

از پله ها اومدم پایین . صندوق پستش رو چک کردم. یه نامه توش بود. یادم باشه بهش بگم صندوقش رو هر روز چک کنه.

ظهر خوابیده بودم که پستچی بسته لباسی که مامان سفارش داده بود وقتی هنوز پیش ما بود رو آورد. کتری رو روشن کردم تا یه چای درست کنم و هم زمان بهش زنگ زدم که فردا بیاد بسته اش رو ببره و بریم با هم بانک.

حالا چند تا ایستگاه تراموا اونور تر مامان زندگی میکنه.

بیصبرانه منتظر تابستونم. انشاالله بابا اینجا خواهد بود و من و همسر خیال داریم پدر مادر همسر رو هم دعوت کنیم. امیدوارم همون طوری بشه که برنامه ریختیم. اگه شد که عالیه، اگه نشد هم مزه مزه کردن برنامه ای که ریختیم لذت بخشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط | 

داستان همه آدمها یه روزی بی مقدمه شروع میشه و یه روز بی هوا تموم! 

داشتم حرفهای مریض افغان رو برای دکتر ترجمه میکردم که همکارم سرش رو آورد دم گوش دکتر و گفت خانم ن تموم کرد. رفتیم بالای سرش. نفس نمیکشید. نوه هاش، دو تا زن جوون ایستاده بودند یه کناری و اشک میریختند. از اتاق فرستادیمشون بیرون و دکتر برای خانوم ن نوار قلب نوشت. چهار تا خط صاف و موازی. دستمال و لباس تمیز آوردیم و خانوم ن رو شستیم. ملافه های تخت رو عوض کردیم. موهاش رو شونه زدیم. هر چی سعی کردیم نشد دستهاش رو بگذاریم روی سینش که حالت بهتری داشته باشه. باندهای پاهاش رو باز کردیم و آمادش کردیم برای خداحافظی با بستگانش. کم کم بخش شلوغ شد. بی صدا دو دو تا میرفتند توی اتاق. شیفت تموم شد و من از بیمارستان زدم بیرون. خانوم ن و مرگش فراموشم شد. انگار فقط یه قصه بود که یکی برای من تعریفش کرده باشه و من شنیده باشمش. این روزها به سرنوشت آدمها زیاد فکر میکنم. فکر کن ۳۱ سال پیش من به دنیا اومدم که دیشب ساعت آخر شیفتم خانوم ن رو مرتب کنم که بستگانش برای وداع آخر ببینندش. اینطوریه که سرنوشت همه آدمهای دنیا یه طورایی بدجوری به هم گره خورده.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 22:26  توسط | 

شب کریسمس هم گذشت. همه اش به شادی بود . منهای نق نق دختری که به جای کباب دنده کباب کوبیده میخواست . هدیه ها کلی بچه ها رو خوشحال کرد. بماند هوار داد دختری سر پسره که دست نزن مگه تو خودت کادو نداری! کلا به نظرم شادمانی بچه ها از داشتن خواهر برادر کوچولو همون محدود به وقتیه که بچه تو شکم مامانشه! پسری از روزیکه تونست سینه خیز بره تا این لحظه فقط به امر کرم ریختن به دختری مشغوله! دختری هم طفلک دادش به هواست. همسر به دختر میتوپه که چرا داد میکشی!! منم با همسر دعوا میکنم که چرا به دختری زور میگی! احمقانه هست که از یه بچه هشت ساله توقع داشته باشی بزرگی کنه! 

راستی میگما این ماشین ظرفشویی چه چیز خوبیه! یعنی کلا آشپزخونه ترکیده ها در عرض سوت ثانیه جمع میشه. تا نداشتم نمیدونستم چه نعمتیه الان فکر میکنم بدون بهش نمیتونم زندگی کنم اصلا. خدا میدونه ما چند تا آدم دیشب چقدر ظرف کثیف کردیم. صبح که رفتم توی آشپزخونه انگار بمب خورده بود وسطش. خونه قبلی اگه بود یعنی هاااااااا ووااییییی از نهادم بلند میشد آمااا اینجا هیچ غمی به دلم راه ندادم. 

دیروز همسر از بیرون که اومد گفت بیا این هم نامه اعمالت که اومده. دیدم یه پاکت دستشه. نگاه کردم دیدم فیش حقوق این ماهمه. یعنی یه طوری شادمان شدم که حد نداشت. باز کردم ببینم این ماه چقدر میگیرم. رقمش بسی خرسندم کرد. بهترین هدیه عید بود این رسیدن فیش حقوقم. چقدر طول میکشه تا دیگه اینطوری از دیدن فیش حقوقیم هیجان زده نشم؟؟ خدا کنه حالا حالا ها نباشه. خیلی حس خوبیه! بهتر از اون اینه که این پول رو بابت انجام کاری میگیرم که خیلی بهش علاقه دارم و درسته که گاهی برام خستگی جسمی داره اما خستگی روحی اصلا و ابدا! با همکارهام توی واتس آپ یه گروه داریم. دیروز هی همه عکس درختهاشون رو میفرستادند توی گروه. مریض ها رو بیشترشون رو مرخص کردیم که برای عید خونه باشند. البته باید دوباره بعد تعطیلات برگردند یه سریشون. کلا الان توی بخش 7 تا مریض هست. اینه که دیروز ظهر آنی از سرکار بهم زنگ زد که شگی سرپرستار میگه که یکشنبه که شیفت کوتاه داری صبحش زنگ بزن ببین اصلا لازمه که بیای یا نه؟ ولی فکر کنم برم! 4 روز توی خونه بسه دیگه! دلم تنگ شده واسه سرکارم.

اچ اند ام حراج زده برای دختری یه پیراهن خیلی نازنازی چهارخونه خریدم که جلوش یه پاپیون کوچولو داره. دختری رسوا کرده ما رو بسکه این رو پوشیده! الان بهش گفتم برو در خونه لارا رو بزن ببین میاد باهات بازی کنه؟ میگه میرم ولی از الان بگما من فقط اون پیراهنم رو میپوشم. دیشب هم لباس عیدش رو پوشیده عکس که انداختیم رفته دوباره این پیراهن چهارخونه رو پوشیده اومده نشسته! یعنی کلا آدم رو به غلط کردن میندازه بسکه گیر میده به یه لباس. کلا سبک لباس پوشیدن خودش رو داره. برای موهاش  هم همیشه باز دوست داره و اگه بهش پیشنهاد بدی که برات ببافم یا ال کنم و بل کنم انگار بهش فحش داده باشی! توی ساختمونمون 3 تا دختر بچه داریم با احتساب دختری. این سه تا با هم دوست بودند ها! دختر طبقه بالایی هفت سالشه و یه کم بی ادب بود. همسر هیچ از این دختره خوشش نمی اومد و هر وقت که دختره می اومد اینجا و سلام نمیکرد و یا روی مبلها بالا پایین میپرید یا سرزده در اتاق ما رو باز میکرد و می اومد تو همسر بهش میتوپید! منتها داستان نرود میخ آهنین در سنگ بود . دختری هم از دوستش صرف نظر نمیکرد. تا اینکه تولد لارا شد و لارا دختری رو دعوت کرد ولی اون یکی رو نه! دختری ازش پرسید چرا؟ لارا هم نه گذاشت نه برداشت گفت تیمیا میگو*ز*ه بعدش هم با افتخار میگه من گو*...دم. تیمیا بعدا از دختری پرسید چرا لارا من رو دعوت نکرده؟ دختری هم روش نشده بگه داستان رو. گفته من نمیدونم! ولی بعد از اون دیگه تیمیا از چشم دختری افتاد. کلا با هم سرسنگین شدند. یه بار دختری رفت دم خونشون که باهاش بازی کنه اونم گفته بود نمیخوام. یه بار هم اون اومد دم خونه ما دختری گفت نمیخوام باهات بازی کنم. کلا دیگه با هم قهر شدند 

من برم با پسری خونه سازی بازی کنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 9:25  توسط | 

سلام نلیکم و رحمت خدا بر ما و شما و آنان و اینان و ایشان و اوشون باد!

خوبید؟ خوشید؟ مری کریسمس! البته فردا کریسمس مری میشه ها ولی خو ما به پیشواز رفتیم! سه روز بسان گاو کار کردم که چهار روز برای عید آف داشته باشم. درختمون که حاضره، غذا هم باقالی پلو با گردن میگذارم همسر هم کباب دنده درست میکنه. کادوی بچه ها هم که حاضره و کادوپیچی شده توی کمد و زیر مبل مخفی شده. خلاصه همه چیز مرتبه. کارم هم خوبه و روز به روز هم داره بهتر میشه. هر روز بیشتر از روز قبل حس میکنم من برای این شغل متولد شدم. یعنی انگار همه این سالها رو زندگی کردم و همه این راه رو اومدم فقط برای اینکه یه روز زیر آسمون این شهر پرستار بشم. خدا رو شکر که مهره ها رو طوری چید و مسیر رو طوری برام باز کرد که جایی قرار بگیرم که روحم آرامش بگیره. من عاشق شغلم هستم. الان که برمیگردم به عقب نگاه میکنم انقدر خاطره روزهای مدرسه برام دوره که انگار هیچ وقت نبوده. همون روزهایی که براشون اونقدر زحمت کشیدم الان شدند خاطره های محو و دور! کنار بیمارستان ما یه قبرستون قدیمی هست. از پنجره های بخش میشه به خوبی قبرها رو دید. وقتهایی که شیفت شب هستم توی بخش که راه میرم یا وقتی میرم توی آشپزخونه که چیزی بردارم چند لحظه ای به نورهای قرمز شمع های بالای قبرها که توی سیاهی شب سوسو میزنه نگاه میکنم و به ابتدا و انتهای داستان زندگی آدمهای این قبرستون و اول و آخر خودم فکر میکنم. گاهی به اول و آخر قصه بچه هام هم فکر میکنم. دعا میکنم موقع رفتن از زندگیشون راضی باشن. همین دعا رو برای خودم هم میکنم. اگه قراره آخره داستان هممون یه نور قرمز باشه که یه پرستار خارجی از پنجره یه بیمارستان بهش نگاه میکنه پس کاش میانه داستانمون زیبا باشه. یادمه بعد از ماهها دوا و درمون وقتی دیگه از باردار شدنم نا امید شده بودم ، همون ماهی که گفتم گور پدر هر چی کلومیفن و سونوگرافی هست یه روز صبح از خواب بیدار شدم، آفتاب پهن شده بود وسط خونه. چشمام رو بستم و به خدا گفتم تو میدونی که طبیعت من اینه که پافشاری کنم و برای خواستم بجنگم ولی از تو هم نمیخوام که خلاف ذاتت رفتار کنی، اگه نمیخوای به من بچه دوم بدی نده! من میجنگم و تو هم نده! من راه خودم رو میرم و تو هم راه خودت رو برو! به زور ازت نمیخوام ولی تو هم از من نخواه تسلیم بشم. آخر اون ماه متوجه شدم باردارم. خیلی به خودم مغرورم. خیلی از خودم راضیم. نه به خاطره کارهایی که کردم و نکردم! فقط از اون نظر که هرگز تسلیم شرایط نشدم. چون قبول نداشتم که چیزی ممکنه نشه!

جدا از این حرفها گاهی همکارهام داستانهای ترسناک تعریف میکنن از اتفاقاتی که توی شیفت شب براشون افتاده که البته چون همه تیم جوون هستند و مقداری کرم ماتحت دارند نمیشه گفت میخوان ما تازه ها رو بترسونند یا واقعا این اتفاقها افتاده مثلا یکیشون میگه یه بار توی شیفت شب بوده میبینه زنگ اتاق پرستاری به صدا در میاد. روی مانیتور نگاه میکنه ببینه کدوم مریض داره زنگ میزنه میبینه اتاق شماره 8 هست که در واقع انبار بخش هست و اصلا مریضی توش نیست و توش پر از تخت و پایه سرم و ... هست! پسره هم از ترسش تا صبح از توی اتاق پرستاری در نمیاد. ولی این پسره 24 سالشه و خیلی شیطونه و خدا میدونه داره راست میگه با نه؟ یا یکی دیگه که اونم مرد 32 ساله و شوخ طبعی هست میگه یه شب داشته توی بخش راه میرفته یهو میبینه توی یکی از اتاقها انگار یه سایه سیاهی به سمت پنجره میدوه. میره داخل میبینه فقط یه مریض هست که اونم خوابیده. البته من تا حالا از این تجربه ها نداشتم جالب هم هست که این اتفاقها همش واسه عناصر ذکور و شیطون بخشمون می افته. آیا این نشونه ای بر وجود کرم آسکاریس نمیتونه باشه؟ 

آقا دانشجو که بودیم این دکترهای بخش جواب سلاممون رو علیک نمیگفتند بیشرفها! الان که درسمون تموم شده و به عنوان پرستار توی بخش هستیم، به دکترها میگیم شما! میگن وای نه شگی جون به من بگو تو! انقدر حال میده!! یعنی انقدر خوشحالم که درسم تموم شده اون سرش ناپیدا! یه وقتهایی که با دکتر میرم ویزیت و عین این فیلمها پرونده رو میگیرم جلوم و اوامر دکی رو یادداشت میکنم تازه میفهمم که چقدر چیز بلد نیستم! یه دستیار دکتر داریم خیلی خانوم خوبیه. 35 ساله هست و دو سه باری با هم گپ زدیم و دوست شدیم. یه وقتهایی که دکتر شف داره دستور میده و من عین شامپانزه با دهن باز نگاه میکنم که این داره چی از من میخواد؟ این خانوم دکتره که اسمش اوا هست یواشکی با چشم و ابرو و زیر لبی سرنخ رو میده دستم یا بعدا تا دکتر داره با مریض حرف میزنه میاد زیر گوشم و حرف دکتر رو برام توضیح میده. ولی هنوزم موقع انتقال شیفت گزارش دادن رو دوست ندارم. وقتی همه تیم زل میزنند توی دهنم که ببینند من چی میگم خیلی استرس میگیرم ولی خوشبختانه 5 تا نیروی تازه هستیم و کم تجربگی من خیلی توی ذوق نمیزنه چون 4 نفر دیگه هم هستند که از من بدتر نباشند بهتر هم نیستند.

همینا دیگه!

راستی پسری بلایی سر تبلتم آورده که در داستانها بنویسند! شیشه اش که ترک خورده نافرم! صداش هم دیگه کم یا زیاد نمیشه! باشد که رستگار شویم. بچه تحویل جامعه ندادیم که جونوره! صبح از اداره پست برگشتم دیدم هوا آفتابیه بردمش توی باغ بازی کنه. یعنی توله خوشگل من همچین از پله های سرسره میرفت بالا و سر میخورد و می اومد پایین که خندم گرفته بود. بماند که اینکه ته دلم قند آب میشد. انشاالله خدا دل همه منتظرها رو شاد کنه و دامن همه زنها رو سبز کنه.

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی ۱۳۹۴ساعت 23:59  توسط | 

دیروز طبق جدول نوبت من بود شیفت ماه فوریه رو بنویسم. قانون بخش میگه پرستار تازه وارد و بهیار نباید با هم شیفت شب داشته باشند تا شش ماه اول، دو تا پرستار تازه وارد هم همین طور. توی تیم ما هم 4 تا پرستار تازه واردیم. یعنی من نشسته بودم جلوی این جدول نمیدونستم چه خاکی به سرم کنم! این ماه هم ته جدول بودم و دیگه تقریبا روزهای خالی و مناسب رو باقی پرستارها پر کرده بودند. آخرش یه چیزی سرهم کردم منتها فکر کنم رییسم اصلاحش کنه. توی تیم تنها کسی که بچه داره منم. با اینکه از من بزرگتر هم هست. البته تیم خیلی جوونی داریم! به خاطر همین رییسم واقعا تا حالا خیلی مراعات کرده. مثلا برای کریسمس بهم 4 روز آف داده بین دو تا شیفت یا هیچ وقت اگه کسی مریض بشه دست به شیفتهای من نمیزنه تا بتونه تیم رو ببنده. خودش هم با اینکه خیلی جوونه ولی دو تا بچه داره. هر چی میگذره بیشتر کارم رو دوست دارم. خدایی هم این روزها رو نمیشه با روزهای کارآموزی مقایسه کرد. خیلی خوبتره! الان که برمیگردم عقب میگم وای خدا من چطوری سه سال این درس رو خوندم؟ اون همه امتحان، اون همه کارآموزی با اون همه پرستارهای خل و دیوونه! خدا رو شکر که گذشت.

همسایه روبروییم یه خانم 50 ساله هست که یه دختر همسن دختری داره. خانمه پرستار اتاق عمل هست از همون بیمارستانی که من توش درس خوندم و همسرش هم معلم توی یه مدرسه پرستاری دیگه. دختری و لارا دوستهای خوبی برای هم شدند و روزهای تعطیلی اکثر با هم هستند. دیروز که من سرکار بودم دختری خونه اونها ناهار خورده بوده حالا امروز من میخوام پیتزا درست کنم میخوام لارا رو دعوت کنم بیاد ناهار پیش ما. یکشنبه اینجا روز نیکلاس بود. دختری چکمه های خودش و پسری رو گذاشته بود پشت در که ببینه نیکلاس چی میاره براش. شب که خوابید توشون شکلات ریختم.بعدشم بشقاب معروف نیکلاس رو آماده کردم. از قبل یه بشقاب طلایی با طرح کریسمس خریده بودم که توش بادوم زمینی و نارنگی و لب کوخن ( یه جور شیرینی) ریختم و گذاشتم روی میز ناهارخوری. کادوهاشون رو هم خیلی خوشگل بسته بندی کردم و گذاشتم کنار بشقابه. صبح دختری بیدار شد اصلاااااااااا یه جوری خوشحال شدهاااا! هی هم میگفت من نصف شب صدای پا شنیدم حتما نیکلاس بوده. من یکشنبه کار میکردم اینه که صبح زود رفتم ولی همسر تعریف کرد که ساعت 8 نشده لارا در خونه ما رو زده و با هیجان به دختری هدیه ای که نیکلاس براش گذاشته پشت در رو نشون داده.

همین دیگه من برم تا این پسره بیدار نشده یه کافه درست کنم بخورم. لامصب تا لیوان میبینه میگه بده من بخورم!!! 

پسری جونم بلده الان بگه ای یا! منظورش اینه که بیا! چون واکنش نشون ندیم میاد دستمون رو میگیره میبره به سمت مقصد مورد نظرش. بلده بگه دانکه ( مرسی) البته بیشتر میگه داگه، گاهی هم گه گاگه! ماما و بابا هم میگه. کلا بلده منظورش رو برسونه. قند و نباتی شده واسه خودش. سرکار انقدر دلم واسش تنگ میشه که نگو. دو روز پیش عضو شریفش عفونت کرده بود. کلا یک سانت و نیمه شده بود عین بادمجون دلمه ای بزرگ و کبود. همون موقع بردیمش بیمارستان.گفتن چیزی نیست عفونته و خیلی بین پسربچه ها تا وقتی پوشک دارند شایعه. برای دردش شیاف دادند و برای درمانش یه محلولی که باید توی آب میریخیتم و روزی سه بار پسری یه ربع توش مینشست. فردا صبحش به جای یه بادمجون تبدیل به دو تا بادمجون شده بود! یاد یکی از مریضهام افتادم که همین مشکل رو داره و هر روز باید یه بار پانسمانش کنیم( البته خیلی مشکلات دیگه داره این کوچکترینشه). پمادی که برای اون استفاده میکنیم رو خونه داشتم برای پسری زدم و شب نشده همه ورمش خوابید و دیروز هم رنگش طبیعی شد. والا اینا سیستم پزشکیشون برای بچه ها خیلی محتاطه. میگن روند طبیعی که بدن برای درمان داره باید طی بشه. خب اینطوری که دو هفته بچه باید درد بکشه! عمرا دکتر این پماد رو نمیداد به راحتی چون کورتیزون داره. به همسر میگم اگه من الان همچین مریضی زیر دستم نبود و تجربش رو نداشتم این بچه باید دو سه هفته زجر میکشید.

من برم کافم رو بخورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 9:11  توسط | 

میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه خب راست میگن دیگه!!! بلاگ اسکای با همه خوبیهاش خونه من نبود و بلاگفا با همه بدیش یه جوری خونم بود. به علاوه اینکه دلم نمی اومد از آرشیوم بگذرم. هنوزم دلم میسوزه که یکسال طلایی اول زندگی با پسری جونم پاک شده اما خب... از این آرشیو باقی مونده هم نمیتونم دل بکنم. بدین ترتیب برمیگردیم سر خونه زندگی اولمون!!

شب چهارشنبه اولین شیفت شبم رو توی محل کارم داشتم. خیلی خوب بود. البته دم صبح من دراز کشیدم و یک ساعتی خوابیدم، بیدار شدم دیدم همکارم سرم ها رو آماده کرده. وجدانم خط خطی شد! قرمه سبزی پخته بودم بردم که هم همکارم خوشش اومد و هم اون خانوم بهیاری که باهامون کشیک میداد. البته من خوردن خودمون رو با این خارجی ها یکی گرفته بودم اینه که انقدر غذا اضافه اومد که سر تحویل شیفت به پرستارهای صبح گفتم بی زحمت اینها رو بخورید!

دوباره یکشنبه شیفت دارم و خدا میدونه که دلم واسه محل کارم تنگ شده! همش میگم کی یکشنبه میاد برم سره  کار. البته سر کار هم میگم کی شیفت تموم میشه برم خونه!!

یه پیرزن بنده خدایی رو باید آماده میکردیم برای کولونوسکوپی. یه مایعی رو باید میخورد که روده هاش تخلیه بشه. بنده خدا خیال میکرد اسهال گرفته و ما به دادش نمیرسیم. هی میگفت یه چیزی بدید اسهالم بند بیاد. شش هم میزد کمی. هیچی دیگه تا صبح دو بار بردیمش حموم. یه بار هم مجبور شدیم نظافتچی خبر کنیم اتاق رو بشوره.

ساعت دو نصف شب تلفن بخش زنگ میزنه. گوشی رو برمیدارم میبینم یه پیرزنی هی ببخشید ببخشید گویان میگه اونجا چه خبره؟ تو دلم میگم وا زن خل شده! میگه من زن فلانیم و شوهرم هی داره اس ام اس میزنه که پلیس خبر کن ! میگم نگران نباشید. همین طوری هم که حرف میزنیم میرم به سمت اتاق شوهره مربوط. همه چیز مرتبه فقط مریض دمنتسی ما موبایل به دست هی تق تق اس ام اس میزنه. قطع میکنم و برمیگردم اتاق پرستاری یهو صدای آژیر ماشین پلیس توی بخش میپیچه. میگم خاک به سرم آخرش پیرزن پلیس خبر کرد. همکارم میگه نه بابا آقای فلانی روی موبایلش صدای ماشین پلیس ریخته. تا صبح هر ده دقیقه یه بار توی بخش صدای آژیر پلیس می اومد

ساعت 6 صبح داریم برای چک صبح و پخش داروهای صبح توی بخش میچرخیم یه دفعه آقای فلانی از اتاقش می آد بیرون با یه لکه بسیار بزرگگگگگ قهوه ای پشت لباسش. به همکارم میگم من میرم ببینم چی شده. نشون به اون نشون تختش رو عوض کردم، خوده پیرمرده رو هم بردم دوش گرفت بعدشم زنگ زدم نظافتچیمون بیاد به داد اتاق برسه.

همین دیگه!

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 20:20  توسط | 

۱. یه پیرمردی رو بستری کردیم ، خیلی پیره! موقع انتقال شیفت تعریف کردن که شب اول یکی از پرستارهامون که یه پسر خیلی جوون و نسل دوم فیلیپینی هست میره کارهاش رو بکنه بعد پیرمرد یهو شروع میکنه داد و بیداد که الان زمان جنگ جهانی اول و ما باید بر علیه ژاپنی ها بجنگیم و آیییییی نفس کش! خب این پسره هم بنده خدا چشم بادومی!!!! هیچی دیگه با عصاش صاف کوبیده زیر شخم پرستار بدبخت! یعنی من فقط توی لپم رو گاز میگرفتم که نخندم! البته که بعدا براش آرامبخش تجویز کردن.الان خیلی هم مهربونه!

۲.دختره یه سال از من بزرگتره بعد گویا دستی بر اعتیاد داره! انقدر مواد و قرص انداخته بالا کلیه به فنا رفته. از اونجا که آدمیزاد نمیتونه بچش رو بندازه دور پدرش بهش کلیه اهدا کرده. بسوزه پدر اعتیاد! کلیه بابا رو هم دود میکنه میفرسته هوا! مادرش اینبار کلیه اهدا میکنه. ما بستریش کردیم که کلیه از بین رفته مادر بینوا رو از بدنش خارج کنیم. نه داروهاش رو به موقع مصرف کرده بود نه دست از اعتیاد کشیده بود، فقط نفری یه کلیه ضرر زد به خانواده!

۳.یه پیرزن ترک بستری کردیم خیلی خوبه! همیشه آروم و مهربون. آلمانی هم در حد بوق بلده! همیشه هم کلی ملاقاتی داره. کلیه ای که از طرف یکی از بچه هاش بهش اهدا شده بوده از طرف بدن پس زده شده و برای خارج کردنش و شروع دیالیز ما بستریش کردیم ولی الان بین خانواده بزرگش بحثه! چون همه میخوان نفر بعدی باشند که بهش کلیه اهدا میکنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 7:22  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد ششم تیرماه سال 63 هستم.24 بهمن هشتاد و چهار بعد از سه سال دوستی با پسری که امروز همراهم است پیمان زناشویی بستم.23 بهمن ماه دو سال بعد دخترمان متولد شد و مدتی بعد ایران را به نیت همیشه ترک کردیم...
28 بهمن ماه سال نود و دو پسرمان متولد شد.

نوشته های پیشین
بهمن ۱۳۹۴
دی ۱۳۹۴
آذر ۱۳۹۴
آبان ۱۳۹۴
مهر ۱۳۹۴
شهریور ۱۳۹۴
مرداد ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
آرشيو
پیوندها
آینده
من و همسرم در اروپا
خانوم شری و آقای واین
سبک وزن
نیمفادورا تانکس
The days of my life
زیر آسمان وین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM