Daisypath Graduation tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Happy Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers روزهای به هم ریخته
قبل از اینکه تعطیلات تابستونیم شروع بشه توی بخش مریضی داشتیم که ALS داشت. تا قبل از اون هرگز اسم این بیماری رو نشنیده بودم. ایریس برام توضیح داد که این بیماری مثل حکم مرگ میمونه. ماهیچه ها دونه دونه تواناییشون رو از دست میدن تا وقتیکه دیگه مریض توانایی غذا خوردن و تنفس هم نداره. مریضمون یه مرد خوش چهره ۴۶ ساله بود. بعدا شنیدم که پسرش توی مدرسه ما پرستاری میخونه و قراره بعد از تعطیلات برای کارورزی بیاد همین بخش.

با جانی بعد تعطیلات آشنا شدم. پسر ۲۱ ساله شر و شور و دوست داشتنی هست. بعد نیم ساعت متوجه شدم پسر مریضمون همین جانیه. سال اوله و به سلامتی همین سال اول رو هم مردود شده و از پونزده سپتامبر باز باید بشینه سر کلاس اول.

خانم ب. رو وقتی بستری کردیم هنوز قطعی نبود که ALS داره. در واقع برای تشخیص اومده بود وقتی من از تعطیلات برگشتنم اما بیماریش تشخیص داده شده بود.

دیروز توی جلسه گروه با دکتر بخش و روانشناس و فیزیوتراپیست و تیم پرستاری نشسته بودیم. دونه دونه پرونده مریضها رو باز میکنند و راجع بهشون صحبت میشه. جانی کنار من نشسته. نوبت خانم ب. میشه. روانشناس میگه خانم ب. میدونه مریضی سختی داره ولی نمیدونه این مریضی به کجا میرسه. فیزیوتراپیستمون میگه یعنی نمیدونه ALS حکم قطعیه مرگه؟ یه لحظه برمیگردم به جانی نگاه میکنم و ته دلم به فیزیوتراپیستمون میگم تو رو خدااااا خفه شو!


از ایران که می اومدم مامانم گفت سرویس آرکوپالت حیفه! ببرش با خودت! آبی بود و گلدار، خیلی خوشگل بود، با خودم آوردمش.

وقتی چند ماه از بودنم اینجا گذشت و مامانم اومد پیشم دیدیم ای ک آ تبلیغ کرده یه دست چینی کامل ۳۰ یورو! حیف بود خببببب! اونم خریدیم!

مریم و شوهرش که اولین بار اومدن دیدنه ما برای ما کادو یه دست سرویس چینی آوردن.

حامله که بودم سر پسری یه بار از جلوی مغازه لوازم خونگی سر خیابون رد میشدم دیدم بشقاب چینی، پلوخوری و خورش خوری رو حراج زده. طرحش سفید بود با سه تا شاخه گل وسطش. دلم رو برد. خریدمشون و شدن دم دستی هام!

حالا که دارم از زیر تخت و زیر مبل و کابینت آشپزخونه وسایلهام رو جمع میکنم این سوال هییییییی توی مغزم دور میزنه که یه خانواده سه نفر و نصفی ای چند تا بشقاب لازم دارند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 7:51  توسط | 

بیاید ببینم خواننده های این وبلاگ!! کیا تجربه اسباب کشونی دارند؟؟ هان؟ بیاید به من درس اسباب کشوندن بدید! هر کی تجربه داشته باشه و دریغ کنه مدیون این وبلاگ و صاحبشه!  

خبر خوبم لو رفت؟ بلههههههه ما بالاخره خونه رویاییمون رو پیدا کردیم! اصلا تو دلم عروسیه یه وضعی! قرارداد رو دوشنبه ای که گذشت امضا کردیم و خیالم راحت شد که این خونه ماله ما شده. مدل اجاره اش هم نامحدوده یعنی تا آخر مال ما خواهد بود، بعد از ما هم دختری و بعد دختری هم بچه دختری و همین طور سلسله وار میتونند توی این خونه بمونند.

کامنتها رو هم جواب میدم ولی نمیدونم کی! 

اومدم سر زدم باید کامنت گذاشته باشید ها! از روشهای بسته بندی یادم بدید تا هر نکته مهمی که به فکرتون میرسه. فکرم نکنید شگی خونش همش 43 متره چیزی نیست! انقدر توی این 6 سال آشغال جمع شده دورم که خدا میدونه.

تا بعد! پاشم برم یه سر زیرزمین. 

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:45  توسط | 

سلامنلیکم. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ 

بازم شنبه ای دیگر شد و من و وبلاگم در خدمتتون هستیم. در این لحظه که من دارم مینویسم دختری داره نقاشی میکشه و پسری در حدی که توانش اجازه میده داره به خواهرش کرم میریزه و اصلااااااااااااااااااااااااااااااااااا هیچ ترسی از جیغ هایی که خواهرش سرش میکشه نداره. همسر هم هنوز بیدار نشده آخه ساعت 7 و نیم صبحه. من و بچه ها فکر کنم از ساعت 5 و نیم بیداریم. البته من بدم نمی اومد کمی بیشتر ولو بمونم ولی خب پسری که بیدار میشه دیگه خواب به من و خواهرش حرومه. البته به باباش هم حرومه ولی  اون با پشتکار و جدیت سعی میکنه به خودش رو به خواب زدن ادامه بده.

این هفته یه روزش رو رفتیم قایق سواری روی رودخونه که واقعااااااااااااااا خوش گذشت و بعدشم رفتیم کنار رودخونه شنا. عالی بود و خیلی خوش گذشت و حسابی سوختیم و قهوه ای شدیم و پسری هم آب بازی کرد ولی بعدش خودمون رو تا خونه به معنای واقعی کلمه کشوندیم ها! فرداش هم مرده بودیم از خستگی هنوز.

یه خبر خوشی برام تو راهه ولی عمرااااا نمیگم چیه تا وقتی فیکس نشده!!! نه خیر هویج به تو هم که خیلی واسم عزیزی نمیگم اصلااااا سوال نکن!! حسنا و آفتابگردون هم همین طور! بارانک هم ایضا! بقیه هم که اسمشون الان به ذهنم نمیرسه هم همین طور! ولی خیلی خبر خوبیه! همین قدر بدونید و همراه با من به امر قند توی دل آب کردن ادامه بدید تا خبرتون کنم.

دیروز یه سر رفتم بیمارستانمون و رفتم منابع انسانی و گفتم بالاخره من چیکار کنم؟ فرمودن خیلی متاسفیم و استخدام نداریم امسال و برو رزومت رو بفرست برای بیمارستانهای دیگه! ناراحت شدم آیا؟ شاید ده دقیقه! شایدم نه دقیقه یا کمتر! فعلا یه خورده زندگیمون در جهت انشاالله مثبت در هم پیچیده شده و همون بهتر که بلافاصله بعد از تموم شدن درسم سر کار نرم و دو سه ماه فرصت داشته باشم تا به امورات امر خیرم برسم. ولی خب همتی باشه انشاالله باید مدارکم رو اسکن کنم و بفرستم برای بیمارستانهای دیگه ببینم چی میشه. اون چیزی که مسلمه اینه که اصلا  دلم نمیخواد توی خونه سالمندان کار کنم. البته مجبور باشه آدم هر کاری میکنه ولی فعلا تا وقتی اوضاع مالی اجازه میده دلم میخواد دنبال کاری که دوست دارم برم.

پسری دیروز وقت دکتر ارتوپد داشت. اینجا قانون هست و بچه یه بار بعد تولد و یه بار بعد راه رفتن باید توسط دکتر ارتوپد معاینه و سونوگرافی بشه. دکتر پسری یه خانوم نسبتا مسنی هست و برعکس دستیارش خیلی خوش اخلاقه. یه توپ بزرگ قرمز داشت توی مطبش اون رو قل میداد روی زمین و پسری دنبالش میدوید و اینطوری پسری رو معاینه میکرد. بعدشم روی تخت خوابوندش و همین طور که شکمش رو قلقلک میداد پاها و لگنش رو چک کرد بعدم از پشت ستون فقراتش رو و بعدم برای کفشش سفارش کرد که کفش ارزون پای بچه نکنید یا بگذارید پا برهنه بره یا یه جفت کفش خوب براش بخرید. گفت بهتره یه جفت داشته باشه ولی خوب باشه! مارکهایی هم که معرفی کرد به قول همسر باید بریم وام بگیریم که بشه بخریم! والا به خدا!

همینا دیگه! من برم سعی کنم همت کنم کامنتهاتون رو جواب بدم.

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:32  توسط | 

کاتارینا رو بعد نود و بوقی امروز دیدم دوباره. دفعه قبل هم برای صبحانه هم رو دیدیم. روز تولد من بود. هر دو از شیفت شب اومده بودیم و توی حیاط بیمارستان هم رو دیدیم و رفتیم یه جا نشستیم قهوه خوردیم. برام یه صابون کادو آورده بود و قهوه هم مهمونم کرد منم باقی دلمه فلفلی که از شامم مونده بود رو بهش دادم. کمی گپ زدیم و بعدش رفتیم. باز من از ساعت 5 تا 5 و نیم توی اتاق پرستاری چرت زده بودم و سرحال تر بودم، کاتارینا داشت وا میرفت اما. الان که دارم فکر میکنم اصلا شب بامزه ای بود چون کارینا هم شیفت شب بود و ساعت دو یه سر رفتم بخش ارتوپدی دیدنش. بیست دقیقه هم پیشش موندم و راجع به امتحانهای دیپلم حرف زدیم. کلا هر وقت میبینم دوستام توی شبکه های مجازی نصف شب اکتیو میشن میفهمم که شیفت شب هستند.

خلاصه امروز هم برای صبحانه هم رو دیدیم. من یه صبحانه ایتالیایی سفارش دادم که کاپوچینو بود و کورسان شکلاتی و کاتی صبحانه وینی گرفت که کافه لاته بود و دو تا نون و کره و مربا و یه تخم مرغ عسلی. هی حرف زدیم و هی حرف زدیم و هی غیبت کردیم. میدونید چی توی فرهنگ اینا برام جالبه؟ کاتارینا یه خواهر داره که همسن من هست و توی سوییس دامپزشک هست. بعد خواهرش با یه مرد 50 ساله دوست شده که ثروتمنده و زن و بچه داره و البته توی گوش خواهره کاتی میخونه که میخواد زنش رو طلاق بده. چند وقت پیش کاشف به عمل میاد که مرده به خواهر کاتی خیانت میکرده اونم با یه زن 60 ساله!!!! مدتی جدا شدن ولی باز آشتی شده. بعد مرده به کاتارینا هم اس ام اسهای معنا دار میزنه! کاتی هم جرات نداره به خواهرش بگه چون میگه رابطش با خواهرش به خودی خود بد هست و اگه داستان اس ام اس ها رو بشه دیگه فاجعه میشه. حالا این مرده داره فردا میاد و*ی*ن که از خانواده کاتی بابت خیانتش عذرخواهی کنه!!!! به کاتی میگم مامانت میدونه مرده به تو  اس ام اس میزنه. میگه آره!! میگم بابات به خواهرت نمیگه از این مرتیکه جدا شو؟ میگه نه زندگی خودشه خب! حرصم  در میاد. میگم کاتی شما ات*ر*ی*شی ها  دیگه زیادی پاستوریزه هستید! میگه میدونم توی فرهنگ تو خیلی فرق میکنه. میگم معلومه فرق میکنه. باباهه یکی میخوابونه زیر گوش مرده! مادره هم گیس دختره رو میکشه تا آدم شه! هیچی نمیگه! بعد میگه وایسا تا دختری بزرگ شه! خب آخه نمیشه که آدم نسبت به زندگی پاره تنش انقدر بی تفاوت باشه! لا اله الا الله !

صبحونه تموم شد ولی من و کاتی از بودن با هم سیر نشده بودیم. قرار شد کنار رودخونه پیاده روی کنیم. کلی غیبت استادها رو کردیم و از کار برام گفت و خلاصه روده درازی کردیم. میگم میخوام یه دست قابلمه بخرم. آخه قابلمه های قدیمیم جنسش خیلی بد بود تهش همش سابیده شد. خب کلا کاتارینا در امر خانه دار ببویی بیش نیست بر و بر نگاهم میکنه. ادامه میدم میخوام از مارک RIESS بخرم. گرون هست ولی گویا ارزشش رو داره. یهووووو گل از گل کاتی میشکفه و میپرسه مگه این مارک توی ایران هم هست؟ میگم نه! میگه آخه این یه مارک اختصاصی خیلی قدیمی اتر*ی*شی هست و مادر مادربزرگم و مادربزرگم و مامانم از این قابلمه داشتند و دارند و خیلی خوبه و عمر میکنه و ... یهو میخنده میگه ببین تا چه حد خودت رو با فرهنگ ما تطبیق دادی که دیگه میخوای از قابلمه سنتی ما استفاده کنی. 

از اچ اند ام واسه خودم دو تا لباس یه سره تابستونی سفارش داده بودم که خیلی هم رنگی پنگی بودن. بعد اینا امروز رسیدن. پوشیدم که همسر نظر بده میفرمان لباس خواب خریدی؟ ( در همین راستا عصر که رفتیم بیرون یکیشون رو پوشیدم که به همسر ثابت شه لباس خواب نیست!) بعد دختری دست به کمر اومده میگه مامان تو باید برای دل خودت لباس بپوشی نه مطابق سلیقه بابا! کف مینماییم! 

خب من برم کامنتهاتون رو جواب بدم. 

باریکلا میبینم که داره موتورهاتون گرم میشه و تعداد کامنتها بالا رفته. همین فرمون رو بگیرید و برید جلو!

متوجه شدم که بلاگفا بعد از شروع مجددش به کار آسیب جدی به آرشیوم زده ...بلاگفای مادر به خطای بی ناموس کثافت آشغال عوضی درست از پست متولد شدن پسری تا برگشتن من به مدرسه رو خورده یه آب هم روش. خیلی دلم شکست و دل چرکین شدم. کثافت حروم لقمه بی شرف خاک برسر بی ناموس!!!

خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:28  توسط | 
 تا حالا خجالت کشیدید؟؟؟؟ همش 22 تا نظر؟ حیا میدونید چیه؟ خوبه نیومده دوباره برم؟ خوبه دیگه اصلا ننویسم؟ نه خدایی خوبه؟ خوبه اصلا واستون تعریف نکنم رفتم ام آر آی چی شد؟ خوبه؟ 

آقاااااااااا کیا تا حالا رفتن ام آر آی؟ دستاشون بالا!! شما رفتید؟ شما نرفتید؟ خوب پس چرا دستتونو بالا میکنید؟ 

آقاااااا من دوشنبه عینهوووو شیر رفتم ام آر آی بدم. بعد پرستاره منو آماده کرد و گفت بیا خانوم جان اینجا دراز بکش اینم بوق دست شما باشه هر وقت احساس کردی میخوای بیای بیرون اینو بفشار! منم گفتم چی ؟ من بفشارم؟ من؟؟؟؟ عمراااااا ! حتی خیلی با اعتماد به نفس بوق رو گذاشتم کنار دستم روی تخت. پرستاره رفت بیرون و تخت شروع کرد به سمت داخل دستگاه حرکت کردن منم چشمام رو بستم. ای بر پدر و مادر بازوهای تپل مپلی من لعنت! یکهوووو من احساس کردم که بازوهام خوردن به بدنه دستگاه. چشمام رو باز کردم و دیدم سقف هم که نوک دماغمه!!! آقاااا پانیک اتک گرفتید تا حالا؟ در سوت ثانیه با حرکت دست زنگ رو یافتم و حالا فشار نده کی فشار بده. به فکرم رسید که حتی جیغ بزنم ولی فکر کردم شاید اکسیژن کم بیارم و خفه بشم. گفتم با مشت بکوبم به سقف این دستگاه. یک دفعه احساس کردم دارم به سمت بیرون میام. دختره صدام زد و گفت خانوم آروم باشید، چیزی نیست. گفتم آرام بخش ندارید؟ گفت نه باید از دکترتون بگیرید. خلاصه وقتم رو کنسل کرد و برای فرداش وقت داد. منم از همون جا مستقیم رفتم پیش دکتر خانوادگیم و ازش قطره دیازپام گرفتم. گفت 15 تا بخور! گفتم نمیشه 30 تا بخورم؟؟؟؟ گفت نه!

فرداش همسر و بچه ها هم باهام اومدن. رفتم به منشی گفتم خانوم من همونم که دیروز کم مونده بود سکته کنم بی زحمت نیم ساعت قبل از اینکه نوبتم بشه خبرم کنید که من آرام بخش بخورم. گفت اوکی! نیم ساعت بعد یه پرستار اومد و گفت عزیزم بخور اون دیازپامت رو! چه دردسرتون بدم که بعد یه ربع احساس کردم دارم قیلی ویلی میرم که پرستاره اومد سروقتم و گفت پاشو بریم سرتو ببرم! هیچی دیگه! اما اینبار دیگه بلد بودم. روی تخت که دراز کشیدم خودم رو جمع و جور کردم و زنگ رو هم محکم کردم گرفتم توی دستم. به پرستاره هم گفتم بی زحمت این سیستم هوادهی رو هم تا آخرش باز کن! گفت سردت میشه ها! گفتم عیبی نداره. خلاصه هیچی دیگه این سری دیگه تحت تاثیر دارو بودم و خیلی ریلکس بودم و حتی یه جاهایی خندم هم گرفته بود و هی به خودم میگفتم خره الان تو داری به چی میخندی؟ خلاصه همه اون مدت برای من یک ثانیه گذشت و وقتی دختره من رو کشید بیرون خندم گرفته بود که چرا انقدر زود تموم شد؟ منتها به خاطره پانیک اتک دیروز جرات نکردن از همه مغزم عکس بندازن و فقط از سه قسمت عکس گرفته شده. نتیجه رو باید فردا تحویل میگرفتم ولی وقتی به پرستاره گفتم من خودم پرستارم گفت نیم ساعت بیرون بشینید جواب رو بهتون میدیم. خدا رو شکر توی سرم تومور یا علامتی از ام اس دیده نشد اما نشونه یه ضربه مغزی خفیف قدیمی دیده شده که باید بیشتر بررسی بشه. از همون جا مستقیم رفتم بیمارستانم و رفتم بخشی که الان توش هستم( نورولوژی) جواب رو به دکتر نشون دادم و یه بیست دقیقه ای حرف زدیم. گفت من با اطمینان میگم که توموری در کار نیست و نشونه ای از ام اس هم نمیبینم ولی این مربوط به یه قسمت مغزته و من میخوام اون طرف رو هم ببینم. گفت یک ماهه دیگه دوباره ام آر آی رو تکرار کن. از همون جا که اومدم بیرون به سه تا مرکز زنگ زدم و بالاخره تونستم برای 7 هفته دیگه وقت بگیرم. منشی پای تلفن میپرسه ام آر آی توی دستگاه بسته میخواید یا باز؟ گفتم اگه دیازپام بخورم بسته هم اوکی هست برام! گفت پس یادت نره با خودت بیاری! 

به هر حال دکترمون معاینم کرد و گفت همه نرو ها کار میکنند و عکسها هم چیزی نشون نمیده و این علائمی که میگی نمیتونه متعلق به این ضربه مغزی باشه. راستش ما خانوادگی دو هفته پیش واکسن سکن زدیم. به فارسی بخوام بگم میشه واکسن بر ضد آسیب مغزی که بر اثر گزیده شدن توسط یک نوع حشره ایجاد میشه که توی ات*ر*یش زیاد هست. واکسن بی خطری هست در کل و خیلی به زدنش توصیه میشه ولی بی حسی من درست از چند ساعت بعد از اون شروع شد. توی اینترنت خوندم و دیدم خیلی از مردم گزارش دادند که در موارد نادر این واکسن میتونه این حالت های بی حسی رو در بدن ایجاد کنه که به مرور از بین میره. به هر حال الانم دیگه اون حمله ها رو ندارم و خوب شدم ولی خیلی خیلی حال بدی بود.مخصوصا اولین بار که توی شیفت شب متوجه شدم نصف بدنم بی حسه و هی از پام نیشگون میگرفتم که ببینم درد رو احساس میکنم یا نه؟

هنوز وضعیت کاریم معلوم نیست. راستش بعد از اینکه بخش نورولوژی نشد برای کارم، بیمارستان بخش زنان رو بهم معرفی کرد، یه روز هم براشون کار کردم قرار شد سه هفته بعد تماس بگیرم و ببینم من رو میخوان یا نه که هفته پیش تماس گرفتم و سرپرستار گفت متاسفانه بهش نامه تعدیل نیرو دادن و نمیتونه من رو بگیره. راستش افتاده توی مغزم که اگه نتونم توی بیمارستان خودم و توی بخشی که دوست دارم کار پیدا کنم برم تو کار بچه سوم و بعد از دو سال دوباره تقاضای کار به بیمارستان خودم بدم. از طرفی هم فکر میکنم اگه داستان بچه سوم برام جدیه بهتره یکی دو سالی کار کنم و بعد بیارمش. فعلا همه چیز بستگی به منابع انسانی بیمارستانمون داره. یا به من کار میدن یا من میدونم و اونا!!! یک ماه دیگه 4 تا امتحان آخری رو توی یک روز باید بدم و بعدش تمام! درس خوندن رو ولی هنوز شروع نکردم همه رو حواله عمه جونم کردم ولی به تمام مقدساتم سوگند فردا که از سر قرار با کاتی اومدم میشینم سرش و شروع میکنم. آخه فردا با کاتارینا قرار صبحانه دارم.

همینا دیگه. من برم فعلا. 

آخ آخ هوا اینجا انقدر گرم و شرجیه! اه اه!!!


 بچه ها در پلی موبیل لند

خواستم بیشتر عکس بگذارم ولی بلاگفا بیشرف هی ارور میده میگه مگه از روی نعش من رد بشی!! شماها هم که نظر بگذار نیستید. همین بسه پس! باشه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:7  توسط | 

آقا دیروز من یه مقدار زیادی نوشته بودم این هوااااااااااااا، یوهوووو دستم خورد به یه دکمه بی پدر همش پرید! حس منم پرید! حالا همه با هم سینه میزنیم آه و واویلا، آه و واویلا

خب آخرین باری که عین آدم براتون نوشتم وقتی بود که توی بخش هماتولوژی بودم و منتظر امتحان عملیم بودم و میشائل هم خیلی پسر خوبی بود و دو تا مسئول آموزش ها هم خیلی گوگولی مگولی بودن. بله بله! و چه اتفاقها که در مدت نبودن بلاگفا نیوفتاد! 

1. من و میشی جون به دشمنهای خونی تبدیل شدیم در حدی که سایه هم رو با تیر میزدیم و حتی صبح روز امتحان چنان جلوی در اتاق پرستاری شروع کردیم سر هم داد کشیدن که مریض ها اومدن از اتاقهاشون بیرون و دو تا مسئول آموزش ها هم عین بز ما رو نگاه میکردند و هی خاک به سرشون میریختن که ای وای الان هیئت برگزاری امتحان میرسه. داستان بسیار ساده ای بود،سوءتفاهمی برای میشائل ایجاد شده بود که چون خیلی مغرور بود و نیکل( مسئول آموزشش ) هم به طرز احمقانه ای سنگ میشائل رو به سینه میزد حاضر نبود بپذیره که اصل داستان چیزه دیگه ایه. البته کلا هم امر به میشی جون مشتبه شده بود که کارش از من درست تره که البته اوایل هم بود ولی بعدش دیگه برابر بودیم. در مواردی من بهتر هم شده بودم چون مسئول آموزشهای ما شیوه های مختلفی برای آموزش ما داشتند. نیکل میشائل رو هی میفرستاد سر دوره های کوتاه تئوری و هی براش کتاب می آورد و ... ولی اینگرید هی من رو میفرستاد سراغ مریض های سخت حتی یه روز که نیرو کم بود یک گروه رو کلا به من واگذار کردند. اینه که من به کار واردتر شده بودم. خلاصه تلاشهای نیکل و اینگرید به جایی نرسید و بین من و میشی جون آشتی حاصل نشد که بدتر هم شد و هیئت امتحان رسیدن. یکی از استاتید و معاون مدیر مدرسه، سرپرستار کل بخش خون و سرپرستار بخش خودمون. امتحان رو من شروع کردم با یه مریضی که برای گرفتن ریتوکسی ماب اومده بود. اول توی یه جلسه خصوصی مریض رو معرفی کردم و پیش تراپی و تراپی اصلی و بیماری رو توضیح دادم و اینجا کارم خیلی بهتر از میشی بود چون من یه هندآئت هم برای حضار درست کرده بودم ولی میشائل یه دفترچه دستش بود و هی ورق میزد و نمیدونست چی باید بگه و از کجا شروع کنه. برای امتحان من همه بودند به جز میشائل و برای امتحان اون هم همه به جز من. امتحان یک ساعت و نیم در مجموع طول کشید و بعد هیئت امتحان یک ساعت وقت خواستن برای مشورت و بعد ما رو صدا کردند. اولش اوته که همون استادمون بود تبریک گفت و گفت اول با شگی شروع میکنیم بعد کلی تشویقم کرد و حتی معاون مدرسه هم گفت که من پرستاری حرفه ای رو براش به تصویر کشیدم و خیلی متعجب هست چون همیشه توی این سالها من رو یه دختر ساکت و خجالتی شناخته بوده که موقع امتحان تا مرز سکته میره و توقع نداشته که من انقدر به کار مسلط باشم . من یک شدم ولی میشائل سه شد!!!! آخ دل من خنک شد!!! چون آنا و الکه بعدا برام تعریف کردن که صبح قبل امتحان میشائل و نیکل رو توی اتاق سیگاری ها دیده بودن و حال من رو پرسیده بودن و اون دو تا هم گفتن شگی خیلی استرس داره و فکر نمیکنن که من اصلا نمره قبولی بیارم. ایرادهایی که به میشائل گرفتن این بود که چیزهای خیلی پیش پا افتاده رو نمیدونه و مستقل کار نمیکنه. البته به نظر من مشکل میشائل نبود مشکل نیکل بود! نیکل رو اینطور که من شناختم دوست داشت مرکز توجه باشه. خب اینگرید هم سر امتحان من توی اتاق بود ولی انگار که نبود ولی گویا نیکل هی به میشائل تیپ میداده و میگفته میخوای کمکت کنم؟ اوته به میشائل گفت تو مطمئنی که بدون کمک میتونی یه مریض رو تنهایی اداره کنی؟ معلومه که میتونست منتهاااااااا نیکل یه طوری نشون داد که انگار میشائل هیچی بارش نیست. وقتی نمره ها اعلام شد خشم توی صورت نیکل و میشی موج میزد. به خاطر اینکه مطمئن بودن نمره بهتر مال تیم اوناست. بعد از اون سیلکه( یکی از پرستارها) زکت آورده بود که باز کردیم و همه خوردیم و سرپرستار با خنده گفت من چشمم رو میبندم که نبینم تیمم داره توی وقت کار الکل میخوره. بعدش من و اینگرید رفتیم توی اتاق پشتی و برام تعریف کرد که توی اون یک ساعت توی اتاق مشورت چه خبر بوده. خلاصه داستان بعد از اون من دو سه بار برای یه سری کار رفتم بخش هماتولوژی و هر بار نیکل من رو به کل ایگنور کرده و جواب سلامم رو هم نداده و گویا اون شکست رو تا دم گور هم نمیتونه هضم کنه.

2. بعد از اون یه کارورزی کوتاه داشتم توی بخش جراحی تصادفات که دیگه هرگز دوست ندارم پام رو اونجا بگذارم. چی یاد گرفتم اونجا؟ اولا که هرگز به هیچ کدوم از عزیزام اجازه ندم سوار موتور بشن! نمیدونید چقدر تصادفهای بد با آسیبهای بالا از موتور داشتیم! یه پسر 24 ساله بود به خدا پاش به یه مو بند بود! یه قطع نخاعی داشتیم یه پسر 27 ساله!! به خدا موتور جز خطر هیچی نیست!! کلی پیرزن پیرمرد دمنتسی و آلزایمری روزانه میگرفتیم که خورده بودن زمین و شکستگی استخوان ران داده بودن یا فقط برای کنترل اومده بودن. یکیشون از خونه سالمندان فرستاده بودنش ولی اصرار داشت که دزد توی خیابون بهش زده و با پلیس اومده و هی صدا میزد یکی پلیس رو خبر کنه! یه خانم استرالیایی داشتیم که استراحت مطلق بود و منتظر یه پرواز بود که به صورت خوابیده بتونه این رو ببره کشورش. یه بار همون هفته اول از من پرسید که کجایی هستم؟ تا گفتم ایرانی گفت وای سیدنی پر از ایرانیه! خیلی دوستم داشت. یه بار گفت تو خیلی خوبی، پرستارهای اتریشی همه... بعد با انگشت دماغش رو داد بالا و لباش رو غنچه کرد. یعنی خیلی دماغ سربالان! یه بار هم یه مریض گرفتیم 50 ساله با اسم و ظاهر اروپایی ولی فامیلی ایرانی!!! ازش که پرسیدم گفت پدر پدر جدش ایرانی بوده ولی براشون مهمه که فامیلیشون رو نگه دارن. حتی معنی کلمه رو هم میدونست.

3. امتحان بخش اول دیپلم به خوبی برگزار شد. پوستم کنده شد ولی شد!! زمینه های پرستاری که یه درس وحشتناک حجیمی بود و مجموع این سه سال بود رو قبول شدم. خودش یه دنیا بود. از پایان نامم دفاع کردم و یک شدم. یه درس دیگه هم بود که ترجمه اسمش به فارسی یه جوریه ولی معادلش میشه مثل روشهای توسعه سلامت مثلا! اونم قبول شدم. البته نمیدونستیم که قبول شدیم بعد امتحان باید تا ساعت یک صبر میکردیم بعد استاد راهنما و معاونش و مدیر مدرسه می اومدن و اسامی قبولی ها رو اعلام میکردند. بعد از اونم زکت خوردیم و نیمچه جشنی گرفتیم. البته راند دوم با 4 تا امتحان هست هنوز ولی خب دیگه کسی که زمینه های پرستاری رو قبول شد اونم میشه. باید از فردا پس فردا شروع کنم به خوندن چون 2 سپتامبر امتحان هست.

4. الان بخش نورولوژی هستم. راستش قرار بود اونجا شروع به کار کنم همه صحبتهای اولیه هم شده بود ولی دقیقه نود اون خانومی که میخواست بازنشست بشه که من جاش رو بگیرم ابقا کرد و دست من موند توی پوست گردو. فعلا که روی هوام تا ببینیم چی میشه.

5.سه روزی رفته بودیم آلمان. استان بایرن. پلی موبیل لند. به همه توصیه میکنم حتمااااااااااااااااااااااااااااا اگه میتونند بچه هاشون رو ببرند. واقعا شهر بچه هاست. ما  دو روز اونجا وقت گذروندیم ولی سیر نمیشدیم. عالی بود. یه شهر ساختن با فیگور ها و تم های پلی موبیل. برای دختری که کلی اسباب بازی از پلی موبیل داره خود بهشت بود. یه فضای سرپوشیده هم هست فقط اسباب بازی ریختن که بچه ها بازی کنند. صبح به صبح هم پرسنل اونجا با یه سطل مواد ضدعفونی کننده اونها رو تمیز میکنند و دوباره میچینند برای بازی. عالی بود. دمشون گرم! یه فروشگاه هم داشت که هر چی محصول پلی موبیل زده داشت و ما کلی برای بچه از اونجا اسباب بازی خریدیم. 

6. یه هفته ای بود یه بی حسی عجیبی توی دست و پا و صورتم حرکت میکرد. البته من 4 ساله که گاهی به ندرت پاهام بی حس میشد ولی این یه هفته به صورت مداوم اینطور بود. فشارم هم میزون بود. رفتیم آمبولانس نورولوژی. تست کرد همه چیز طبیعی بود ولی با این حال برام ام آر نوشت بعدم گفت خودت بخوای وقت بگیری دو ماه طول میکشه تا نوبت بگیری. خودش زنگ زد و گفت برای یکی از پرسنلمون وقت میخوام . برای دوشنبه بهم وقت دادن. میشه امروز. خلاصه امروز ساعت 4 و نیم ام آر آی مغز دارم.

7. توی تعطیلاتم تا 9 آگوست. باید درس بخونم! اه!

8.خداحافظ.

9. شاید سر فرصت براتون از پلی موبیل لند عکس گذاشتم. دوباره سر بزنید ضرر نمیکنید.

10. خداحافظ


میخوام عکس بگذارم ولی از هر سایتی امتحان میکنم قبول نمیکنه. کسی میدونه داستان چیه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:45  توسط | 
اینکه چطوری بچه آرومی مثل پسری میتونه تبدیل به موجودی بشه که دست شیطون و تخم جن رو از پشت میبنده از اون دسته سوالاتی هست که هنوز عقل بشر جوابی براش پیدا نکرده!

 

راستی سلام

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:46  توسط | 

بخش جدید رو دوست میدارم. بخش بیماریهای خونی هستم و خیلی تیم خوبی هست. البته بخش کلا تا حالا دانشجویی نداشته که قرار باشه امتحان فارق التحصیلیش رو اونجا بده و کلا همه بخش توی تب و تاب امتحان عملی من و البته میشائل میسوزن. میشائل یکی از پسرهای گروه الف هست که بر حسب اتفاق همگروه من شده و قراره با من امتحان عملی بده. قانون اینه که همیشه برای امتحان عملی باید زوج بود و البته همکلاس. ولی گروه من و گروه میشائل تعداد فرد بوده و نمیشده که ما از کلاس خودمون همگروه برداریم و در نتیجه مدرسه برای ما انتخاب کرد که ما با هم امتحان بدیم. روال اینطوره که یکی از استادها که اونم مدرسه خودش انتخاب میکنه با مدیر مدرسه یا یکی از معاونها به همراه سرپرستار بخش و مسئول آموزش یک روز میان توی بخش و کار کردن ما رو به عنوان پرستار نظارت میکنند و به ما نمره میدن. همیشه باید دو تا دانشجو با هم یک مریض رو انتخاب کنند و روش کار کنند اما بخش بیماریهای خون یک بخش روزانه هست و بیمار شب خواب نداره و کار کمتره اینه که من و میشائل هر کدوم یک مریض جداگانه برمیداریم. استرسم خیلی زیاده مخصوصا که میشائل بیشتر از من کار بلده و این من رو میترسونه. کلا پسره کله خری هست. سی سالشه و ترس نداره. خیلی راحت کارهایی که تا حالا انجام ندادیم رو انجام میده و از امتحان کردن نمیترسه. دیروز باید برای یه بیمار آدالاس انجام میداد و خون اضافی بدن بیمار رو تخلیه میکرد. سوزن مخصوص این کار به قدری قطور هست که دیدنش تن من رو میلرزوند. همین طوری یه کله پسره پاشد رفت سر وقت مریض و فرتی سوزن رو کرد توی رگش. البته که سیلکه هم باهامون بود و داشت راهنماییش میکرد. خوبه که آدم یه ذره بی کله باشه. والا من هنوز توی مرحله آنژیوکت نصب کردن موندم! طبق قوانین دانشجوی سال اول و دوم اجازه نصب آنژیوکت نداره. سال سوم چرا! من پارسال که نصف سال سوم رو خوندم باردار بودم و طبق قانون زن باردار نمیتونه با خون کار کنه به خاطر حفظ سلامت خودش و بچه. وقتی هم که برگشتم و سر کارورزی قبلی بودم داشتن پرستارهای تازه استخدامی رو آموزش میدادن و بازم اجازه تمرین روی مریض رو به من ندادن اما اینجا باید یاد بگیرم. دیروز روی میشائل و دو تا از پرستارها تمرین کردم و هر بار هم رگ رو گرفتم. البته هر سه هم رگهای خوبی داشتن ولی مسئول آموزشم بهم 7 تا ست وسایل لازم رو داد که روی همسر هم تمرین کنم و قرار از سه شنبه که شیفت بعدیمه کم کم روی مریض ها تمرین کنم. فکر کنم مثل گذاشتن سوند باشه که بعد دو بار تمرین روی مریض ترسم ریخت و یاد گرفتم. 

از بخش جدید بگم که خیلی خیلی خوبه. کادر عالی داره و واقعا به کارآموز به چشم برده نگاه نمیکنند. هر روز دو تا مریض برای خودم دارم و مسئول آماده کردن کیسه های خون هستم. هفته دیگه قراره کم کم با کمک مسئول آموزشم یه مریض برای روز امتحان انتخاب کنم. ولی هنوز درس خوندن برای امتحان تئوری رو شروع نکردم و راستش داره کم کم دیر میشه. پایان نامم صحافی شده و خیلی خیلی خوشگل شده و بالای کتابخونه منتظره که روزش برسه و ببرم تحویلش بدم و دفاعم هم آخر ماه یونی هست. 

بعد از اینکه آبله مرغونم خوب شد یه روز رفتم بخش قبلی که کلید کمدم رو تحویل بدم و ارزشیابیم رو بگیرم. شستم گذاشتمشون کنار. هر کاری که کرده بودم برای سرپرستار لیست کردم و گفتم به مدرسه گزارش میدم که رفتارشون مناسب نبوده و هنوز آمادگی دانشجو گرفتن رو ندارند. انقدر هم دستم پر بود و حرفهام با دلیل بود که دهن سرپرستار و مسئول آموزش بسته بود و فقط میگفتن ما خیلی متاسفیم. البته که اعتراض من به جایی نمیرسه و بازم روند کار اون تیم همونه و مدرسه هم ناچاره دانشجوهاش رو یه جایی برای آموزش بفرسته دیگه! ولی همین که حرفم رو زدم و حقم رو گرفتم راضیم. نمره هم بهم یک دادند چون کمترش حقم نبود و خودشونم میدونستند. فقط تونستند بگن که من هنوز به خودم خیلی اعتماد ندارم و مریض کاملا حس میکنه که من تازه کارم که منم گفتم خوب که چی؟؟؟؟ اومدم کار یاد بگیرم! اگه کاربلد بودم الان اسمم دانشجو نبود. که کلا دیدن من دیگه اون شگی ساکت نیستم دهنشون بسته شد. والا همه روزهای کارورزی دهنم بسته بود و هیچی نمیگفتن فکر میکردن لالم! 

راستی اینجا اجازه کار با داروهای شیمی درمانی رو هم دارم، چیزی که بخش قبلی بهم اجازش رو نمیداد. ولی اینجا انقدر خوب آموزش و شانس میدن به آدم که واقعا حد نداره. دلیلشم اینه که برای بخش امتیازه که دانشجوی سال آخر بهش دادن و بهتر از اون اینکه امتحان عملیش اونجا برگزار میشه. هم برای بخش امتیازه و هم بهتر از اون برای مسئول آموزش بخش. اما خب کلا خودشون هم به ذات خیلی خوب هستند و عقده ندارند. روز اول که من و میشائل سرکار بودیم بهمون کلی هدیه دادن. میشائل دلش از قیچی من میخواست که فقط پرسنل دارند و منم از سرپرستار بخش زایمان هدیه گرفته بودم. تا میشائل گفت منم از این قیچی میخوام و من به خنده گفتم باید بری یه کاروزی بخش زایمان تا بهت بدن. سرپرستار پاشد و از کمدش یه قیچی از همون مدل ولی آبی به میشائل داد. بعدم به هر دوتامون دو تا کش مخصوص ست آنژیوکت رو دادن. یه بسته چهارتایی هم ماژیک فسفری گرفتیم و یه دفترچه یادداشت خوشگل. 

کلا راضیم ولی خب چون شیفت ها ده ساعته هست و مثل بخش های عادی 12.5 ساعت نیست هر هفته مجبورم 4 روز کار کنم. دیشب بعد 3 تا شیفت پشت سر هم انقدر خسته بودم که رسیدم خونه یه چیزی خوردم و خوابیدم. اصلا نفهمیدم شوهر چیه و بچه کجاست؟ درس هم عمه جونم میخونه برام ایشالا! ولی نه خدایی باید شروع کنم به خوندن. 615 صفحه شوخی نیست.

همینا دیگه. من برم فعلا. خداحافظ.

آه اینم بگم لال از دنیا نرم. دیروز یه مریض پیری داشتم. پیرمرد شیرینی بود. البته اصلا مریض من نبود. مریض یکی دیگه از پرستارها بود منتها اون دستش بند بود و وقتی مریض زنگ زد که سرمش تموم شده من رفتم که سرمش رو عوض کنم. تا مریض من رو دید و دو کلمه هم باهام حرف زد سریع دو زاریش افتاد که من خارجیم. خیلی با محبت پرسید شما از کجا میاید؟ منم پرسیدم چطور؟ گفت چون چهرتون خیلی مهربون هست. گفتم من از پرسین میام. سریع چشماش ریز شد و گفت ایران! گفتم بله! گفت من یهودی هستم. شما تاریخ من رو انکار میکنید، شما بمب اتم میسازید. گفتم اولا که من اینجام و دارم به شما خدمت میکنم و تاریخ شما رو هم انکار نمیکنم، دوما ایران قطعنامه امضا کرده و بمب اتم نمیسازه. گفت اون قطعنامه هنوز قطعی نشده. کلا من در مرحله کف بری به سر میبردم که پیرمرد به این پیری چه پیگیر هم هست. البته آخرش که دیگه من با تغییر لحنم عدم تمایلم رو به ادامه صحبت نشون دادم عذرخواهی کرد و گفت همه ما انسانیم و من رو ببخشید. بعدا که توی اتاق پرستاری تعریف کردم چی شده همه ناراحت شدند که این قضیه چه ربطی به تو داره و چه پیرمرد بدجنسی بوده. ولی خب من فکر میکنم بدجنس نبود، منم هنوز بعد شش سال و بعد از اینکه ادعا هم میکنم حسی دیگه به ایران ندارم وقتی پاش بیفته رگ گردنم برای دفاع از فرهنگ و مردمم میره و مریض های ایرانیم رو هم بیشتر تحویل میگیرم. بالاخره اونم داشت از خودش و مردمش و تاریخش دفاع میکرد دیگه. 

خب دیگه من برم صبحونه بخورم فعلا خدانگهدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:0  توسط | 

خانوم ه نصف شب همون روزی که من آخرین شیفت قبل استرنم رو انجام دادم فوت شد.

اون روزی که من آخرین شیفت قبل از تعطیلات استرن رو انجام دادم خانوم ه برای اولین شیمی درمانی بستری شد. حالش گفتن نداره، شکمش انگار نه انگار عمل شده باشه دو ماه پیش مثل طبل اومده بود بالا. حالش نزار بود و روی پاهاش بند نبود. با خواهرش و همسرش اومده بود و دخترش. پرستارها هم شادمانه کار رو به من سپردن و خودشون رفتن دور هم یه قهوه بخورن و به ریش من بخندن! انقدر حال خانوم ه نزار بود که هرگز نمیتونست تا انتهای بخش بره برای اینکه وزنش رو اندازه بگیرم. رفتم ترازو رو براش آوردم و گذاشتم کنار تختش و خیلی طول کشید تا به کمک خواهرش تونستیم روی ترازو برسونیمش. وزنش 66 کیلو شده بود. ازم پرسید چقدر شدم؟ گفتم 66. گفت ممکن نیست دیروز که 62 بودم. بعدا نیکل به من گفت شکمش به طرز باورنکردنی داره با تومور و آب پر و پرتر میشه. 

لخت مادرزاد روی تختش خوابیده بود بدون رو انداز اما هر یک ساعت یکبار باید کل تخت رو عوض میکردیم چون خیس عرق میشد. آخرش تصمیم گرفت بره دوش بگیره. خب تنها که نمیشد. ازش پرسیدم دوست داره من همراهیش کنم گفت آره. تا حمام بزرگ بخش دو قدم بود، آروم آروم خودش رو روی من انداخته بود و به سمت حمام میرفتیم. دانی هم رفت تا تختش رو دوباره عوض کنه. 

حمامش تموم شده بود و لباس تمیز تنش کرده بودم که متوجه یک لکه بزرگ خون تازه روی شکمش شدم. هیچی نگفتم، میدونستم میترسه. میدونستم از مرگ میترسه. از دفعه قبل که بستری بود برای عملش میشناختمش. با سنگهای شفا بخشش و علفهای طب سنی و انرژی درمانی. آویزون شده بود به هر چیزی که شاید زنده موندنش رو ممکن میکرد. با خودم گفتم وقتی بردمش توی اتاقش دوباره لباسش رو عوض میکنم که خانوم ل. اومد توی حمام. بعد انگار که من و خانوم ه کور باشیم گفت پرستار روی لباس این خانوم خونیه. رنگ از روی رنگ پریده خانوم ه پرید. بهش گفتم میدونم. به خانوم ه گفتم الان میریم توی اتاق و من نگاه میکنم ببینم چی شده؟ 

روی تختش دراز کشید و پیراهنش رو زد کنار. یه قسمت از بخیه قبلی و کاملا جوش خورده عمل قبلی باز شده بود. صحنه دلخراشی بود. ماریون رو صدا کردم. قرار شد فقط با ژل ضدعفونی پانسمان کنیم تا دکتر بخش بیاد و ببینه.

دکتر بعد ویزیتش بهش توصیه کرد که از شیمی درمانی صرف نظر کنه چون فایده ای نداره اما خانوم ه اصرار داشت. نیکل سرم دارو رو آماده کرد و دکتر سر لوله سرم رو به سر اتصال پورت وصل کرد و دکمه رو فشار داد.

نیم ساعت بعد بنا به درخواست خانوم ه و صلاحدید دکتر براش سوند وصل کردم چون دائم ادرار از دست میداد. اما نیم ساعت بعد بازم صدام زد که احساس میکنه سوند درست جا نرفته و نشتی داره. امتحان کردم، مطمئن بودم درسته. ادرار داشت توی کیسه جمع میشد. بالن سوند رو با 5 میلی اضافه محلول آب نمک پر کردم. اما باز هم فرقی نداشت. زیرش نمناک میشد. به نیکل گفتم فکر میکنم فیستل داره و مثانه سوراخ شده. چپ چپ نگاهم کرد. گفتم چرا اینطوری نگاه میکنی؟ گفت آخه احتمالا درست میگی.

نیم ساعت قبل از اتمام شیفتم خواهر خانوم ه من رو توی راهرو دید و صدام کرد که تخت خواهرش از عرق خیسه و خواهش کرد عوضش کنم. میدونستم خانوم ه جون نداره روی پاهاش بایسته. رفتم توی اتاق پرستاری که 5 تا پرستارمون داشتن قهوه میخوردن و گفتم تخت خانوم ه خیس عرقه باید عوض کنم؟ گفتن آره!!! معلومه!!! اومدم بیرون و توی دلم بهشون ناسزا گفتم. معلومه که میدونم باید عوض بشه خواستم ببینم کدوم یکیشون راحتی مریض رو به قهوه خوردنش ترجیح میده و من رو همراهی میکنه که هیچ کدوم هم نیومدن. طفلک خواهر خانوم ه خودش کمک کرد تا خواهرش بتونه زودتر برگرده توی تختش.


بعد تعطیلات موقع انتقال شیفت صبحگاهی از آئورا، کارورز بهیاریمون پرسیدم توی این ده روز که من نبودم کسی فوت شده؟ گفت شده باشه هم به من که نمیگن. گفتم نه اگه کسی بمیره خودت میفهمی. بعد اضافه کردم که آخه روز شیفت آخر من حال خانوم ه خیلی بد بود. گفت آهانننن اون همون شب مرد! گفت من صبح که اومدم همه راجع بهش حرف میزدن که دیگه عذابش تموم شد. یه لحظه سکوت کردم و بعد یه جرعه از قهوم رو سر کشیدم و توی دلم بازم به پرستارهای شیفت اون روز فحش دادم که برای عوض کردن تخت باهام نیومدن.


آقااااااا من آبله مرغون گرفتم!!! اوففففففففففف !! 57 ساعت از کارورزیم پرید!!! البته بهتر! با این پرستارهایی که فقط اسم پرستاری رو یدک میکشیدن دیگه دلم نمیخواست کار کنم. هنوزم به نظرم جون انسانها از یه لیوان قهوه با ارزش تره!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:5  توسط | 

چند روز پیش یه پست بلند بالایی نوشتم این هواااااااااااااااااااااااااااا اما بلاگفا همه رو نوش جونش کرد منم دیگه هر چی زور زدم حس نوشتنم نیومد که نیومد. 

راستش دو ماه و نیم پیش بلایی به جون بچه هام خورد که کم مونده بود پسر شیرینم از دستم بره. بارها خواستم ازش بنویسم اما نتونستم اون روزهای تلخ و شبهای تاریک بیمارستان و ناتوانی و دست و پا زدن توی بی خبری از اینکه چه بلایی داره سرت میاد رو توی کلمه های ساده خلاصه کنم. با هیچ کس حرف نمیزدم. با همسر قرار گذاشته بودیم که به خانواده ها هم هیچی نگیم چون بیشتر غصه دار میشدن و کاری هم از دستشون بر نمی اومد فقط همه ارتباطم محدود به یک دوست خیلی خوب بود که بارها ازش نوشتم و استاد زبان آلمانیم توی ایران بوده و الان توی آلمان زندگی میکنه. بنده خدا ساعتها با من چت میکرد و واقعا کلمه غمخواری رو برام معنی کرد. توی اون شبهای دردناک همین طور که زل میزدم به پسرم که جلوی چشمم افتاده بود ولی من جز زجه زدن کاری از دستم بر نمی اومد به این فکر کردم که نکنه چشم هست و چشم زدن بیشتر از یه خرافات بیهوده هست. وقتی پسرک مرخص شد و همون شب دوباره حالش بد شد و دوباره هراسون ساعت 4 صبح به بیمارستان رسوندیمش و دوباره بستری شد و اینبار دختری هم به همراهش!!!!!! به خودم قول دادم بچه ها رو از زندگی مجازی خودم بیرون بکشم. همه عکسهاشون رو از فیس بوکم پاک کردم و به خودم قول دادم دیگه هرگز ازشون اینجا هیچی ننویسم. میخوام به عهدم پایبند بمونم. بچه ها الان خوب هستند و سالم ولی هر بار که یادم می افته به اون لحظه که دکترها و پرستارها بالای سر پسری ریخته بودند و یکی از دکترها 15 قطره دیازپام توی حلق من ریخت تا کمتر جیغ بزنم یه چیزی ته دلم خالی میشه. وقتی یادم می افته که توی تاکسی تا بیمارستان صداش میکردم و واکنشی نشون نمیداد هنوز نفسم بند میاد. وقتی یاد اون لحظه می افتم که دکتر از اتاق بیرون اومد و گفت دخترتون هم باید بستری بشه ... یه لحظه هایی هست که به نوشتن نمیاد، اصلا یه طوری بهت زخم میزنه که لال میشی و تا ابد نمیتونی، نه که نخوای!! نمیتونی ازشون چیزی بنویسی. انگار یکی یه چاقو گذاشته باشه زیر گلوت و تهدیدت کرده باشه که اگه به کسی حرفی بزنی کشته میشی. بعد از اون روزها به نظرم دیگه هرگز من و همسر نرمال نشدیم. تلخ بودیم و تلخ تر شدیم. کارهای مدرسه به هم پیچیده بود و ساعتهای غیبتم زیاد شده بود. شبها توی بیمارستان به امتحانهای در پیش رو فکر میکردم و درسی که باید امسال تموم بشه. بار اول بعد از 5 روز همسر جاش رو با من عوض کرد و همسر موند بیمارستان و من برگشتم خونه تا درس بخونم و بار دوم که هر دوی بچه ها بستری شدند همسر موند بیمارستان و من برگشتم توی خونه بدون بچه هام و گریه کردم و سعی کردم درس بخونم. همسر دائم اس ام اس میزد تا دلم محکم باشه و درس بخونم. دوشنبه امتحانم بود. جنازم رو به سمت مدرسه میکشوندم. دلم میخواست قید همه چیز رو بزنم و برگردم برم بیمارستان که یه اس ام اس از همسر اومد که نوشته بود بچه ها هر دو مرخص شدند و آزمایشهای هر دو اومده و سالم هستند. یک دفعه انگار یه نور به دلم تابید. ولی روزهای بعد از اون توی خونه هم بهتر نبود. از هر سرفه زدن دختری از جا میپریدیم و پسری رو زیر ذره بین گذاشته بودیم. حقیقت اینه که به نظرم هنوز هم نرمال نشدیم. بارها شده که نشستم و دارم زندگیم رو میکنم که یک دفعه صحنه ای که دکتر اومد و پسری بیهوش رو از بغلم گرفت و داد زد و همزمان چندین نفر ریختن توی اتاق میاد توی ذهنم. هنوز اون صحنه توی مغزم جون میگیره که برای من صندلی چرخدار آوردن و بردنم کنار تخت پسری و پرستار بهم تبریک گفت و گفت نگاه کن دوباره رنگش صورتی شده. آخ که چه روزهایی بود!! به خاطر همه اینها دیگه توی این وبلاگ از همسر و دختر و پسرم کلامی نوشته نمیشه. این به این معنی نیست که نیستند! همسر طلاق گرفته و رفته و بچه ها رو هم برده! اصلا همش خیال بوده و من هرگز همسر و پسر و دختری نداشتم و... هزاران احتمال دیگه... این فقط به این معنیه که من اعتقاد پیدا کردم که چشم و انرژی منفی هست و میخوام خانواده ام رو به خیال خودم حفاظت کنم. از این به بعد اینجا فقط اگر چیزی هم نوشته بشه از من و فقط من نوشته میشه و بس.

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:46  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد ششم تیرماه سال 63 هستم.24 بهمن هشتاد و چهار بعد از سه سال دوستی با پسری که امروز همراهم است پیمان زناشویی بستم.23 بهمن ماه دو سال بعد دخترمان متولد شد و مدتی بعد ایران را به نیت همیشه ترک کردیم...

نوشته های پیشین
مرداد ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
آرشيو
پیوندها
آینده
من و همسرم در اروپا
خانوم شری و آقای واین
سبک وزن
نیمفادورا تانکس
The days of my life
روزهای روناک
این روزها....
یه جای دنج
زیر آسمان وین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM